تبليغاتX
خسروانی
88/02/20
ابو الحسن خان دنبلی معروف به صبا، استاد فقید موسیقی ایران، فرزند کمال السلطنه و نواده محمود خان ملک الشعرا صبا و از دنبلی های کاشان در سال ۱۲۸۱ به ‏دنیا آمد.‏ (خانواده وی بدلیل تخلص فتحعلی خان ملک الشعراء دنبلی به صبا ، به این نام معروف شده اند)پدرش پزشکی نامدار و با کمال بود و به شعر و موسیقی علاقه داشت به همین جهت هم پسران خود عبد الحسین خان و ابوالحسن خان را برای فراگیری موسیقی به استادان زمانه سپرد.‏
ابوالحسن خان صبا محضر اغلب استادان بزرگ مانند میرزا عبد الله، حسن خان اسماعیل زاده، حاجی خان ضربی، ‏حسین خان هنگ آفرین، علی اکبر شاهی، نایب اسد الله نی زن، اکبر خان فلوتی، درویش خان، علی نقی وزیری ‏را درک کرد و از هر یک از این شاخه ها گلها چید و به کمک استعداد و هوش سرشار خداداد،سبکی خاص در ‏موسیقی ایران به وجود آورد و آن را به هنرجویان تعلیم داد و یادگاری هایی نفیس از خود باقی گذارد که همواره ‏مورد استفاده هنر پژوهان خواهد بود.‏
ابو الحسن خان صبا از اوان کودکی گوشش به موسیقی آشنا بود و به تحصیل آن اشتیاق فراوان داشت. زیرا ندیمه عمه ‏اش ربابه روان بخش که پیوسته در خانه آنها بود خوانندگی می کرد و ضرب می گرفت و کمال السلطنه نیز در ‏ایام فراغت خود به نوازندگی سه تار مشغول بود. صبا مقدمات نواختن سه تار را از پدر و ضرب را از ربابه فرا ‏گرفت و مدت چند سال از محضر استاد زمان میرزا عبد الله در نوازندگی سه تار استفاده فراوان برد و پس از ‏درگذشت آن هنرمند بزرگ برای تکمیل این ساز نزد درویش خان رفت و چند دوره ردیف را هم پیش ان نابغه هنر ‏موسیقی کار کرد.‏
صبا به نواختن انواع سازهای موسیقی علاقه فراوان داشت. از اینرو مدتی نیز پیش درویش خان تار زد و نواختن ‏سنتور را نزد علی اکبر شاهی فرا گرفت، پس از در گذشت این هنرمند در سال ۱۳۱۷ شمسی به مدت یک سال ‏نزد حبیب سماعی به فراگیری سنتور پرداخت ولی چون حبیب سماعی مردی پریشان و نا منظم بود نتوانست ‏نوازندگی این ساز را به پایه سه تار و ویلون برساند.‏
صبا برای تکمیل نوازندگی ضرب، استاد معروف ضرب حاجی خان عین الدوله را انتخاب کرد و برای نواختن ‏ویلون را از روی کمانچه شروع کرد، ولی چون تکنیک و خصوصیات نوازندگی ویلون با کمانچه فرق داشت ‏جزو شاگردان حسین هنگ آفرین که نوازندگی ویلون را در شعبه موزیک دارا فنون از معلمین اروپایی فرا گرفته ‏بود فرا گرفت، نزد این استاد با نت موسیقی نیز آشنایی پیدا کرد.‏
در سال ۱۳۰۲ خورشیدی کلنل علی نقی وزیری از اروپا به ایران آمد و مدرسه موسیقی را تاسیس کرد و صبا برای ‏تکمیل هنر خود به آن مدرسه رفت و با استفاده از سبک وزیری و در اثر آشنایی با اسلوب صحیح ویلون، روشی ‏نوین برگزید ولی از آنجا که سوابق کافی در موسیقی ایرانی داشت مانند سایر نوجوانان مفتون عظمت موسیقی ‏اروپایی نشد و از نغمات موسیقی محلی که به آن دلبستگی داشت جدایی نگرفت و کوشش کرد آنها را به سبکی نو ‏بسازد.‏
در سال ۱۳۰۸ مدیریت مدرسه جدید التاسیس صنایع ظریفه در رشت به عهده صبا گذارده شد. بعد از دو سال و ‏نیم که از عمر مدرسه صنایع ظریفه گذشت استاد صبا در اثر ناسازگار بودن آب و هوای رشت با وضع جسمی ‏اش به تهران برگشت و کلاس درس موسیقی خود را در محل فعلی ( موزه صبا) واقع در کوچه ظهیر الا سلام، ‏تشکیل داد.‏
از سال ۱۳۲۰ به سمت هنر آموزی به خدمت وزارت فرهنگ در امد. و بعد استاد هنرستان موسیقی ملی و نیز ‏سرپرستی ارکستر شماره یک هنرهای زیبای کشور را به عهده گرفت.‏
صبا ساز ویلون را که سازی خارجی بود به عنوان سازی کامل در خدمت موسیقی ایرانی گرفت و امروز این ساز ‏در موسیقی ما شناسنامه ای همپایه شناسنامه خود در اجرای موسیقی دارد.‏
● آثار ابو الحسن خان صبا:
ـ ‏کتاب دوره اول، دوم، سوم ویلون
ـ کتاب دوره اول و دوم، سوم، چهارم سنتور
ـ کتاب دوره اول سه تار
ـ سلوی ای وطن کتاب دستور ویلون وزیری‏
ـ چهار مضراب سه گاه، کتاب دستور ویلون وزیری
ـ رنگ بیات ترک، کتاب ۲۳ قطعه ضربی
ـ ‏ پیش درآمد ترک، ۱۸ قطعه پیش درآمد‏
ـ نوید بهار، کتاب اول ویلون
ـ چهار مضراب ساده در ماهور، کتاب اول ویلون
ـ دستور ضرب
ـ ردیف کامل آوازهای ایرانی
ـ دیلمان(دشتی)‏
ـ میری یا مازندرانی(دشتی)‏
ـ زرد ملیجه( دشتی)‏
ـ به زندان(شوشتری)‏
ـ در قفس(دشتی)
ـ رقص چوبی( دشتی)
ـ کوهستانی(دشتی)‏
امروزه اگر موسیقی آلمان به بتهوون, اتریش به موتزارت, روسیه به چایکوفسکی و ایتالیا به وردی می بالد, ما هم باید به ابوالحسن خان صبا افتخار کنیم که نام موسیقی ایرانی را در جهان مطرح کرد، بدون تردید اگر وی و فعالیتهایش نبود، موسیقی ما به این پیشرفت و اعتلا دست نمی یافت.
استادصبا توانست اساتید زیادی را به جامعه موسیقی ایران معرفی نماید. افرادی چون: مهدی خالدی, علی تجویدی, همایون خرم، حسین ملک، فرامرز پایور، حسن کسایی،حسین تهرانی، حسین صبا، رحمت الله بدیعی، ابراهیم قنبری مهر و غیره از آن جمله اند که از شاخص ترین اساتید زمان ما به شمار می روند. استاد صبا در مصاحبه ای قبل از وفاتش گفته بود دو هزار نفر را آموزش داده است.
استاد شهریار شاعر بلند آوازه عصر ما ، با ابوالحسن خان صبا روابط بسیار نزدیکی داشت . وقتی استاد صبا درگذشت درباره وی چنین گفت :
ای صبا با تو چه گفتند که خاموش شدی؟ / چه شرابی به تو دادند که مدهوش شدی؟
تو که آتشکده عـشـق و مـحـبـت بـــودی / چه بـلا رفت که خاکسـتـر خاموش شدی؟
به چه دستی زدی آن ساز شبانگاهی را / که خـود از رقت آن بـیخود و بـیـهوش شدی؟
تو بصد نغمه، زبان بودی و دلها همه گوش / چه شنفتی که زبان بستی و خود گوش شدی؟
خلق را گر چه وفا نیست و لیکن گل من / نه گمان دار که رفـتـی و فـرامـوش شـد
تـا ابـد خـاطـر ما خونی و رنگین از تست / تو هم آمـیـخـتـه بـا خـون سـیاوش شـدی
استاد ابو الحسن خان صبا موسیقی دان بزرگ ایران در تاریخ ۲۹ آذر ۱۳۳۶ در ساعت ۵ بامداد بر اثر پاره شدن یکی ‏از شریانهای قلبش جهان را در ۵۵ سالگی به درود گفت و جامعه موسیقی ایران را برای همیشه در سوگ خود ‏فرو برد، مدفن این بزرگ مرد و یگانه موسیقی ایران در ظهیر الدوله شمیران است .
حمیدرضا قائدامینی

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 9   توسط خسروانی  | 

87/10/12



چهاردهم مردادماه تنها ياد آور جنبش مشروطيت نيست، چهل و پنجمين سالروز مرگ خواننده ای نيز هست که سر بر آوردنش را بايد از دستاوردهای همان جنبش به شمار آورد: قمر الملوک وزيری، زنی که با اراده پيروزی، در برابر چشمان زن ستيزان، بی حجاب و نقاب، پای بر صحنه اجرا گذاشت و راه را برای حضور بی دغدغه زنان در جامعه موسيقی ايران هموار ساخت.
قمر در سال 1284 در تاکستان قزوين در يک خانواده مذهبی زاده شده، چهار ماه پيش از تولد، پدر و هشت ماه پس از تولد، مادر را از دست داده و يکسره زير سرپرستی مادر بزرگ خود قرار گرفت که نوحه خوان محافل زنانه مذهبی بود.
قمر خردسال که همراه با مادربرگ به اين محافل می رفته، نخستين فوت و فن آوازخوانی را از او آموخته و به گفته خودش هم آوازيهای گاه به گاه او با مادربزرگ پيشاپيش اعتماد به نفس او را تقويت کرده و جرئت صحنه ای با او بخشيده است.
با مرگ مادربزرگ زندگی قمر نوجوان سمت و سوی ديگری به خود می گيرد مقيم خانه خاله خود می شود که داماد او با بزرگان موسيقی زمان حشر و نشر داشته است. حضور در گردهمائی های اين بزرگان، گوش و هوش اورا به جذبه موسيقی می سپارد. در يکی از همين محافل بوده که سرنوشت او رقم می خورد. به درخواست حاضران آوازی می خواند که گوشهای مرتضی خان نی داوود، نوازنده برجسته تار، را که در آن مجلس حضور داشته، تيز می کند.
نی داوود از قمر می خواهد که به کلاسهای او برود و صدای کمياب خود را پرورش دهد. قمر نوجوان با دوسال کار و تمرين در محضر نی داوود گام در راهی نهاده که او را به سر منزل مقصود می رساند.
کنسرت سرنوشت ساز

قمر در آستانه 20 سالگی، نخستين کنسرت خود را در تالار گراند هتل، در خيابان لاله زار تهران برگزار می کند. کنسرتی سرنوشت ساز نه تنها برای او، که برای جامعه زنان هنرمند ايران.
اين کنسرت را می توان- و بايد- يک حادثه بزرگ تاريخی به حساب آورد. حادثه ای که اهميتی چند وجهی دارد. نخست آنکه زنی برای نخستين بار در صحنه ای همگانی، در برابر مردان آواز می خواند. تا آن زمان، زنان يا در اندرونی های شاهی و يا در محافل در بسته اشرافی می توانستند بخوانند.
دوم آن که قمر نخستين زنی است که در يک صحنه همگانی بی حجاب و نقاب آواز می خواند. خود او می گويد زمانی اين کار را کرده که " هر کس بدون چادر بود به کلانتری جلب می شده" ولی او پيشنهاد بی حجاب رفتن روی صحنه را پذيرفته و می دانسته که اين کار نياز به جرئت و جسارت دارد.
او با تکيه بر همين جسارت " بی حجاب روی صحنه رفته، هيچ اتفاقی نيفتاده و حتی مورد استقبال هم قرار گرفته است."
وجه ديگری از اهميت "حادثه گراند هتل" که کنسرتهای ديگری را نيز به دنبال می آورد، آن است که موسيقيدانان آزاديخواه و نوآور را بر می انگيزاند که با تکيه بر امکانات صوتی قمر، به تصنيف سازيهای تازه روی می آوردند.



روشنفکران زمانه شيفته قمر می شوند. شاعران آرزو می کنند که قمر شعرهای آنها را بخواند. در واقع قمری در آسمان موسيقی ايران سر بر می آورد که روشن بخش دلها و جانها می شود.


طرح چهره قمر از مرتضی مميز

قمر علاوه بر قطعات بی شمار آوازی، نزديک به 200 تصنيف را درازای زندگی 54 ساله خود به ضبط در آورده که البته بسياری از آنها از ميان رفته اند.
شعر و آهنگ پنج تصنيف او از عارف قزوينی است. معروفترين آنها تصنيف" تا رخت مقيد نقاب است"، در نکوهش حجاب زنان و "مارش جمهوری" است. وقتی سر و صدای جمهوری می خوابد و بشارت دهنده اش خود به مخالفت با آن بر می خيزد، " مارش جمهوری" نزد هرکس که پيدا شود مدرک جرم و خيانت تلقی می گردد.
متن دو تصنيف ديگر قمر، از دوست شاعر او ايرج ميرزاست:" مرگ مادر" و " عاشق محنت کش". آهنگ شش تصنيف ديگر از نی داوود، آموزگار اصلی قمر، است که با شعرهائی از پژمان بختياری در آميخته است.
اما رکورد تصنيف سازی برای قمر را محمدعلی امير جاهد شکسته که بر روی شعرهائی آرمانگرايانه خود موسيقی نهاده است.
افتخار امير جاهد در آن است که تصنيف هايش را بجز قمر نداده است. امير جاهد می گويد" قمر زنی بسيار شجاع و با قريحه بود. قدرت حنجره او را در کس ديگری نديده ام. در تمام مدت شش ماهی که کمپانی صفحه پرکنی بری ضبط صدای قمر به تهران آمده بود، هر هفته دو تصنيف برای او می ساختم. همان شب اول آهنگ را به درستی می فهميد و بدون تفحص، صبح فردا آن را اجرا می کرد و ضبط می شد..."

 
 

در سال 1319، با گشايش نخستين فرستنده راديوئی در ايران، قمر به اين سازمان پيوست و آواز رسای خود را با همراهی استادانی چون مرتضی نی داوود، ابوالحسن صبا، حبيب سماعی و حسين ياحقی به گوشه و کنار ايران رسانيد.
قمر را در سال 1331 در يک " فيلمفارسی" شرکت دادند که ای کاش چنين نمی کردند. صدای او رنجورتر از آن بود که بتواند در فيلم مادر بدرخشد. بی ترديد تنگدستی سالهای پايانی عمر، او را به شرکت در اين فيلم وادار کرده بود.
قمر به تاوان بخشش و ايثاری بی مانند که در برابر تنگدستان داشت، سرانجام در 14 مرداد 1338 در فقر و تنگدستی مطلق، پس از دومين سکته مغزی چشم از جهان فرو بست. ولی نام قمر در سينه تاريخ موسيقی ايران خواهد ماند؛ نه تنها برای صدای دلنشينی که داشت ، بلکه از اين روی که جامعه بسته موسيقی سنتی، به ويژه در حوزه آواز خوانی زنانف گشايشی پديد آورد.
ايرج ميرزا از عاشقان او می گويد :
قمر آن نيست که عاشق برد از ياد او را
يادش آن گل نه، که از کف ببرد باد او را
 
   
محمود خوشنام

 

 

بخش هايي از نامه ي قمر خطاب به هنرمندان كه خواسته بود بعد از مرگش در روزنامه ها منتشر شود


زنده ياد قمر، در قسمتي از نامه اش مي نويسد:
خواننده ي عزيز!
وقتي كه اين درددل ها را مي خواني، من، يك زن به قول تو هنرمند، هنرمندي كه متعلق به يك قرن بود زير خروارها خاك سرد و سياه خفته است. ديگر از حنجره ي من صوتي برنمي خيزد، طنين آواز من دل ها را نمي لرزاند، دنياي من تاريك است، خاموش است، اما همچنان خوشحالم كه روح من عظمت خود را از دست نداده است و هنري كه هرگز در زندگي، آنرا بنده ي دينار و درهم نكرده ام و به آن خيانت نورزيده ام با من است. من مرده ام، اما خاطره ي من، خاطره ي حيات هنري من نمرده است. خاطره اي كه در آن هيچگونه كينه و دشمني و گستاخي و حسد و پستي و رذالت و پول پرستي وجود ندارد.
اطمينان دارم كه كسي بعد از مرگ من از من بدگويي نمي كند، زيرا من هنر را بنده ي تجارت نكردم و هميشه آنرا در راه تحقق بخشيدن به آرزوهاي ملي و ميهني خودم به كار انداختم. من ثروتي ندارم، هيچ چيز، اما دل هاي يتيماني را دارم كه به خاطر مرگ من از غم مالامال مي شوند، چشم هايي را دارم كه در فقدان من اشك مي ريزند. همان دخترها و پسرهايي كه لبخند مهر مادر را نديده اند، همان ها كه با پول من پرورش يافتند، شوهر كردند، داماد شدند و حالا به جاي آن كه در زندان يا اماكن فساد باشند، آدم هاي خوشبختي هستند. وقتي من آنها را بزرگ مي كردم و پاي آينه و شمعدان عروسي شان با تمام احساس وجودم، با تمام شادي هاي زندگي ام آواز مي خواندم، تنهايي را در وجودشان مي كشتم.
خواننده ي عزيز!
چه كسي جرات مي كند بگويد اين مهتاب قشنگي كه بر گور من مي تابد، اين بهاري كه شكوفه هايش را به خاك من نثار مي كند، اين پاييزي كه محزون و غم انگيز مي خندد و برگ هاي زردش را به من هديه مي كند، هميشه هست، اما قمر نيست؟
نه، من هستم، من با هنرم، با هنري كه هيچگاه دامانش را آلوده نكرده ام، زنده ام. اما آنها كه به هنر خيانت مي كنند چرا به من كه گوشه ي عزلت گرفته ام، با دو دانگ صداي خود نيش مي زدند و مي گفتند:
«ما بايد هر چه مي توانيم پول بگيريم، براي اين كه قمرالملوك نشويم» و شما بعد از مرگ من به آنها بگوييد كه روح قمر فرسنگ ها از پستي و رذالت و پول پرستي به دور بود، قمر هنر را مي شناخت و شما اين اسكناس هاي كثيف را.
بگذاريد داستاني برايتان بگويم: كنسرت هاي من آنچنان مورد استقبال قرار مي گرفت كه مردم از در و ديوار بالا مي رفتند و بليت ها را به ده برابر قيمت مي خريدند، اما من وقتي برنامه ام تمام مي شد، آنچه گرفته بودم، يكجا به يك موسسه ي ملي، يا خيريه، يا دارالمجانين و دارالايتام تقديم مي كردم. يك شب كه به خانه بازگشتم، نزديك خانه ام مردي را ديدم كه به ديوار تكيه داده و آوازي محزون زمزمه مي كرد و چهره اش از اشك خيس بود. گفتم مرا مي شناسي؟ نگاهم كرد و اشكها را مخفيانه با آستين سترد گفت آري. با زحمت زياد و اصرار، وادارش كردم دردش را بگويد و دانستم زنش دوقلو زاييده، يكي از آنها مرده و حالا پس از به خاك سپردن بچه به خاطر بي پولي، روي خانه رفتن ندارد. با هر سماجتي بود او را راضي كردم مرا به خانه اش ببرد و رفتيم. اتاقي بود نمناك كه يك زيلو پاره و يك رختخواب پاره تر و نور چراغي كه پت پت مي كرد تزيينات آن بود. زن، بي حال دراز كشيده و كودك معصوم از گرسنگي سينه ي خشك مادر را مي مكيد. اول پول دادم و مرد را فرستادم تا از هر جا بشود چلوكباب و تخم مرغ تهيه كند، بعد بچه را گرفتم، تر و خشك كردم، قنداق پاره و كثيفش را عوض كردم و تمام پنج هزار تومان (پنج هزار تومان سال هاي 1315 تا 1325 بدون اغراق معادل پنج ميليون تومان امروز (1380) بود، چرا كه به ياد دارم متوسط حقوق يك كارمند عاليرتبه ماهيانه 100 تومان بود! و پنج هزار تومان، يعني حقوق يك ماه پنجاه كارمند!) دستمزد آن شبم را لاي قنداق بچه گذاشتم.
حالا باز بگوييد «ما براي اينكه قمرالملوك نشويم و به فلاكت نيفتيم هر چه بيشتر پول مي خواهيم» من صدها از اين گونه خاطره ها دارم، آن شب كه آن خدمت ناچيز را به آن زن و مرد بيچاره كردم، احساس عظمت مي كردم، مثل اين كه همه ي فرشتگان آسمان و همه ي ارواح مقدس پاكدامن، زير گوشم زمزمه مي كنند «قمر! تو بهترين زن دنيا هستي» من از اين كارها لذت مي بردم، احساس انساني خودم را در اين خدمات مي يافتم و شما كه جز همين دو دانگ صدا نداريد، شما كه جز پول جمع كردن كاري نمي دانيد، عفاف و گذشت و انسانيت سرتان نمي شود، مي گوييد نمي خواهيد مثل قمر بشويد؟
مگر قمر چطور شد؟
قمر با افتخار، با بزرگي و با هنر زندگي كرد و امروز هم كه زير خروارها خاك خفته، نه كسي را آزرده، نه دلي را شكسته و نه كسي از او كينه اي به دل دارد، دل هاي مردم هنردوست در غم مرگش شكسته. ما رفتيم اما شما كه هنر ملي ايران را به پول مي فروشيد و آلوده مي كنيد و هيچ نقطه ي روشن و درخشاني در زندگي نداريد، گناهتان نابخشودني است.


قمرالملوك وزيري
 

منبع: كتاب برگي از باغ تاليف ناصر مجرد

 


لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 9   توسط خسروانی  | 

87/06/26
 

استاد ابوالحسن صبا در تاريخ موسيقي ايران چه به لحاظ پژوهشي و معلمي و نيز تسلط كامل به شش ساز موسيقي از نوادر فرهنگ و هنر ما است، او نخستين و از معدود هنرمنداني است كه با پژوهش و تحقيق در ميان روستاييان و شناسايي آواها و نغمه‌هاي مهجور بومي و محلي مناطق روستايي شمال كشور، به ثبت و نت‌نگاري و اجراي آن با اركستر سازهاي ملي ايران پرداخت.
خود چنين ميگويد:

از سويي سفر از اين روستا به آن روستا، ‌مشكلات زيادي برايم داشت. رفتن به بعضي از روستاها چند روز پياده‌روي لازم داشت. به جاهاي ديگر مثل كوه‌هاي عمارلوي ديلمان و كوهستان‌هاي اطراف گيلان هم با اسب و قاطر مي‌رفتم، اما شوق ثبت ترانه‌هاي روستايي نمي‌گذاشت كه خستگي در بدنم باقي بماند......... كار هنري- مخصوصاً در ايران- خيلي ناكامي دارد، خيلي زجر دارد. اما ناگفته نگذارم كه اين ناكامي و زجر چون براي هنر و در راه آن است، بسيار بسيار لذت بخش است؛ لذتي كه هيچ زباني قادر به توصيف آن نيست. ولي اگر بخواهيم هنر را به خاطر اين ناكامي كنار بگذاريم، آن وقت تنها ، چهره اي مخوف از زندگي روبه روي ماست
صبا معتقد بود ريشه همه موسيقي‌ها يكي بوده كه عقيده افراطي برخي موجب جدايي آن‌ها شده و وضع كنوني را به وجود آورده است او معتقد بود كه موسيقي ايراني ساخته روح، محيط و عواطف ايراني است و چيزي نيست كه دور ريخته يا عوض شود بلكه فقط بايد براساس پايه‌هاي صحيح و علمي استوار شود و از تقليدهاي ناروا مصون بماند
جايي ديگر:

موسيقی كلاسيک ايرانی كه مبدأ آن دستگاه‌های ماست، به قدری غنی است كه ساليان دراز وقت لازم دارد تا علاقه‌مندان به آن وارد شوند و به وسعت اين دريای بی‌كران پی ببرند. اگر كسی اين دستگاه‌ها را ياد گرفت و رديف‌ها را شناخت، در آن قوی شد، الهاماتی می‌گيرد كه می‌تواند سرمايه‌ی هنری خويش سازد.....موسيقی جاز كه از آمريكا و اروپا به ايران آمد به علت آنكه ريتم دارد دارای جذبه و كشش است و به‌خصوص برای كسانی كه فهم موسيقی‌شناسی‌شان قوی نيست، خيلی جالب می‌باشد. همچنان‌كه اين موسيقی به موسيقی كلاسيک اروپا لطمه زد؛ پس از ورود به ايران موسيقی جدی ما را نيز از بی‌رحمی خود بركنار نساخت و به اين دليل فعلاً موسيقی جدی و كلاسيک ما خودش را پنهان كرده و پيش خواص است، و خواص از آن خوششان می‌آيد. وقتی كه موسيقی جاز از نظرها افتاد، دوباره موسيقی‌های جدی و كلاسيک مياندار خواهند شد و البته عامل اقتصادی در به‌وجود آمدن و از ميان رفتن اين موسيقی جاز بی‌تأثير نيست.
صبا برای نخستين بار به وجود ضرب‌های لنگ (طاق) در موسيقی ايرانی پی برد، آن هم در زمانه‌ای كه استادان آن روزگاران فكر می‌كردند كه نوازندگان محلی، به اشتباه ريتم‌های لنگ را می‌نوازند.
وي اعتقاد داشت كساني كه مي‌خواهند به موسيقي صورت مقبول، دنياپسند و جامعي ببخشند بايد موسيقي علمي و عملي را به نحو اكمل دانسته و ادبيات ايراني را به خوبي بشناسند، آكوستيك و صدا شناسي را بدانند و با نواختن اغلب سازها آشنايي داشته باشند.


بنان : سال‌ها بعد به دعوت روح ا... خالقي نزد صبا رفت تا به جمع خوانندگان مكتب وزيري بپيوندد. ابوالحسن صبا در اولين ديدار متوجه استعداد و توانايي‌هاي بنان شد.آشنايي غلامحسين بنان با روح الله خالقي، علي نقي‌وزيري و مخصوصا ابوالحسن صبا نقطه عطفي در زندگي هنري بنان محسوب مي‌شود.
بنان خود بارها گفته بود که من پیشرفت خود را در موسیقی مرهون صبا و خالقی می دانم.
صبا در سال هزار و سيصد و شش از طرف استاد علينقي وزيري مامور شد تا در رشت مدرسه اي مخصوص موسيقي تاسيس کند. در سال هزار و سيصد و هشت به رشت اعزام شد تا مدرسه صنايع ظريفه را تاسيس کند. صبا که معتقد بود منابع اصلي موسيقي ايران آهنگ ها و ترانه هاي محلي است دوسالي را که آنجا بود به روستاهاي دورافتاده مي رفت و به نت نويسي و گردآوري نغمه هاي محلي مي پرداخت و از آنها در خلق آثارش الهام مي گرفت. وي نزديک دو سال در رشت اقامت کرد و در آنجا ضمن تعليم موسيقي، به روستاها و کوهپايه هاي شمال رفت و به جمع آوري آهنگ هاي محلي پرداخت و ارمغان هاي بي نظيري از اين سفر به همراه آورد. زرد مليجه، ديلمان، رقص چوبي قاسم آبادي، اميري مازندراني و چند قطعه ديگر يادگار همين دوره از زندگي اوست. اين سفر از صبا که تا آن زمان بيشتر به نوازندگي مي انديشيد يک راهنما و مربي موسيقي ساخت


منوچهر همایون پور : در سال 1326 افتخار آشنایی با استاد صبا را پیدا کردم و طوق ارادت او را بر گردن نهادم و هفت برنامه رادیویی در خدمت وی بودم.وی در سن 20 سالگی در سال 1325 از طریق یکی از شاگردان ابوالحسن صبا به نام «محمد علی نامداری» به رادیو و متعاقباً به خود ابوالحسن صبا معرفی می¬شود. در سال 1326 نخستین اجراهای خود را با ارکستری به رهبری ابوالحسن صبا آغاز کرد. آشنایی با صبا وی را وارد عالم دیگری کرد، همایون¬پور خود ضرب¬شناسی، پایه-های ضرب و بعضی از ردیف¬های مشکل آواز و شیوه¬¬های جدید تلفیق شعر و موسیقی را مدیون ابوالحسن صبا می¬داند. وی بعدها با ارکسترهای مطرحی به رهبری ابراهیم منصوری، جواد معروفی، روح¬اله خالقی و حسین یاحقی همکاری کرد.
استاد ابوالحسن صبا براى او( منوچهر همايون پور) ، براى اين كه بتواند از هفت خوان شوراى موسيقى بگذرد و اجازه خواندن بگيرد، سنگ تمام گذاشت.


استاد "حسين دهلوي": مرحوم صبا در تمام دوران زندگي هنري خود همواره كوشش در حفظ اصالت داشت... علاقه او به آموزش و درك صحيح و دقت او در رعايت حدود هنر خود و خارج نشدن از اين محدوده از ويژگي‌هاي استاد صبا بود.
استاد گلپا يكي ديگر از موفقترين شاگرد استاد ابوالحسن صبا در زمينه آواز است . وی در اثنای سال های 1335 به بعد فقط در محافل خصوصی و با ساز اساتیدی چون صبا، برومند، قهرمانی، فروتن و محجوبی آوازهایی با غزل های ناب حافظ و سعدی اجرا می کرده است


بديع زاده : اسناعيل مهرتاش چند آهنگ با اشعار خودماني كه زبان حال مردم است مثل "زال زالكه" و "يكي يه پول خروس" و مانند اينها ساخته بود و به من پيشنهاد ميكرد كه بخوانم. من وحشت داشتم از خواندن آنها... ولي عاقبت با استدلال و تشويق مرحوم صبا براي خواندن آنها آماده شدم.


عبدالله دوامي : پس از آزاد شدن رکن الدین خان مختاری اداره ی هنرهای زیبا تصمیم گرفت مدرسه ای شبانه برای تدریس موسیقی بوجود آورد و مرحوم رکن الدین خان مختاری را به ریاست این مدرسه برگزید. پس از تشکیل این مدرسه مختاری از من خواهش کرد تا در این مدرسه به تدریس آواز مشغول شوم. بغیر از من استاد ابوالحسن خان صبا و استاد علی اکبر خان شهنازی نیز مشق میداند...... مرحوم صبا و مرحوم حسین خان هنگ آفرین و آقای فرامرز پایور یکبار ردیفهای مرا تا اندازه ای نت نموده اند که بیشتر ردیفهای ویلن صبا از ردیفها اقتباس شده است، پاره ای از تصانیف مرا یکبار مرحوم صبا و یکبار آقای پایور به نت درآورده اند و همچنین زمانی هم آقای منصوری از طرف فرهنگ و هنر مامورنت کردن پنجاه تصنیف عارف نزد من شدند


خاطره پروانه : معلم كلاس دوم مدرسه ي «جهان تربيت» بودم. هميشه براي بچه ها يك مثنوي را مي خواندم .اين مثنوي براي آرم يك برنامه ضبط شد .وقتي مشغول ضبط آن بوديم، مرحوم ابولحسن صبا صداي مرا شنيد.من خيلي خوشحال شدم وقتي فهميدم ايشان استاد صباست چون استاد با مادرم آشنايي داشت.ايشان مرا تشويق كرد كه كار موسيقي را دنبال كنم..... به اداره ي هنر هاي زيبا منتقل شدم و در آنجا با ابولحسن صبا، فاخره صبا، حسن رادمرد،خادم ميثاق، حسين دهلوي كار كردم و با اركستر هاي آنان همكاري كردم
شرايلي تصانيف فكاهي و طنز را بررسي مينمايد و از اشخاص مطرحي مثل ابوالحسن صبا، موسي‌خان معروفي و ... نام برد و گفت: اين افراد گاه روحيات شوخي نيز داشته‌اند و‌آثار شكايت شوهر، شكايت زن، تصانيف كميك ابوالحسن خان صبا، گلوبندك، تلفيق رنگ افشاري و ماهوري، دانس كميك و سالك از اين دسته هستند.
وي قطعاتي مثل ماشين مشدي ممدلي، داد از كرايه خونه .... را حاصل سفر مرحوم بديع‌زاده به آلمان با اركستر آلماني خواند و گفت: در سفر دوم بديع‌زاده، تاج، ملوك، ملكه برومند، صبا، محجوبي، كاكايي به سوريه رفتند و در سال ‌١٣١٨ آثاري مثل مرد دو زنه، شكايت از مادر شوهر و ... را ارايه كردند


مرتضي احمدي : چند وقت پيش مرا راديو خواستند، گفتند صفحاتي آمده كه خواننده‌شان تويي اما نوازندگان را نمي‌شناسيم، وقتي چند دقيقه بعد به سراغم آمدند ديدند دارم گريه مي‌كنم، چرا كه اعضاي اركستر كساني مثل ابوالحسن صبا، موسي خان معروفي، ابراهيم منصوري، مرتضي محجوبي، وزيري تبار و حسين تهراني بودند كه در آن زمان همه به جز حسين تهراني فوت كرده بودند . احمدي درباره تاريخچه‌ي بيات تهران يا كوچه باغي گفت: كوچه باغي در گذشته به "لشي" معروف بود بعد شد "لاتي" و "بابا شملي"، ابوالحسن صبا ، خالقي ، معروفي و ... بحث‌هاي زيادي مي‌كردند ودر نهايت گفتند ما بيات ترك، بيات اصفهان و ... داريم، اما "بيات تهران" نداريم البته اين در ميان هنرمندان گفته مي‌شود و در ميان مردم "غزل" يا "كوچه باغي" ناميده مي‌شود.
صبا از اولین سازندگان قطعات نوین(غیر ردیفی)در عصر تجدد موسیقی ایرانی به حساب می آید.
دکتر تقی تفضلی، نويسنده و موسيقی شناس، درباره ی صبا میگويد: صبا نگران بود که يک عده هميشه میگويند موسيقی ايرانی غم انگيز، پردرد و غمناک است. میگفت اگر قرار باشد که برای عوض کردن آن، بگردند که يک موسيقی نشاط انگيز پيدا کنند و خدای ناکرده ريشه ی آن موسيقی، موسيقی ايرانی نباشد، اين صدمه و آسيبی است که به موسيقی ايرانی میخورد و نوعی از موسيقی به وجود میآيد که ايرانی نخواهد بود. زيرا میبينيم عده ای هستند که موسيقی اصيل ايرانی را فراموش کرده اند و موسيقی ای که تحويل جوانها میدهند، چيزی که نيست، موسيقی اصيل ايرانی است! صبا از اشخاصی است که کاملاً سنت موسيقی ايرانی را حفظ کرده و باعث افتخار موسيقی ايرانی است.
موسيقي سنتي ايران تنها بخشي از موسيقي نواحي كشور است. گوشه‌هاي اميري، طبري، ديلمان و گيلكي كه استاد «صبا» آنها را وارد موسيقي دستگاهي كرده ....... به موسيقي رديف اضافه شد،


منوچهر جهانبگلو : در کار تحقیق و پژوهش، مرحوم صبا ذوق سلیم و سرشاری داشت. از جنوبی ترین تا شمالی ترین روستاها و حتی روستاهای مهجور می رفت که نغمه ای را بشنود و به نقاط مختلف کشور سفر کرد تا نغمات محلی را جمع آوری کند. متاسفانه من کسی را نمی شناسم که این ذوق و شیوه پژوهندگی را به نقاط کمال رسانده باشد. به این جهت این راه دیگر متوقف شده است


اسدا... ملك : من مي ديدم كه استاد صبا و برومند چه سوالهايي از گلپا در باره گوشه هاي سخت و مهجور آواز ايراني مي كردند و تا وي صحيح نمي خواند سراغ گوشه و آواز ديگر نمي رفتند


علي تجويدي : هنگامي كه قرار شد رديف گردآوري ايشان (موسي خان معروفي)به چاپ برسد كميسيوني در اداره هنرهاي زيباي كشور با شركت شش نفر از اساتيد فن موسيقي (علي اكبر شهنازي،ركن الدين مختاري،ابوالحسن صبا ،احمد عبادي، نورعلي برومند و موسي معروفي)تشكيل .....و با چاپ آن موافقت نكردندچيزي نمانده بود اين اثر ارزشمند كه حاصل يك عمر تلاش استاد معروفي بود در بوته فراموشي سپرده شود خوشبختانه بعضي از اعضاي كميسيون مانند استاد ابوالحسن صبا و ركن الدين مختاري صلاح را در اين ديدند كه براي حفظ آثار جمع آوري شده ،رديف به همان صورتي كه نوشته شده چاپ و منتشر گردد
ملكه‌ برومند یا همان‌ ملكه‌ حكمت‌شعار یا به‌ قولی‌ ملكه‌ هنر نیز از دیگر خوانندگان‌ این‌ عصر بود. متولد ناهیج‌ مازندران‌ (1296) شاگرد استاد صبا در ردیف‌ و ترانه‌خوانی‌.وقتی‌ پیش‌ صبا رفت‌ آنقدر كوچك‌ بود كه‌ پایش‌ از صندلی‌ به‌ زمین‌ نمی‌رسید. او در 22 سالگی‌ همراه‌ ابوالحسن‌ صبا برای‌ ضبط‌ صفحه‌ به‌ سوریه‌ و لبنان‌ رفت‌. ملكه‌ در سال‌ 1369 درگذشت‌.


مصطفی گرگین زاده : سرود " ای ایران " را با ارکستر آقای صبا که در بین 7 ارکستر تهران ارکستر شماره اول بود کار کردم
از جمله آهنگسازانی که برخی قطعات صبا را بازسازی نموده‌اند، می‌توان به حسین دهلوی، فرامرز پایور، حسین ناصحی، حسین علیزاده، پرویز مشکاتیان و جلیل عندلیبی اشاره کرد و نوازندگانی که به بازنوازی آثار صبا پرداخته‌اند، عبارتند از حسین عمومی، رحمت‌الله بدیعی، مسعود شعاری، جمشید عندلیبی، رامین جزایری و...
آثار استاد صبا غالبا به نحوی تصنیف شده که هم قابلیت اجرا به صورت تکنوازی را دارند و هم به صورت ارکسترال اعم از ایرانی و غربی که ناشی از غنای ملودیک قطعات صبا است

 

 

 

برگرفته از نت آهنگ

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 9   توسط خسروانی  | 

87/04/26

اين را ديگر همه مى دانيم كه استاد على اصغر بهارى حلقه اتصالى است ميان كمانچه نوازان عهد قاجار و نسل امروز. او نوع نگاه مردم به كمانچه را آنگونه كه خود متعهدانه به اين ساز مى نگريست، تغيير داد. پيرنياكان درباره استاد بهارى مى گويد: او يكى از باتقواترين استادان موسيقى ماست. متن زير بخش هايى از سخنان استادانى است كه در روز بزرگداشت وى ايراد كرده اند.


پيرنياكان و استاد بهارى يك روز به اتفاق حسين عليزاده و مجيد درخشانى براى ديدن استاد شهنازى به منزلش در آبسرد دماوند رفتيم. وقتى رسيديم ايشان گفتند از آقاى بهارى خبرى داريد، گفتيم نه. گفت خوب است به اتفاق به منزلش برويم. استاد شهنازى نشانى را بلد بودند و پيش افتادند. وقتى در زديم جوانى در را باز كرد. استاد شهنازى به او گفت به آقاى بهارى بگوييد فلانى آمده است. چند دقيقه پس از رفتن آن جوان، ديديم كه استاد بهارى نفس زنان خود را به دم در رساند و استاد شهنازى را در آغوش گرفت. او جورى به استقبال آمد كه گويى يك مقام بلند پايه مملكتى در منزلش را زده بود. وقتى در اتاق دور هم نشستيم، آقاى عليزاده به استاد بهارى گفتند مى خواهم مصاحبه اى بكنم و بعد صحبت ها شروع شد. ايشان در لابه لاى حرف هايشان گفتند: من از آقاى شهنازى خيلى استفاده كردم و در واقع شاگرد ايشان بودم. استاد شهنازى تعارف كردند و گفتند: نه آقا، ما با هم همكار بوديم. اما استاد بهارى گفت: نه آقاى شهنازى بگذار اين جوان ها بدانند كه من يك دوره رديف را پيش شما كار كردم

على اكبر شكارچى: بهارى خونگرم و بى ادعا بود

«على اكبر شكارچى» چهره نام آشناى كمانچه نوازى معاصر معتقد است «تجليل از بهارى، تجليل از موسيقى ايران است و امروز كه اين برنامه به يادبود استاد برگزار مى شود، نشانه قدرشناسى ملت ايران است». شكارچى همچنين يادى از كمانچه نوازان فقيد چند سال اخير همچون كامران داروغه و محمد طغانيان (نوازنده محلى) كرد و سپس در سيرى گذرا بر زندگى استاد بهارى، ادامه داد: «بهارى، استادى مهربان بود كه موسيقى را از دايى ها و از پدربزرگش آموخت. بهارى همه شاگردان خود را بسيار دوست مى داشت و هرگز نمى شد كه از زبان او برترى كسى را با فرد ديگرى شنيد».

شكارچى، استاد بهارى را تنها حلقه اتصال نسل كمانچه نوازان عهد قاجار با نسل امروز عنوان كرد و افزود: «رشد و پيشرفت كمانچه نوازى نسل بعد از دهه ۵۰ متأثر از سه شيوه نوازندگى است؛ اول نوازندگى محلى كه در اقصى نقاط ايران با گويش ها و لحن هاى مختلف جريان دارد، دوم نوازندگى با لحن آذرى كه هابيل على اف نماينده شاخص آن هستند و سوم نوازندگى دستگاهى كه استاد بهارى به عنوان تنها منبع زنده در عصر حاضر آن را نمايندگى كردند و اينك به همت استاد بهارى است كه در حوزه موسيقى شهرى، نوازندگان شاخصى اين ساز را زنده نگه داشته اند».

كيهان كلهر: استاد بهارى موجب شد من از صداى كمانچه خوشم بيايد«وقتى پنج ساله بودم استاد را در تلويزيون در حال نواختن كمانچه مى ديدم، اما هرگز فرصت نشد تا از او درس بگيرم ولى بايد بگويم كه او موجب شد من از صداى كمانچه خوشم بيايد. نسل ما در هر حال مديون اين مرد بزرگ است، چه آنها كه شاگردش بودند و چه آنها كه مانند من چنين توفيقى را پيدا نكردند».

بهارى از زبان خودش:

«سال ۱۲۸۴ شمسى در تهران به دنيا آمدم. پدرم نايب محمدتقى خان كه صاحب مختصر ملك و زمينى در شميران بود تربيت مرا تا سن ۱۳ سالگى برعهده داشت. زمانه و ايام، اما با پدرم سرسازگارى نشان نداد و به يكباره مالباخته و ورشكسته گرديد. مادرم گوهر خانم فرزند ميرزاعلى خان، نوازنده چيره دست كمانچه ناگزير همراه خانواده به خانه پدرى پناه برد.
از اين زمان به بعد زيرسايه پرهنر پدربزرگم با عالم موسيقى انس و الفت گرفتم. آنجا بود كه براى نخستين بار مونس صداى گوش و دلنواز كمانچه ميرزاعلى خان شدم. نه فقط او كه صداى ساز دايى بزرگم رضاخان كه ماهرانه كمانچه مى نواخت و نيز نواختن ماهرانه به وسيله دايى ديگرم اكبرخان، مرا با اين ساز رابطه و عشقى جانانه بخشيد. خدا بيامرزد مادرم را وقتى به شور و عشق من نسبت به موسيقى مخصوصاً كمانچه آشنا شد، از پدربزرگم ميرزاعلى خان خواست به من كمانچه نوازى را تعليم دهد. او مدت دوسال با حوصله و صبر تمام زير و بم هاى ساز كمانچه را به من آموخت تا آن كه سرانجام ادامه تعليم مرا به دايى ها سپرد. مدت چهارسال نيز در خدمت دايى ها به تكميل معلومات و تمرين ساز كمانچه پرداختم.

در سن ۱۶ سالگى همكارى خود را با اركستر كوچكى كه بيشتر براى اجراى موسيقى مناطق نفت خيز جنوب مى رفت، آغاز كردم، درست همان ايامى كه مصادف شد با بيمارى و مرگ پدرم و اداره امور زندگى از سوى من كه پسر بزرگ خانواده بودم. چند سال بعد با رواج ويلن به جاى كمانچه و پيانو به جاى سنتور من نيز مدتى كمانچه را زمين گذاشته به نواختن ويلن مشغول شدم.

درك محضر استاد دلسوخته رضا محجوبى، سهمى هميشه ماندنى دربالا بردن سطح آگاهى من نسبت به موسيقى ايرانى به حساب مى آيد و جالب تر آن كه او پس از اتمام دوره تعليم من، آنچنان از حاصل كار دل خشنود بود و راضى كه تمامى شهريه اى را كه پرداخته بودم يكجا به من باز گرداند؛ پيشكش صله جانانه اى كه هرگز از خاطرم نمى رود. ۲۷ ساله بودم كه به مشهد مقدس رفتم و با امكاناتى محدود كلاس تعليم موسيقى را در آن شهر داير كردم. دو سال بعد به تهران برگشتم، ايامى بعد با گشايش راديو مرا نيز به همكارى فراخواندند. حوالى سال ۱۳۳۲ بود كه بعداز سالها دورى از كمانچه با عشق و ارادت تمام دوباره اين ساز را دست گرفتم، يعنى روزگارى كه اين ساز داشت فراموش مى شد و اغلب به ديده تحقير به آن نگاه مى كردند و بى پرده و آشكار كمانچه را سازى خاص نوازنده هاى دوره گرد قلمداد مى نمودند.

من تمام سعى و تلاش خودم را وقف احياى اين ساز كردم و در راديو به اجراى برنامه با كمانچه پرداختم. سازى مهجور كه بعد ازيك دوران طولانى تحقير و گمنامى با مدد از عشق من به كمانچه، از طريق راديو به گوش همگان رسيد. خدا را سپاس مى گويم كه به سهم و بضاعت ذوق هنرى خويش توانستم آبرو و اعتبارى دوباره به اين ساز ببخشم و بى آنكه قصد خود خواهى در ميان باشد كمانچه را از مرگ و فراموشى نجات دادم.

كمانچه كه زنده شد دانشگاه تهران بعداز چند سالى مرا براى تعليم هنرجويان طالب يادگيرى اين ساز دعوت كرد، در راه به ثمررساندن وظيفه و تعهد خود نسبت به تعليم كمانچه از نثار هيچ ذوق و تلاشى كوتاهى نكردم، حاصل سال هاى تعليم من تربيت هنرجويانى بود صاحب ذوق كه هركدام به سهم استعداد خويش در زمينه اين ساز خوش درخشيدند و چه بسيار كه صاحب نام و شيوه و شگردى نيز گرديدند.

در ساليان زندگى هنرى ام، خاطرات بسيارى از همكارى با ياران هنرمندم همانند زنده يادان صبا، عبايى، على اكبر خان شهنازى، دوامى، اقبال و محمودى خوانسارى در خاطر و خيالم مانده است كه نقل آنها در اين مختصر نمى گنجد.

سال ۱۳۴۶ با دعوتى كه راديو فرانسه براى اجراى تكنوازى با كمانچه از من به عمل آورد با اين ساز غريب و تنها در سالن «دولاويل» كه بيش از سه هزار نفر جمعيت مشتاق در آن گردهم آمده بودند به اجراى برنامه پرداختم كه شور و غوغاى بسيارى را برانگيخت... بعداز آن با اجراى برنامه در كشورهايى چون آلمان، انگلستان، ايتاليا و هلند ارزش و اعتبار كمانچه را به سهم خويش نزد جهانيان آشكار ساختم.

همكارى جدى من با تلويزيون زمانى آغاز شد كه برنامه هايى را به تكنوازى با كمانچه اختصاص دادند و بعد از آن به عضويت مركز حفظ و اشاعه موسيقى، راديو و تلويزيون و نيز مكتب صبا درآمدم.

درمجموع از حاصل ساليان طولانى خدمت و اداى دين و تعهدم به موسيقى پرحرمت و با اعتبار و سنتى سرزمينم در پيشگاه خدا و بندگان خدا به سهم ناچيز خودم احساس سرفرازى مى كنم، چرا كه همه گاه حرمت موسيقى ايران را پاس داشته و عمرى به آن به چشم عبادت نگريستم».
شخصيت هنرى استاد آنچه از زندگى و رفتار هنرى ايشان و از دوستان و شاگردان و نزديكان آن بزرگوار شنيده مى شود، به معنى واقعى كلمه گواهى است بر زندگى درويشانه استاد بهارى چه از نظر معنوى و چه از نظر مادى.

يكى از شاگردان ايشان در اين باره مى نويسد: «به ياد دارم در حضور ايشان در مركز حفظ و اشاعه موسيقى ايران در مورد نحوه تقسيم درآمد گروه « استادان موسيقى ايران» به سرپرستى فرامرز پايور مى گفتند: «قرار براين شد كه درآمد به نسبت سابقه و نوع ساز تقسيم شود ولى من با اين كار مخالفت كرده و نظر براين شد كه درآمد به صورت مساوى تقسيم شود»، در موردى ديگر استاد بهارى در راهنمايى اينجانب درباره طى طريق در عالم هنر فرمودند: پسرم كمانچه سازى است بى نظير مانند اسبى است وحشى، اگر توانستى اين اسب را رام كنى همراه و دمساز تو خواهد شد وگرنه برزمينت خواهد انداخت. اين ساز اگر در دست نوازنده رام شد آنچنان توان و قدرت و ظرافت دارد كه مى شود با آن گفت وگو كرد و شايد به خاطر همين توانايى است كه در بعضى موارد آوازخوان ها از همراهى با آن طفره مى روند و در مورد دارايى و مال و ثروت فرمودند: پول و ثروت بيش از اندازه چه از راه درست و چه از راه غلط انسان را فاسد مى كند پس هرگز به دنبال آن مباش.


ريتم در آثار استاد بهارى


از نگاهى كلى به مبحث ريتم در شرق مى توان گفت، انسان شرقى نگاهى بسيار عميق و عارفانه به لحظه اى كه زندگى در آن جريان دارد داشته است و بدين سبب ناخودآگاه به دنبال روشى رفته است كه بتواند از لحظه و زمانى كه خود در آن جارى و سارى است نهايت لذت و بهره را ببرد.


اما درمورد استاد بهارى به تحقيق مى توان گفت او يكى از نوادر نوازندگان معاصر است كه در كارهايش چه در بخش هاى آوازى و چه در بخش هاى ضربى نمودهاى بسيار زيبا و مثال زدنى اجرا شده است.


آقاى مهدى آذرسينا در كتاب « آثارى از استاد بهارى » در بيان نحوه نگارش و توضيح ريتم در ساز استاد بهارى مى نويسد: «احساس وزن و درك ريتم در اجراى يك نوازنده در هر شرايطى از نواختن، از اساسى ترين اركان تبحر و توانايى است. مقوله ريتم در موسيقى ايران گستردگى و ژرفاى خاصى دارد و نيازمند تحقيق موسيقيدان هاست و يقيناً در محدوده چند نوع ميزان و عدد ميزان متداول در نت نويسى امروز موسيقى ايران نمى گنجد. رعايت وزن و ايجاد شكل هاى ريتميك الزاماً نيازمند ميزان هاى مساوى و رياضى وار نيست و به نظر مى رسد اين طرز فكر و اجرا در موسيقى ايرانى كه در آن حتى زمان ميزان ها با مترونم تنظيم مى شود، در اثر نياز به اجراهاى گروهى و نداشتن فرصت كافى براى تمرين به وجود آمده است. با اين حال اگر چه خط موسيقى گستردگى لازم را براى ثبت تغييرات ريتم دارد نوشتن تمام جزئيات و ظرايف دشوارى هايى را در پى خواهد داشت كه ناچار بايد تنها به نوشتن مواد اساسى و درونى ريتم اكتفا كرد. در اجراهاى استاد بهارى طرز تلقى از ريتم به صورتى است كه در موسيقى سنتى ايران مطرح است. سرعت درحد زيادى تغيير پيدا مى كند. زمان نتها و سكوتها دقيقاً بر مبناى الگوهاى ميزان ها حفظ نمى شود. روشن است كه در اين قطعات اجراى ميزان هاى متفاوت و لنگ و... منظور نبوده است. پس اغلب قطعات با ميزان هاى ثابت و معمول نوشته شده و به ندرت ميزانى درهم شكسته است. اين مطلب نيز بايد افزوده شود كه اين شيوه تكنوازى بدون تعمق و شناخت حال و هواى موسيقى سنتى قابل تقليد نيست و...
در قسمت ديگرى از همان كتاب آقاى دكتر داريوش صفوت نظر خود را درباره ريتم در ساز استاد بهارى چنين عنوان مى كند: «نكته جالبى كه در اجراى استاد بهارى وجود دارد و بايد بدان توجه داشت مسأله ضرورت هاى ريتميك است. توضيح مطلب آن كه از ۱۰۰سال پيش كوشش هايى به عمل آمد كه قطعات ضربى موسيقى ايرانى را به خط نت غربى بنويسند تا همگان بتوانند از روى نت اين قطعات را ياد بگيرند، البته اين كار بسيار مفيد بود و از نظر حفظ موسيقى ايران خدمت بزرگى به شمار مى رود، اما اين آوانويسى براساس ضوابط غربى انجام شد و در نتيجه قطعات ضربى ايرانى در قالب ميزان هاى دوضربى و سه ضربى و چهارضربى ساده و تركيبى گنجانده شد و ادوار و سيكل هاى ضربى قديمى نديده گرفته شد. در اينجا قصد ورود به تجزيه و تحليل اين مطلب را نداريم همين قدر كافى است كه بدانيم استاد بهارى قطعات ضربى را دو نوع اجرا مى كنند: يكى با ضرب يا همراه با گروه نوازندگان، يكى هم به صورت تنها.وقتى همراه با ساز ديگر مى نوازد ضرب قطعه را به همان صورتى كه آوانويسى مى شود يعنى در قالبهاى ريتميك فوق الذكر به دقت اجرا مى كنند ولى هنگام تكنوازى ريتم و ضرب را به اقتضاى حالت آهنگ و آن طور كه احساس قوى موسيقايى خودشان اقتضا مى كنند تغيير مى دهند و از چارچوب خشك آوانويسى خارج شده سيكل هاى احساسى قديمى را نشان مى دهند.

شيوه آرشه كشيدن

آرشه از آن جهت كه نقشى حياتى در ايجاد تمام افت و خيزها دارد ، ابزارى است كه به مانند شمشيرى دولبه وارد ميدان مى شود و مى تواند حد نوازندگى يك نوازنده كمانچه را از عرش تا فرش تغيير دهد. آرشه استاد بهارى درعين ملاحت و لطافت از تكنيك و شيوه منحصر به فردى برخوردار است به طورى كه گويى در گفتن و پرداختن هيچ جمله اى عاجز و ناتوان نيست. در نواختن چهارمضراب ها و رنگ ها استفاده خلاق از چپ و راست ها و درابهاى صحيح و بجا تنوع صوتى و ريتميك دلپذيرى ايجاد مى كند كه براى نمونه مى توان به چهارمضراب ماهور و چهارمضراب چهارگاه از ساخته هاى استاد بهارى اشاره كرد. در زمينه ايجاد نوانس ها و شدت و ضعف ها و همچنين ايجاد فضاى صوتى مناسب و به اصطلاح گرفتن صدايى به نهايت زيبا و دلنشين از كاسه و تمام قسمت هاى ساز دست راست استاد بهارى با به حركت درآوردن آرشه نقشى حياتى و سرنوشت ساز را ايفا مى كند.

در آن دوران ويلن جاى كمانچه را گرفت و در واقع حدود يك قرن پيش وقتى ويلن به همراه سازهاى غربى ديگر وارد موسيقى ايرانى شد، كمانچه نوازان بنام آن زمان تعليم ويلن را عهده دار شدند، در نتيجه مطالبى كه به طوركامل موسيقى صيقل يافته و زلال ايرانى بود و با كمانچه نواخته مى شد به شاگردان تعليم داده شد. ويلن سازى بود تكامل يافته و روشهاى نوازندگى آن گسترده و اين امر سبب شد كار به تدريج به انحراف كشيده شود تا آنجا كه موسيقى اجراشده برروى ويلن در اغلب موارد كاملاً خالى از محتوا گرديده و از آنجا كه ارزش ساز را اجراكنندگان آن تعيين مى كنند، بى مايه بودن اكثر نوازندگان ويلن ارزش و اعتبار خود ويلن را هم در موسيقى ايرانى خدشه دار كرد و اين نيز يكى از دلايل مهم روآوردن موسيقيدان ها به كمانچه بود.
بنابراين كمانچه سازى بود كه تنها و بى سرپرست مانده بود كه استاد بهارى يكه و تنها وارد ميدان شد. مسئوليت اين ساز را به عهده گرفت و بعدها در سال هاى قبل از دهه ۵۰ به دعوت دانشكده هنرهاى زيبا كه حالا نظارت بر موسيقى ايرانى در آن به عهده نورعلى خان برومند بود پاسخ مثبت داد و اين گونه كمانچه به جايگاهى مهم و سرنوشت ساز دست يافت. بنابراين مى توان گفت، استاد بهارى تأثيرى شگرف بر جوانانى كه در دهه ۵۰ در مرحله يادگيرى بودند گذاشت و موجب شد دانسته هايى كه اندوخته بود، دستمايه هاى پربارى براى اجراهاى انفرادى و گروهى جوانان خوش آتيه آن دوران به وجود آورد. حتى آوازخوانان نيز در محضر استاد با رموز تصنيف هاى قديمى و نحوه اجراى آنها و تكنيك هايى كه شايد در هيچ كلاس ديگرى نمى شد آموخت آشنا شدند و آنها را به كار گرفتند، البته در اين ميان برخى از هنرآموختگان مكتب بهارى حتى اشاره اى به مراحلى كه نزد استاد بى ادعا گذرانده بودند نكردند. 
 

داود گنجه اى: بهارى براى من سمبل انسانيت بود. چگونگى و چيستى بودن و شدن يك هنرمند فراتر از فن و مهارت صرف خلجان درونى و كنشى است كه فراگردهايش را با معيارها و پيشنهادهايى درمى يابد. روزگارى كه من ويلن را كلاسيك تمرين مى كردم و مرتب با اين ساز همساز بودم، روزى استاد نورعلى خان برومند از من خواستند كمانچه اى كه مى نوازم سعى كنم حال و هواى موسيقى با معرفت پيدا كند. نخستين جلسه اى كه با استاد فرزانه على اصغر بهارى به وسيله نورعلى خان برومند داشتم، پس از مدت كوتاهى دريافتم كه موسيقى فقط تكنيك نيست در زمينه موسيقى، مسائل درونى، بسيار مهم است و تأثير معلم بر شاگرد انكارناپذير. حدود ۳۰ سال در كنار استاد بهارى مطالب موسيقى را دوره كردم، با وجود اين كه از دانشگاه فارغ التحصيل شده بودم و تمام آثار مكتوب موسيقى ايرانى را نيز با ويلن مى نواختم، ولى هر لحظه كه كمانچه را به دست مى گرفتم قطعاتى از داده هاى استاد بهارى را تمرين مى كردم، روح و روانم تحت تأثير چيزى شگفت انگيز قرار مى گرفت كه همانا معرفت انسانى است.بديهى است موسيقى ما با عرفان پيوند ناگسستنى دارد و آن حالت اشراقى كه در اين نوع به دست مى آيد و تجربه مى شود، انسان را كم كم به پالايش مى رساند. او به جايى مى رسد كه فقط حضرت دوست را مى بيند كه همانا خداوند يگانه است. بنابراين از اين پس مسئوليت عجيبى به عهده هنرمند واگذار مى شود. به اعتقاد من، هنرمند بايد از همه آلودگى ها دور باشد تا بتواند براى مردم و براى ارشاد و راهنمايى نسل هاى بعد از خود كوشا باشد. هميشه بهارى براى من سمبل انسانيت بود، از او آموختم كه انسان بايد بتواند در كنار كارهاى روزمره به حالتى از عرفان دست پيدا كند تا بتواند خوشى هاى خود را با ديگران تقسيم و غم هاى خود را در نهانخانه دل خود مدفون كند. بهارى به تصديق اكثر هنرمندان واقعاً مردى وارسته بود، آنچه آموخته بود با معرفت در اختيار شاگردانش قرار مى داد. روحش شاد».


ياد استاد بهارى در آلبومى تازه

«به ياد استاد بهارى» بداهه نوازى كمانچه از «درويش رضا منظمى» از آلبوم هاى شنيدنى موسيقى ايرانى است كه چندى پيش از سوى نشر موسيقى «آواى باربد» منتشر شد.

«درويش رضا منظمى» كه از شاگردان مرحوم بهارى است و مدتى رياست گروه موسيقى دانشكده هنرهاى زيباى دانشگاه تهران را هم به عهده داشت، در مورد سبك و سياق استادش مى گويد: مرحوم على اصغر بهارى يكى از استادان درجه يك موسيقى ايرانى بود. هر چه داريم از سبك و سياق كمانچه كشى استاد بهارى داريم و هر كسى بخواهد بر آن اساس كمانچه نزند، مى گويند كه كمانچه خراب شده اند و ويلنى اجرا مى شود! متأسفانه امروز چنين شده كه ديگر كسى نمى خواهد از پيشكسوتان كمك بگيرد و يادگيرى كند. همه تا چيزى ياد مى گيرند، مى گويند ما ديگر كل دانش كمانچه كشى هستيم و يا سازهاى ديگر. من افتخار شاگردى استاد بهارى را در دانشگاه داشتم، زمانى كه در سال هاى ۱۳۵۱ ، ۱۳۵۲ و ۱۳۵۳ در هنرهاى زيباى دانشگاه تهران دانشجو بودم ايشان تشريف مى آوردند و هفته اى يكبار من در خدمت شان بودم. البته شاگرد حسين خان ياحقى نيز بودم و افتخار شاگردى ايشان را از سال ۱۳۴۲تا ۱۳۴۷ داشتم. كمانچه كشى من بيشتر به او شباهت دارد ولى خب، اين بار به فكر ۱۳۴۲ مرحوم استاد بهارى افتادم. در سال ۱۳۷۷ از شمال مى آمدم كه در امامزاده هاشم توفقى كردم. آنجا بر مزار شريف ايشان دعايى خواندم.

بعد قيافه جذاب و شيرين او واقعاً مرا جذب كرد. از كرج تا به خانه رسيدم قطعات ايشان را مدام بر لب زمزمه مى كردم. مطالب حفظ شد و چون قبلاً هم خدمت شان كار كرده بودم، آمادگى داشتم كه بتوانم بر آن اساس و آن روش ياد بدهم. به همين دليل وقتى آمدم خانه به دخترم اشاره كردم كه ضبط را بياورد كه من ذكر حال مرحوم بهارى در ذهنم هست و دلم خيلى برايش تنگ شده و مى خواهم آن را ضبط كنم. ضبط را آماده كرديم و ضبط اين كار هم شروع شد كه به مدت ۸-۷ سال ادامه داشت.

روزنامه ی ايران

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 9   توسط خسروانی  | 

87/04/25
غلامحسین درویش فرزند حاجی بشیر طالقانی در سال 1251 دیده به جهان گشود. پدرش به نواختن سه تار تا حدودی آشنا بود. غلامحسین خان در سن 11 سالگی به مدرسه ی موزیک دارالفنون رفت و در همان جا خط موسیقی و نواختن طبل کوچک و شیپور را آموخت.

بدلیل آنکه پدر غلامحسین دوستان خود را درویش می نامید این نام به او نیز اطلاق شد و لقب درویش گرفت و بعدها این نام روی اسم او جاودانه باقی ماند. غلامحسین خان پس از مدتی به کلاس موسیقی آقا حسین قلی رفت و نزد او تار و سه تار را آموخت و به دستگاه شعاع السلطنه (پسر مظفر   الدین شاه) راهی فارس شد و همراه او به شیراز رفت و در همان جا نیز ازدواج نمود.

او برای جبران کمبود مستمری دریافتی اش از شعاع السلطنه و امرار معاش ناچار به پذیرفتن دعوت بزرگان دیگری چون قوام شیرازی بود و به همین جهت مورد غضب شعاع السلطنه واقع شد.. شعاع السلطنه که از کار درویش خان خشمگین بود دستور داد تا انگشتان دست او را قطع کنند. کمال السلطنه پدر ابوالحسین صبا که از دوستان درویش بود نزد شعاع السلطنه وساطت کرد و او را از مجازاتش نجات داد.

چندی بعد درویش در خانه ی خود که در تهران بود کلاس موسیقی دایر کرد. شعاع السلطنه که از این ماجرا با خبر شده بود فراشی به کلاس وی فرستاد تا او را مجبور به بازگشت به شیراز کند. درویش با تمهیداتی از چنگ فراش شاعا السلطنه فرار کرد و چون می دانستن که اینبار وساطت هیچ کس نتیجه ای نخواهد داد به دوست دیگرش که سرایدار سفارت انگلیس بود پناه برد. سرایدار او را به سفیر انگلیس معرفی کرد و درویش با نواختن چند قطعه ی اروپایی با تـــار به هماراه پیانوی خانم سفیر موفق به جلب نظر آنان و اخذ نامه ای از سفارت برای شعاع السلطنه شد که تقاضای آزادی درویش را کرده بودند و با آن نامه از شرّ مزاحمت های شعاع السلطنه رهایی یافت.

درویش از آن پس وقت خود را صرف کلاس موسیقی و تربیت شاگردان و ساختن قطعات موسیقی گرد و رئیش ارکستر اخوان صفایی شد. قطعات ضربی رایج در زمان درویش بیشتر با وزن 6/8  و نیز برخی رنگ ها و قطعات ضربی ردیف و بعضی چهارمضراب بودند. همانگونه که در شرح کنسرت های انجمن اخوت آمد درویش پیش درآمد را برای هم نوازی اعضای ارکستر ابداع کرد. قبل از او پیش درآمد های مختصری از محمد صادق خان و آقا حسین قلی نواخته می شود. ولی درویش پیش درآمد را به شکل جدیدی توسعه بخشید . آثار درویش خان برخی تابع سنت و برخی تحول یافته اند و پیش در آمد های او دارای ویژگی هاییست که تا آن زمان سابقه نداشته و در بررسی سبک او به آنها خواهیم پرداخت.

درویش دوستان خود را « یاپیرجان » می خواند و آنها نیز او را به همین عنوان خطاب می کردند. ائ دو بار برای ضبط صفحه به خارج از صفحه مهاجرت کرد. در سفر اول با مشیر همایون شهردار ، سید حسین طاهر زاده ، رضا قلی خان نوروزی ، حسین هنگ آفرین ، باقر خان رامشگر ، اسدالله خان و اکبر خان فلوتی (برادر حسین هنگ آفرین) از راه روسیه به لندن رفتند و در جشن « هیزمسترزویس »   صفحاتی ضبط کردند. این سفر حرور سال 1910 میلادی انجام گرفت. این گروه موسیقی حدود سه ماه نیز در لندن اقامت کردند.

سفر دوم حدود یک سال بعد بود که به اتفاق باقر خان ، طاهر زاده ، اقبال السلطان و عبدالله خان دوامی به تفلیس رفتند و صفحه هایی در آنجا ضبط کردند که به علت تقارن با جنگ جهانی اول در سال 1914 میلادی فقط تعدادی از آن صفحه ها به تهران رسید.

درویش بجز شرکت در کنسرتهای انجمن اخوت چند کنسرت دیگر نیز اجرا کرده بود:

کنسرت در سالن گراند هتل واقع در خیابان لاله زار برای کمک به آسیب دیدگان حریق بازار تهران ، و کنسرتهای دیگری در همان محل برای کمک به آسیب دیدگان آسیب دیدگان غارت ارومیه ، حریق زدگان آمل و قحطی زدگان روسه (که در سفارت روسیه اجرا شد).

درویش به گل و پرویش آن علاقه ی زیادی داشت و انواع گلهای زیبا و خوش بو را در خانه ی کوچک خود پرورش می داد. او با طبیعت انس زیادی گرفته بود و خود را با عطر گل های زیبای خانه اش مشغول می کرد.

از خصوصیات درویش خان که بسیاری را متحیر کرده است نواختن تـــــــار بدون داشتن پرده های ساز بوده است. او گوش دقیقی داشت و می توانست تار را بدون پرده بنوازد. اگر سازهای تار کنونی را دیده باشید ، 6 سیم دارند که تا قبل از غلامحسین خان این تعداد سیم 5 عدد بوده است. دو سیم سفید و دو سیم زرد و یک سیم بم. که درویش خان سیم هنگام که جنسش از سیم دو است را به تار اضافه کرد. تاثیر این سیم در کوک ها و دستگاه ی مختلف آشکار می شود.

او مردی بی تکلف و ساده ، رفیق دوست ، نکته سنج و مودب بود. او به شاگردان کلاس موسیقی خود نشانی طلا که خود مبتکر آن بود و به شکل تبرزین (علامت درویشی) بود اهدا می کرد و دریافت این مدال نیز برای آن ها مایه ی مباهات بود.

همچنین غلامحسین درویش بخاطر کمک های انسان دوستانه و کنسرتهای بشر دوستانه که انجام داده است از وزارت فرهنگ نشان علمی گرفته است. در کنسرتی نیز که به دستیاری میرزا عباس قلی خان مترجمت الممالک قریب در گراند هتل اجرا کرد ، وزیر مختار فرانسه نیز حضور داشته است و به درخواست وزیر نشانی به وی اهدا شد.

درویش در اواخر عمر تنگدست شد ؛ به طوری که روایت شده است در اواخر عمر خانه ی مسکونی اش را فروخت و خرج سفر خارج برای ضبط صفحه و باقی گذاردن آثاری از موسیقی ایرانی کرد.

درویش در شب چهارشنبه دروم آذر ماه 1305 در سن 50 سالگی هنگامی که با درشکه از خیابان امیریه به طرف شمال می رفت با اتومبیلی که بهجای راننده اش ، شاگرد راننده آن را می راند تصادف کرد و در بیمارستان نظمیه (شهربانی) بر اثر سکته مغزی درگذشت و در مقبره ظیرالدوله (خیابان دربند شمیران) به خاک سپرده شد. در هفتم آذرماه 1305 نیز مجلس ترحیمی توسط علی نقی ویزیری رئیس مدرسه ی عالی موسیقی برگزار شد و وزیری سخنانی را در وصف درویش بیان نمود و تصنیف افشاری باد خزان وزان شد از درویش توسط ارکستر مدرسه و با تار تنهای وزیری خاتمه یافت.

» تار درویش از زبان مرتضی نی داوود

مرتضی نی داوود می گفت درویش در یکی از جلسات به علتی نتوانست همه را درس بدهد. یکی از شاگردان به نام خان بابا گفت: یا پیرجان ، اگر نمیشود همه را درس بدهید ، قدری برای ما ساز بزنید. درویش پذیرفت و طوری به نواختن سه تار پرداخت که گویی همه را هیپنوتیزم کرده است. هم او موثر ساز می زد و هم شنونده ها شمتعد بودند ؛ وقتی ساز را بر زمین گذاشت هیچ کس متوجه نشد که نوازندگی خاتمه یافته است و تا چند ثانیه همه بهت زده بودند. تعدادی از شاگردان از ادامه ی درس مایوس شده بودند و می گفتند که اگر این ساز زدن است ، ما هرگز به چنین حدی نمی رسیم. یکی از آنها خود من (از زبان مرتضی نی داوود) بودم که به خود می گفتم هیچ گاه درویش خان نخواهم شد و رفتن به کلاس او را ترک گفتم. هرچه پدرم اصرار کرد گفتم من دیگر نمی روم. سرانجام پدرم نزد درویش رفت و او مرا خواست و گفت : پسرم ، مرتضی بیا و کارت را تمام کن. البته سنم هم در آن موقع کم بود.

استاد بزرگ ، مرتضی نی داوود بعدها از چهره های نامی و مشهور موسیقی ایرانی شد و نامش در چهره های ماندگار موسیقی جاودانه محفوظ است.

» سبک درویش خان

درویش در موسیقی مبتکر و در نوازندگی دارای مهارت و قدرت بیان بود. جمله های موسیقی او تقلیدی نبودند و ابتکار و خلاقیت هنری در نوازندگی او محسوس است. در اجرا حالت انبساط دارد و نوازندگی تار او معقول ، بی پیرایه ، و تزیینات آهنگ هایش مناسب است. قطعات ضربی او از نظر اجرا نسبت به نوازندگان قبل از او چون میرزا عبدالله ، با حال و شوخ و شنگ است. جواب خواننده را با ریزهای مربت و لغزش انگشت بر دسته ی تار هم آهنگ با نواخت ملفوظ شعر به خوبی داده و تکیه ها را در پاسخش سریع اجرا کرده است.

» آثار درویش خان

تصنیف های متعددی جزو آثار درویش خان محسوب می شوند. همچنین پیش درآمد ها و قطعات ضربی بسیاری از جمله آثار غلامحسین درویش است. یکی از آثار ماندگار او به نام « پولکای درویش » به وزن 2/4 در مایه ی فای بزرگ ، نظیر آهنگ های محلی روسیه است. تغییر مقام از ماهور به چهارگاه در این آهنگ از ابتکارات او به حساب می آید.

گروه فرامرز پایور متشکل از سازهایی چون سنتور ، تار ، نی ، کمانچه و تنبک است. فرارمز پایور در این مجموعه سنتور می زند ؛ هوشنگ شریف تار می نوازد. رحمت الله بدیعی کمانچه می کشد ؛ حسین ناهید نی می زند و محمد اسماعیلی با ضرب تنبک گروه را یاری می کند.

"آثار درویش خان" عنوان یک مجموعه ی کامل از آثار غلامحسین درویش است. این مجموعه که به همت گروه استاد فرامرز پایور و توسط انتشارات ماهور در بازار موسیقی پخش شده است ، در قالب سه سی دی وجود دارد. "کرشمه" و "پریزاد" و "دلکش" عناوینی برای سه سی دی این مجموعه است.

در بخش اول که به "کرشمه" منسوب است آثار درویش خان در دستگاه سه گاه و افشاری وجود دارد.
در بخش دوم که به "پریزاد" منسوب است آثار غلامحسین خان در بیات اصفهان و ماهور وجود دارند.
همچنین در بخش سوم که به "دلکش" منسوب شده است ادامه ی آثار درویش خان در ماهور و ابوعطا وجود دارند.

وبلاگ تحرير

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 9   توسط خسروانی  | 

87/04/11
اکبر گلپایگانی در دهم بهمن ماه سال ۱۳۱۲ در تهران متولد شد. صدای خوش در خانواده گلپایگانی موروثی بوده است به طوری که گفته می شود پدر بزرگ ایشان دارای صدایی خوش و غرایی بوده است. پدر آقای گلپا هم به علت صدای خوشش به حاج حسین بلبل شهرت داشته است.در سالهای بسیار دور که گلپا کودکی بیش نبوده است, تعزیه یکی از سرگرمی ها و همچنین جایی برای شنیدن صداهای خوش و متفاوت و آشنایی با دستگاه های موسیقی ایرانی بوده است.
او در پنج سالگی مادر خود را از دست می دهد و این حادثه غم انگیز در آن زمان تاثیر بدی بر روحیه وی که در آن زمان کودک پنج ساله ای بوده گذاشته بود.خود ایشان در خاطراتشان در این مورد می گویند، در آن زمان برای سلامتی مادرم اذان خواندم و تا یک ماه هر روز مناجات می خواندم.در سال ۱۳۱۸, گلپا وارد دبستان فرهنگ می شود ودر آنجا به عنوان قاری قرآن در کلاس، درس آوای دل انگیزش را با صوت ملکوتی قرآن معرفی می کند.
پس از این فعالیتها, وی با آشنایی با تعدادی قاری قرآن و تعزیه خوان و کار کردن زیر نظر آنها اصول اولیه آوازخوانی را می آموزد.در سال ۱۳۲۰وی به طور جدی و منظم تعلیم موسیقی و دستگاه ها را نزد پدر آغاز می کند.در سال ۱۳۲۶ ایشان اولین تجربه شرکت در یک گروه ارکستر کر را پیدا می کند و در سال ۱۳۲۷ در انجمن موسیقی مدرسه نظام عضو می شود و اما از سال ۱۳۲۸ به بعد کم کم با اساتید طراز اول موسیقی آشنا می شود و تعلیم را زیر نظر این اساتید آغاز می کند.
● از استادان ایشان می توان به این اساتید اشاره کرد:
مرحوم حسن یکرنگی (از شاگردان اقبال آذر) ، استاد دکتر نور علی خان برومند (از شاگردان درویش خان) ، استاد اسماعیل قهرمانی (از شاگردان میرزا عبدالله) ، استاد ابوالحسن صبا ، استاد یوسف فروتن ، استاد حاج محمد مجرد ایرانی ، استاد عبدالله دوامی ، استاد ادیب خوانساری ، استاد حسین طاهرزاده ، استاد سلیمان امیر قاسمی و ...
جناب گلپا پس از سالها شاگردی این اساتید طراز اول و از طرف دیگر دوستی عمیق با هنرمندانی چون بنان ، قوامی ، محجوبی ، عبادی ، شهناز ، تجویدی ، بهاری ، کسایی و ... از لحاظ دستگاه ها و مایه ها و ردیف موسیقی ایرانی به بالاترین درجه ممکن دست می یابد.
وی سپس در اثنای سالهای ۱۳۳۵ به بعد فقط در محافل خصوصی و با ساز اساتیدی چون صبا ، برومند ، قهرمانی ، فروتن و محجوبی آوازهایی با غزلهای ناب حافظ و سعدی اجرا می کرده است. تا اینکه در سال ۱۳۳۵ سازمان یونسکو از ایشان و استاد برومند و استاد بهاری برای اجرای آواز و موسیقی ایرانی دعوت به عمل می آورد و در این سال این ۳ استاد بزرگوار به عنوان اولین هنرمندان ایرانی برای اجرای کنسرت به خارج از ایران دعوت می شوند که اجرای دو آواز گلپا در دستگاه سه گاه و مایه بیات اصفهان با تار نور علی برومند و کمانچه اصغر بهاری با دو غزل از سعدی بسیار جذاب و شنیدنی است.
در سال ۱۳۳۷ وی از سوی زنده یاد داود پیرنیا (مبتکر برنامه وزین برنامه گلها) به رادیو و گلها دعوت می شود و از این سال به بعد آثار متععد ایشان در برنامه های گلها پرتو افشانی می کند. آوای ملکوتی و بی بدیل گلپا در اجرای آواز ایرانی به قدری جذاب و دلنشین بود که همه اساتید اذعان دارند که در آن سالها اکبر گلپایگانی مردم را با آواز آشتی داد و مردم شیفته آوای آوازهای وی با آن تحریرهای جذاب و بدیع و تکرار نشدنی می شدند که در ادامه به قسمتی از این محبوبیت و تاثیر به سزای ایشان در نقش اعتلای آواز اشاره می شود اما قبل از آن به تعدادی از کارهای پایه ای وی در زمینه گوشه ها و دستگاه های موسیقی ایرانی اشاره ای گذرا کنیم:
آقای گلپایگانی علاوه بر اجرا کردن بی نقص و استادانه گوشه ها و دستگاه ها ،کارهای بسیار پایه ای و اجرایی در موسیقی ما انجام داده است که حق بسیار بزرگی بر گردن موسیقی ما دارد. وی در مصاحبه ای با روزنامه شرق چنین گفته است: من روی دستگاه راست پنج گاه خیلی کار کرده ام و قصد دارم چیزی نزدیک به ۷۰ گوشه ناشناخته در این دستگاه را که پیدا کرده ام چاپ و منتشر کنم.
در کتاب زمزمه های پایدار از جناب گلپا سوال شده است :کارشناسان موسیقی ایرانی معتقدند که در بین خوانندگان شما تسلط بیشتری به مرکب خوانی دارید. گلپا :.... یعنی با سبکی که من روی خواندن راست پنجگاه پیاده کردم می توانم به هر دستگاهی که می خواهم بروم .این همان کار مدلاسیون یا گدار و مرکب خوانی است که من آن را به نام خود به ثبت رسانیده ام.یعنی دراجرای راست پنجگاه خیلی راحت می توانم به شور،دشتی،سه گاه یا چهار گاه یا هر مایه و گوشه دیگر بروم...
اما در مجله موسیقی قرن ۲۱ نیز از گلپا چنین سوال شده است:نظرتان در مورد مرکب خوانی چیست؟ امروزه هر کس آمده مثلا یک ماهور بخواند.داد و شکسته و هرچی که بوده را می خواند و ماهور را تا آخر می رود.حالا من هم برای شما یک ماهور می خوانم.از ماهور به سلمک می روم بعد به شوشتری و از شوشتری به منصوری و از آنجا به چهارگاه و از اینجا به لیلی و مجنون و از اینجا دوباره به ماهور بر میگردم.این یک مرکب خوانی است.یاد گرفتن این که کاری ندارد.اما من در این میان کار دیگر می کنم که آن کار مشکل است.
ببینید وقتی من ماهور را شروع می کنم و می روم به شوشتری و چهارگاه و لیلی و مجنون و... آن وقت یک سه گاه می خوانم.این مشکل است چرا برای اینکه آنچه که قبلا خوانده بودم گوشه بودند اما وقتی که وارد سه گاه شدیم یعنی اینکه از یک دستگاهی وارد دستگاه دیگر شده ایم.در جای دیگر این مجله، آقای گلپا می گوید : من هم یک لحظه بیکار ننشستم. چه در ایران و خارج دو دستگاه مهم را که برای جوانان خیلی مشکل جلوه داده و بزرگ کرده اند را با مدلاسیونهای جدیدی درست کردم.راست پنج گاه و نوا را می گویم.الان هم دارم آنها را درس می دهم.مدلاسیونهایی که در سه گاه و شور و بیات اصفهان بود پایه ای درست کردم. راست پنج گاه را آنطور به هنر آموزان درس می دهم که آنها با خواندن راست پنج گاه و نوا تمام دستگاههای موسیقی ایرانی و گوشه ها را فرا گیرند...
اما بد نیست نگاهی گذرا به تعدادی از افتخارات جناب آقای گلپا داشته باشم:
۱) اجرای آواز در سازمان یونسکو (سال ۱۳۳۵) به دعوت این سازمان و اولین خواننده ایرانی که در خارج از ایران کنسرت داشته است.
۲) اجرای بیشترین آواز در برنامه گلها و تنها خواننده ای که در تمام سلسله برنامه های گلها شرکت داشته است
۳) تدریس موسیقی ایرانی و آواز بنا به دعوت دانشکده میوزیک بیلدینگ یوسی.ال.ا کالیفرنیا در سال ۱۳۴۰
۵- اجرای برنامه در رویال دایان لندن در سال ۱۳۵۲ (اجرای برنامه در حضور و در کنار برترین خوانندگان جهان از هر کشوری - در این برنامه از هر کشور برترین خواننده برای اجرای برنامه اعزام شده بود که از ایران جناب آقای گلپایگانی دعوت شده بود)
۶) دریافت دکترای افتخاری هنر در رشته آواز از دانشگاه کلمبیای آمریکا (استاد گلپا اولین ایرانی است که موفق به دریافت دکترای افتخاری هنر در زمینه موسیقی می باشد)
۷) دریافت دکترای افتخاری اقتصاد و هنر از سازمان یونسکو در سال ۱۳۸۱ ،
۸) دریافت دکترای افتخاری و اسکار هنر موسیقی در سال ۱۳۸۴ از دانشگاه بوداپست مجارستان. ۹- دریافت دکترای افتخاری و مدال هنر در سال ۱۳۸۴ از سازمان ملل متحد و نماینده این سازمان پروفسور مازیتینی.
۱۰) گنجاندن آوای آواز آقای گلپا در یک فیلم جهانی "مده آ" ساخته کارگردان مشهور ایتالیایی "پازولینی" (وی تنها خواننده ایرانی است که صدایش در یک فیلم جهانی گنجانده شده است.)
۱۱) انتخاب به عنوان محبوبترین خواننده سال ۱۳۸۰ در بین تمام خوانندگان ایرانی داخل و خارج از کشور و انتخاب ترانه عشق پاک (من تو را آسان نیاوردم به دست) به عنوان برترین آهنگ سال.
۱۲) شکست رکورد پرفروش ترین کاست (کاستهای ایشان در سال ۱۳۸۲ پر فروش ترین آثار سال شد و به رکوردی تکرار نشدنی دست یافت آن هم پس از ۲۵ سال دوری ایشان )
اما در پایان اظهار نظر تعدادی از اساتید برتر موسیقی درباره آقای اکبر گلپایگانی.
▪ استاد غلامحسین بنان و استاد اسدا... ملک
اسدا... ملک در کتاب مردان موسیقی ص ۳۹۵ چنین می گوید: من می دیدم که استاد صبا و برومند چه سوالهایی از گلپا در باره گوشه های سخت و مهجور آواز ایرانی می کردند و تا وی صحیح نمی خواند سراغ گوشه و آواز دیگر نمی رفتند.گلپا صدایی شش دانگ دارد.خاتمه صدای او یک لرزش بسیار زیبا دارد.وی در ردیف شناسی و مدلاسیون (مرکب خوانی) با کمال قدرت اجرا می کرد.و چنین ادمه می دهد :یادم هست در منزل یکی از دوستان بنان و گلپا شروع کردند به خواندن در مایه افشاری.من هم که ویولون را برده بودم مشغول جواب دادن به آنها بودم.قریب دو ساعت این دو نفر مرکب خوانی کردند.تمام گوشه های نوا خوانده شد.با مدلاسیون بسیار زیبایی گلپا به راست پنجگاه رفت و بنان هم ادامه آنرا خواند.من دیدم که این دو نفر احتیاجی به ساز من ندارند.اکبر می خواند و بنان به جای من جواب او را با گوشه ای دیگر می داد.ساز را زمین گذاشتم.در اینجا زنده یاد بنان رو به گلپا کرد و گفت:نمی دانستم تا این حد به گوشه های موسیقی مسلط هستی و به مرکب خوانی تا این اندازه وسیع و گسترده تسلط داری.
▪ استاد علی تجویدی
ایجاد سبک و شیوه ای نوین در اجرای آوازهای اصیل ایرانی همراه با صدایی رسا و تحریرهایی بدیع و استادانه در ردیف ها و گوشه های آن توسط شما (گلپا) از چنان جذابیت و دلنشینی برخوردار بود که لاجرم برگوش دلها نشسته و آواز ایرانی را که تا آن زمان عامه مردم کمتر بدان توجهی می کردند مورد توجه و اقبال عمومی قرار داد و...
▪ استاد جلیل شهناز
آقای گلپایگانی از هنرمندانی است که دوستش دارم و علاوه براین که صدای کم نظیری دارد زحمت زیادی در راه اعتلای آواز ایران کشیده است و به طور خلاصه می توانم بگویم گلپا هنرمندی واقف، وارد مانند آقایان بنان، قوامی، تاج و ادیب صاحب سبک است.
▪ استاد بیژن ترقی
صدای گلپا به واقع تحولی عظیم و چشم گیر در سبک خوانندگی کشور ایجاد کرد.در ایامی که همه اعم از پیر و جوان بیشتر به ترانه های رادیو دل بسته بودند وچنان توجهی به آواز نداشتند صدای گلپا با چنان استقبال وشور و حال روبرو شد که از هر خیابان و جلوی هر میدان و مغازه ای که رد می شدیم طنین صدای گلپا عابرین را از حرکت باز می داشت و...
استاد منصور نریمان:ساعت ۶ عصر یکشنبه روزی درسال ۱۳۴۱ به بازار رفته بودم تا چیزی تهیه کنم که دیدم همه مغازه ها بسته اند.علت را پرسیدم گفتند مگر خبر نداری امشب گلپا می خواند.درست عین همین جمله را به کار بردند.دیدم همه از فقیر و غنی می دوند تا زودتر خودشان را به منزل برسانند تا صدای ایشان را از رادیو بشنوند.
ایشان از همان اولین قدم به عنوان بهترین خواننده این مرز وبوم کارش را شروع کرد.چطور عرض کنم که به دیگران برنخورد همه خوب هستند ولی ایشان در آن زمان چنان خدمتی به احیای موسیقی ایران کردند که ما موزیسین ها مرتب تلاش می کنیم تا بتوانیم یک قدم ایشان را برداریم.از خصایص آقای گلپا تعلیم شاگردانی بود که مثل خود ایشان به تقلید اعتقادی نداشته اند. مثلا همین الان که دوست عزیزمان آقای ... شاگردانی دارند.همه دارند یک جور می خوانند .وقتی شما رادیو را روشن می کنید و صدای شاگردان ایشان را می شنوید ابتدا گمان می کنید خود ایشان هستند تابعد به اشتباه خودتان پی می برید.اما هیچ یک از شاگردان آقای گلپایگانی نمی توانند حتی ۶۰ درصد از ایشان تقلید کنند.
یکی دیگر ازخصایص گلپا این است که با یک گوشه یک برنامه را اجرا می کند.ببینید گوشه بختیاری شش هفت خط بیشتر نیست و در عرض چند ثانیه تمام میشود.شوشتری هم همین طور.ولی وقتی ایشان شوشتری را در همین اندازه است می خواند نیم ساعت طول می کشد بدون اینکه مطلبی تکرار شود.و...
▪ استاد پرویز یاحقی
گلپا خواننده ای برجسته و دارای سبک است و مانند آقایان بنان،قوامی و ادیب خوانساری یکی از بهترین خوانندگان آواز ایران است.ایشان یکی از بهترین صداها را دارد.حالت و وضعیت خاص صدای ایشان همیشه مورد علاقه مردم بوده است.ایشان بیشترین برنامه هایش را با همکاری من،استاد مرتضی محجوبی و استاد حبیب اله بدیعی انجام داده است.کارهای ایشان در برنامه گلها بسیار شاخص است.به خاطر صاحب سبک بودن این هنرمند بود که مردم بهترین لقب ها مانند سلطان آواز ایران،مرد حنجره طلایی و گل سرسبد آواز ایران را به او دادند.صدای گلپا مثل طلا بود و...
▪ استاد فریدون حافظی
از خصایص گلپا این است که علاوه بر قشنگ خواندن یک آرتیست به تمام معناست.من با خیلی از خوانندگان دوست بودم و برنامه اجرا کردم.افرادی مانند بنان و قوامی که روحشان شاد باد.ولی گلپا یکی از ستارگان برجسته آواز ایران است.سبکی که گلپا آورد سبک نویی بود.من متاسفم که در اوج خوانندگی اش یک مرتبه زمین زده شد و...
▪ استاد فرهنگ شریف
هرچند که اساتید گرانقدری مانند بنان،قوامی،ادیب خوانساری وجود داشتند و از صدای خوشی برخوردار بودند اما آقای گلپایگانی آمد و با صدای گرم و زیبایش طوفانی به پا کرد.از اولین روزهایی که ایشان کارش را آغاز کرد،ساز من آن صدای گرم را همراهی کرد.به جرئت می توان گفت گلپا اولین خواننده ای بود که با گلها شروع کرد و مدت هفده سال تمام بر آن تکیه زد.خواننده ای که مردم را با آواز آشتی داد و سبب رونق آن شد.صدای گلپا در وهله اول به دل می نشیند و بعد بر روح انسان اثر می گذارد و همواره در یاد شنونده باقی می ماند و برای همین است که مردم آوازهای او را زمزمه می کنند.حدود چهار دهه است که نسل های متفاوت این مملکت او را به خاطر سپرده اند.این ماندگاری نزد مردم یک کشور به عمری نزدیک پنجاه سال کار ساده ای نیست و...
▪ استاد امین اله رشیدی
در مصاحبه با کتاب گشت و گذاری در موسیقی سنتی ایران - جلد دوم صفحه ۳۳۱ ، از ایشان سوال شده آقای رشیدی در موسیقی سنتی ایران صدای کدام خواننده را بیشتر می پسندید؟ رشیدی:اکثرا قابل احترامند و دارای صدایی خوش و از ارزش والایی برخوردارند و در استادی و تسلطشان در اجرای دستگاه های موسیقی تردیدی نمی توان داشت.اما از میان همه این عزیزان و استادان از اولین ها تا این اواخر آوایی که به دلم نشست از آقای گلپایگانی بود. و بعد می گوید:
شاهد آن نیست که موئی و میانی دارد
بنــده طـلــعـت آن بـاش که آنـی دارد
▪ استاد منوچهر جهانبگلو
اصولا در آن سالها اکبر گلپایگانی با درخشش فوق العاده چنان تمام نظرها را به سوی خود جلب کرده بود که با وجود او تصور این که کس دیگری بتواند مطرح شود تصوری محال به نظر می رسید.اهل موسیقی گمان می کردند که لااقل تا ۵۰ سال دیگر هیچ خواننده ای مجال اظهار وجود نخواهد یافت.
▪ استاد فضل الله توکل
او گویی برای این آفریده شده تا برای دلش و خدایش بخواند.چنانچه توانست با ارائه سبک و شیوه خاص خود و اجراهای دلپذیر مردم را از موسیقی معمولی و پایین دوباره با آواز اصیل آشتی دهد.نمونه بارز این ادعا اجرای خوب او در آواز" مست مستم ساقیا دستم بگیر" است. گلپایگانی هنرمندی است دوست داشتنی، متواضع، با سواد، اهل مطالعه و با اخلاق که توانسته است با نسلهای بعد از خودش هم ارتباط برقرار کند.خاطره صدای گلپا هیچ گاه از ذهن مردم پاک نمی شود.
▪ محمد گلریز (برادر جناب گلپا)
او در سطح یک خواننده و مدرس در جهان شناخته شده و به دعوت کشورهایی مثل انگلیس ، آمریکا ، فرانسه، هلند ، چین و ژاپن برنامه هایی به شکل آموزشی اجرا می کند. در همین چند سال گذشته آوازی در راست پنج گاه در لس آنجلس اجرا کرد که در سازمان یونسکو تدرسی می شود ...
در مورد استاد گلپا اساتید دیگری نیز اظهار نظر کرده اند که بیان آنها از حوصله این مقاله خارج است.
برای استاد اکبر گلپایگانی از درگاه خداوند متعال آرزوی عمری طولانی و مستدام را خواهانیم و امیدواریم ایشان سالهای سال در نهایت صحت و سلامتی باشند تا جامعه هنر از وجود ایشان همچنان بهره مند باشد و امیدواریم حالا پس از گذشت بیش از ربع قرن، آوای ایشان از صدا و سیمای کشور عزیزمان ایران پخش شود.
منابع
[۱] مجله موسیقی قرن ۲۱ شماره ۱
[۲] مجله جدول ویژه موسیقی ، پاییز ۱۳۷۷
[۳] کتاب مرغ شباهنگ
ایران ملودی

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 9   توسط خسروانی  | 

87/04/06
یانی سال ها پیش با شهداد روحانی نیز همکاری تنگاتنگی داشت و از تجربیات او استفاده فراوان برد و با همکاری شهداد و با استفاده از دانش و تجربه او، یکی از زیباترین کنسرت هایش را در شهر آکروپلیس یونان و با رهبری شهداد روحانی اجرا نمود.یانی کریسومالیس در ۱۴ نوامبر سال ۱۹۵۴ (۲۳ آبان ۱۳۳۳ ) در شهر کالاماتای یونان به دنیا آمد و دوران کودکی و نوجوانی اش را در شهر زیبا و کوهستانی کالاماتا گذراند.
در سن چهارده سالگی به رشته شنا علاقه مند شد و توانست رکوردی ملی در رشته شنا برای کشورش یونان به جا گذارد و تلاش گسترده ای برای رسیدن به رقابت های المپیک نمود.
در سال ۱۹۷۲ میلادی (۱۳۵۱ شمسی) به آمریکا برای تحصیل در رشته مورد علاقه اش، روان شناسی در مشهور ترین دانشگاه روان شناسی دنیا یعنی مینسوتا رفت. پس از فارغ التحصیل شدن از دانشگاه در یک گروه محلی راک در مینسوتا بنام کاملئون (Chameleon) به عنوان نوازنده کیبورد آغاز به کار کرد. پس از آن کسی نمی داند چه اتـفاقی برای یانی افتاد اما او اکنون صاحب استودیوی شخصی است و بیش از ۲۵ میلیون نسخه از آلبوم های وی در دنیا به فروش رفته است.
او به موسیقی دانی مستـقـل با عقاید و تفکری منحصر به فرد تبدیل شد و به شهرت و محبوبیتی جهانی دست یافت و این در حالی بود که یانی حتی قادر به خواندن و نوشتن ساده ترین نت های موسیقی نیز نبود. ولی با تبحری خاص ساخته های خود را با روش مخصوص خود و رسم الخط ابدائی خود می نگارد. یانی قطعاتی کامل و زیبا دارد که کاملا ساخته خود اوست و در سبکی انحصاری اجرا شده است.
اکثر آلبوم های یانی توسط شرکتهای virigin records و یا EMI تولید، تهیه و توزیع می شوند. یانی موسیقی های بی شماری برای برنامه های تلویزیونی و سینمایی ساخته و همچنین قطعات تبلیغاتی متعددی برای شرکت های تجارتی و بازرگانی خلق نموده است.
او اوقاتش را بیشتر در لوس آنجلس و سیاتل آمریکا می گذراند و اکنون یک شهروند آمریکایی به شمار می رود. او مدت ها با خانم هنرمندی بنام لیندا ایوانز همکاری صمیمی داشت و در اوایل سال ۱۹۹۸ این ارتباط را پایان یافته اعلام کرد. این ارتباط ظاهراً یک همکاری دوستانه بوده است.
یانی از اوایل سال ۱۹۹۸ تا ماه آوریل ۱۹۹۹ هیچ گونه فعالیت تولیدی کنسرت و توری را برگزار نکرد و به استراحت پرداخت. اما در سال ۲۰۰۰ یکی از بی نظیر ترین آلبوم های خودش را ارائه داد. جالب این است که تمام تنظیمات و تبدیلات موسیقی این آلبوم شخصاً و فقط توسط خود یانی در استدیوی شخصی خودش انجام شد !
یانی تا به حال موسیقی به سبک مذهبی ارائه نکرده است چرا که همواره اعتقاد به خلق کارهایی جدید با تکیه به اندیشه های نو و جدید خود دارد. در قطعات Niki Nana و Aria موسیقی بر مبنای یک اپرای فرانسوی قدیمی متعلق به قرن نوزدهم میلادی بنام Lakme ساخته Leo Delibes می باشد و اشعاری که در این قطعات خوانده می شود اکثراً اصوات آهنگین بوده و فاقد معنای خاص می باشند و بر خلاف تصور، به زبان فرانسوی نمی باشند. به جز قسمت هایی محدود که به زبان انگلیسی هستند و در اشعار آلبوم ستایش ذکر شده اند.
یانی آهنگی تبلیغاتی را با همکاری مالکوم مکلارن ساخته است که سابقاً با گروه Pistols همکاری می کرده است. این آهنگ تغییر یافته یک اپرا است که با افزودن یک ترانه تکمیل شده است. این آهنگ که «جرات آرزو» یا Dare to Dream نام دارد برای شرکت هواپیمایی بریتیش ایرلاینز ساخته شده است.
یانی تمایلات مذهبی ندارد و مخالف کلیسای سنتی است. او معمولا خیلی به ندرت موسیقی گوش می دهد و به گفته خود او موسیقی را صرفاً از ایستگاه های رادیویی گوش می کند.
خواننده مورد علاقه او Peter Gabriel است و اعتقاد دارد که در سال های اخیر به جز
موسیقی محمد رسول الله، عیسی مسیح، دکتر ژیواگو، ایندرا گاندی و چند قطعه محدود دیگر، قطعه جالب توجهی نشنیده است.
مادر و پدر یانی هر دو اهل یونان هستند. مادر وی فلیستا Felista پدرش سوتیری Sotiri نام دارند. یانی قطعه هایی را به نام مادرش ساخته است و علاقه خاصی به کشور خود و اماکن قدیمی دارد.
سال ها پیش یانی با جازیست خود چارلی آدامز Charlie Adams آشنا شد و اولین کار خود را بنام «بیرون از سکوت» یا Out Of Silence در سال ۱۹۸۷ (۱۳۶۶ شمسی) به بازار عرضه کرد.
یانی سال ها پیش با شهداد روحانی نیز همکاری تنگاتنگی داشت و از تجربیات او استفاده فراوان برد و با همکاری شهداد و با استفاده از دانش و تجربه او، یکی از زیباترین کنسرت هایش را در شهر آکروپلیس یونان و با رهبری شهداد روحانی اجرا نمود.
یانی در سال ۲۰۰۳ آلبومی متفاوت و پر تنوع به نام Ethnicity روانه بازار کرد و احاطه و قدرت خودش را در انواع مختلف موسیقی به دنیا ثابت کرد.
در این آلبوم یانی با استفاده از خواننده های جدید و البته زیاد نسبت به کارهای قبلی اش نوعی تفاوت آشکار از لحاظ موسیقی با شعر در آهنگ هایش ایجاد کرده و به سبک جدید و منحصر به فرد Talk Show روی آورده است. به عقیده کارشناسان موسیقی و طرفداران موسیقی، یانی در سال های اخیر نسبت به دهه نود افت داشته هر چند این افت نامحسوس است ولی تاثیر زیادی بر روی یکه تازی یانی در عرصه موسیقی New Age داشته است.
البته خود یانی نام گذاری سبک New Age را بر روی آثار او از بد شانسی اش می داند و خودش نام Contemporary Instrumental Music (موسیقی هم عصر) را بیشتر می پسندد!
مرتضی عبدی
دو هفته نامه الکترونیک شرقیان

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 9   توسط خسروانی  | 

86/11/29
راوی شانکا ر آهنگساز و نوازنده افسانه یی ساز سیتار هفتم آوریل ۱۹۲۰ در بنارس هندوستان با نام پاندیت راوی شانکار متولد شد. از نوجوانی به سیتار علاقه مند شد و نزد پیر و مرادش استاد بابا علاءالدین خان به شاگردی پرداخت. شانکار نزد استاد تنها شاگرد نبود بلکه مانند پسر استادش با وی زندگی می کرد که این شیوه خود طریق سنتی شاگردی در هند است. اولین اجراهای عمومی اش در ۱۹۳۹ برگزار شد و از ۱۹۴۶ به بعد نیز در نوشتن موسیقی فیلم فعالیت هایش را آغاز کرد. از موسیقی فیلم هایش می توان به سه گانه کارگردان مشهور هند ساتیا جیت رای و فیلم گاندی ساخته ریچارد آتنبرو که با همکاری جرج فنتون ساخت و برای آن نامزد دریافت اسکار بهترین موزیک متن ۱۹۸۲ شدند، اشاره کرد. شانکار معروف ترین نوازنده سیتار در قرن بیستم است. در دهه ۵۰ امکان نوآوری بیشتری برای او فراهم شد که از آن جمله می توان به آهنگسازی، اجراهای گوناگون، کار در رادیو سراسری هند (دهلی) به عنوان کارگردان موسیقی، تاسیس ارکستر وادیا وریندا و آغاز به برگزاری تورهای دور دنیا که تحسین جهانی را برای خود و کشورش در بر داشت، اشاره کرد. سال های ۱۹۶۰ هنوز بر شهرتش افزوده می شد، مخصوصاً با تاثیر بر گروه پر آوازه آن زمان اروپا یعنی بیتلز که برای برخی از کارهایشان از شانکار و سیتارش استفاده می کردند. شانکار در آن موقع دوست صمیمی جرج هریسون شد که در سال های بعد برخی از آلبوم های شانکار را تهیه کنندگی کرد و تا زمان مرگ هریسون این دوستی پابرجا بود. از او دعوت می شد در جاهایی نوازندگی کند که در موسیقی سنتی معمول نیست، مانند فستیوال مونتری پاپ ۱۹۶۷ که به همراه استادالله راخا نوازنده طبلا در آن شرکت کرد یا اولین فستیوال بزرگ ووداستاک که سال ۱۹۶۹ در تپه ووداستاک نیویورک برگزار شد.
هر دو فستیوال مربوط به موسیقی راک بود و بزرگان آن زمان از جمله جنیس جاپلین و جیمی هندریکس در آنها حضور داشتند. در ادامه اجراهای عمومی شانکار باید به همکاری اش با جرج هریسون برای برگزاری کنسرت بنگلادش در ۱۹۷۱ اشاره کرد که هدف بالا بردن آگاهی عموم از وضعیت بحرانی آن زمان در شرق پاکستان بود؛ جایی که تبار شانکار در آن مدفونند. سه سال بعد گروه راوی شانکار و دوستان که در راس آن جرج هریسون بود توری در امریکای شمالی داشتند که مروری بر کارهایشان بود. آخرین کارش با جرج هریسون ۱۹۹۷ در آلبوم CHANTS OF INDIA (سرود هند -۱۹۹۷ ) بود. پس از مرگ جرج هریسون در ۲۹ نوامبر ۲۰۰۱ راوی شانکار و دخترش آنوشکا به همیاری اریک کلاپتون، رینگو استار، جف لین، تام پتی، بیلی پرستون و چند تن از نوازندگان دیگر در اجرایی تحت عنوان «کنسرتی برای جرج» در لندن شرکت کردند؛ کاری که شانکار به صورت اختصاصی برای یادبود دوستش جرج هریسون ساخته بود.
سیتار سازی هندی با ۱۸سیم و کاسه یی بزرگ شبیه به گلابی است. دسته پهنی دارد که به بیست پرده تقسیم شده. نواختن چنین سازی با این اندازه کار دشواری است. شانکار نزد علاءالدین خان تمام فنون نوازندگی را فرا گرفت، این به غیر از استعداد ذاتی اوست که با وجود خیل نوازندگان سیتار، شانکار را تبدیل به اسطوره موسیقی هند کرده است. راوی شانکار در سفر سال های دورش به سان فرانسیسکو پس از اجرا و بازدید از برخی مناطق و برداشت مردم آن منطقه از فرهنگ هند، چنین نوشته؛ «از اینکه می دیدم اینقدر هند را پست جلوه داده اند احساس خشم می کردم و از اینکه می دیدم فرهنگ غنی هند همچون یوگا، تانترا، مانترا، کوندالینا، گانجا و کاما سوترا چگونه استعمار شده شوکه شده بودم. اینها همه چون بخشی از یک معجون به نظر می رسید که هر کس می تواند آن را سربکشد.»شانکار دومین کسی است که مفتخر به دریافت بالاترین جایزه افتخار هندوستان (بهارات راتانا) شده است. با گذشت سال ها و فرارسیدن فصل پیری فعالیت اجرایی شانکار کمتر شد. سال ۲۰۰۰ لژیون افتخاری فرانسه به او اهدا شد و سال بعد نیز جایزه افتخاری شوالیه را از ملکه انگلیس دریافت کرد.
شانکار را می توان از معدود موسیقیدان هایی دانست که همگام با روز موسیقی را پیش می برد و از سازهای دیگر نقاط دنیا نیز بهره می جوید و از توانایی های او باید به تلفیق دو یا چند گونه ساز مختلف اشاره کرد که مستلزم داشتن علم موسیقی است. از نمونه های آنچه گفته شد، می توان به آهنگسازی برای دو کنسرت تلفیقی سیتار و ارکستر، سیتار و ویولن به نوازندگی خودش و نوازنده مشهور ویولن «یهودی منوهین»، نوشتن موسیقی برای استاد بین المللی فلوت ژان پی یر رامپال، ساختن قطعه تلفیقی برای هوزان یاماموتو نوازنده «شاکو هاچی» (فلوت ژاپنی) و خیل آهنگ هایی که برای فیلم ها و باله های هندی، کانادایی، اروپایی و امریکایی ساخته است، اشاره کرد. او همچنین توانسته با هنر منحصر به فردش به موسیقی عصر جدید رسوخ کرده و سازهای سنتی را با موسیقی الکترونیک تلفیق کند.
هر دو فرزند او نیز به هنر روی آورده اند. نورا جونز شانکار خواننده و بازیگر امریکایی و آنوشکا شانکار نوازنده سیتار هندی ثمره زندگی شانکار هستند.
رسول صفات
روزنامه اعتماد

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 9   توسط خسروانی  | 

86/11/21
● 
نام گاسپاریان به گوش هم‌وطنان‌مان، نامی ناشناخته نیست ، چه آنان كه با نغمه‌‌های اعجاب آور او به همراهی صدای فاتحعلی‌خان در« آخرین وسوسه‌ی مسیح» لحظاتی هوایی دیگر را تجربه كره‌اند و چه آنان كه پی گیر اخبار موسیقی ایرانی‌اند. چرا كه سالی نمی‌گذرد كه نام وصدای سازش با نام وآوای موسیقی ما به واسطه‌ی كنسرت مشترك با حسین علیزاده در هم آمیخته. نوشته‌ای كه پیش روی شما است از میان محدود منابع جسته گریخته‌ای كه از این هنرمند وجود دارد انتخاب و ترجمه شده . امیدواریم مورد توجه خوانندگان مشكل پسند ماندگار قرار بگیرد.
اندوه، اندوه بیكران. بسیاری از غیرارمنی‌ها، صدای دودوك ساز محلی ارمنستان را چنین توصیف می‌كنند سازی به شدت محزون كه بیانگر روح موسیقی این كشور است. ولی خود مردم ارمنستان چنین تصوری ندارند و این بخاطر وجود هنرمند چیره‌دستی مثل ژیوان گاسپارین است كه توانسته این ساز را به عنوان یك ساز كلاسیك در فرهنگ موسیقی ارمنستان جای دهد.
ژیوان گاسپاریان استاد مسلم دودوك، در روستای كوچكی به نام سولاق واقع در حاشیه شهر ایروان پایتخت ارمنستان به دنیا آمد وی از شش سالگی شروع به نواختن دودوك كرد. او نواختن این ساز را از طریق گوش كردن به اجراهای استادان قدیمی ‌آموخت. گاسپاریان در همان دوران كودكی ترانه‌های محلی ارمنی را كه توام با رقصهای گروهی بود با این ساز می‌نواخت. در سال ۱۹۴۸ اولین اجرای حرفه‌ای خود را به صورت تكنوازی با اركستر سمفونی ایروان انجام داد. وی پس از این اجرا با سفر به نقاط مختلف دنیا از جمله آسیا، خاورمیانه و ایالات متحده به اجرای برنامه پرداخت.
از فیلم‌هایی كه گاسپارین در ساخت موسیقی آنها همكاری داشته می‌توان به فیلم آخرین وسوسه‌ مسیح ساخته پیتر گابریل (تركیبی از ساز دودوك با موسیقی راك كلاسیك) و موسیقی فیلم گلادیاتور اشاره كرد.
گاسپارین از صدای دودوك در سینما، تولیدات تلویزیونی كابلی، در شادی‌ها و ماتم‌ها استفاده كرده است. او با اركسترسمفونیك لوس‌آنجلس و كنسرت‌هایی كه توسط سازمان ملی موسیقی در شهر نیویورك برگزار می شد اجراهایی داشته . همچنین به اجرای ترانه‌های محلی و ملودی‌های ساكنین مسیحی ارمنستان پرداخته است. موسیقی محلی ارمنستان ریشه‌های مشتركی با موسیقی تركی، آذری و فارسی دارد هر چند كه به علت وقایع تاریخی ما بین دو كشور ارمنستان و تركیه (قتل‌عام دومیلیون ارمنی توسط دولت تركیه در سال ۱۹۱۵) مردم این كشور سعی كرده‌اند كه فرهنگ بومی خود را از كشور تركیه تا حدودی دور نگه دارند.
گاسپارین اولین آلبوم خود را در سال ۱۹۸۹ با نام [ در این جهان غمگین نخواهم شد] روانه بازار كرد این آلبوم شامل آهنگ‌های[هیچ سئوالی از من نپرس] ، [زردآلویی از بهشت]، [شبی روشن از نور مهتاب] است. او در همین سال به همراه مایكل بروك گیتاریست خوش‌قریحه از گروه بلك‌راك به اجرای موسیقی سنتی ارمنستان پرداخت.
گاسپارین در كشورش موزیسین شناخته‌شده‌ای است او اولین هنرمندی است كه توانسته است درجه افتخاری هنرمند برگزیده مردمی را از طرف دولت ارمنستان دریافت كند(۱۹۷۳). او همچنین چهار مدال طلا در رقابتهای جهانی كه توسط سازمان یونسكو برگزار شده را از آن خود كرده است. گاسپارین در ارایه آموزش موسیقی بومی به نسلهای بعد از خود نیز گام‌هایی بزرگی برداشته است از جمله این تلاشها می‌توان به آموزش هنر موسیقی در رشته‌های دودوك، ویولون، تار، كانون(نوعی سنتور یا قانون)، عود، كامانی(چیزی مابین ویلون و ویولون‌سل) اشاره كرد. او همچنین گلچینی از قطعه‌های موسیقی محلی را گردآوری كرده است كه از منابع ارزشمند موسیقی ارمنستان محسوب می‌شود.
● آهنگها
۱۹۸۹ : در این جهان غمگین نخواهم شد
۱۹۹۳: شبی روشن از نور مهتاب
۱۹۹۴: هیچ سئوالی از من مپرس
۱۹۹۶: زردآلویی از بهشت
۱۹۹۸: جشنها، بلك‌راك
۱۹۹۹: دودوك بهشتی (دودوك)
۲۰۰۰: سقوط آزاد، رویاهای ارمنی
۲۰۰۲: در دنیای من هیچ دردی نیست
● ساز دودوك
دودوك ساز فولكوریك ارمنستان و از خانواده سازهای بادی است كه از شاخه نوعی درخت هلو ساخته می‌شود. به گفته محققان غربی قدمت آن به ۱۵۰۰ سال قبل می‌رسد اما موسیقی‌شناسان ارمنی معتقدند كه مداركی در دست دارند كه قدمت این ساز را در حدود ۱۲۰۰ سال قبل از میلاد مسیح نشان می‌دهد. دودوك دارای سه اندازه كوچك ۲۸ سانتیمتر، متوسط ۳۳ سانتیمیتر و بزرگ ۴۰ سانتیمتر می‌باشد مهارت در زدن دودوك بستگی به تنظیم دقیق حركتهای انگشتان و لبها دارد. هشت انگشت روی هشت حفره و انگشت شست بر روی حفره پایینی ثابت است. دوداك دارای صدای پرطنین، زیر و كمی شبیه صدای دایره زنگی است كه این خصوصیت باعث می‌شود كه هم برای ترانه‌های محزون و هم برای نوعی موسیقی كه توام با رقص گروهی است بكار رود.
 

منابع:
Http:// www.molorakfilms.com/firstpage/artists/djivan/djivan.htm
http://www.cd-reviewers.com/reviews_۶۳۸۰۱_B۰۰۰۰۴T۶Y۵
لعیا ملك پور
ماهنامه ماندگار

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 9   توسط خسروانی  | 

86/11/19
روزهای پایانی فروردین ماه سال جاری، استاد محمد طغانیان (Toghanian) پیر کمانچه نوازی بختیاری-دهکردی، در سکوت خبری رسانه ها و تشکیلات مدعی فرهنگ و هنر روی در نقاب خاک کشید. جایگاه هنری و شهرت وی به حدی بود که در استان چهارمحال و بختیاری و بخشی از استان اصفهان، هیچ کس با نامش بیگانه نبود. به همین دلیل مردم و هنرمندان سرشناس در مراسم یادبودش حضوری گرم داشتند. از جمله استاد حسن کسایی که آشنای دیرینه آن زنده یاد بود.
محمد طغانیان بنا بر استناد شناسنامه اش، متولد ۱۷ شهریور ۱۲۹۹ خورشیدی است ولی نظر به اینکه غالب تاریخ تولدهای آن زمان تخمینی و غیر دقیق بودند، به نظر می رسد وی کمی بزرگ تر از شناسنامه اش باشد.
او از کودکی این شانس را داشت که شبانه روز نزد استاد نایب علی کمانچه نواز مطرح دوران خود به فراگیری این ساز بپردازد و شانس بزرگ تر اینکه در ۱۳ سالگی به همراه برادرش به تهران آمد و به مدت ۹ سال از محضر استاد ابوالحسن صبا بهره برد. در ۲۲ سالگی به زادگاهش شهرکرد باز گشت که این نقطه سرآغازی است برای تلفیق آموخته های شهری با نغمات محلی دهکردی (نام قدیم شهرکرد) و بختیاری.
کمانچه یک ساز میهمان در فرهنگ موسیقی بختیاری است و با آنکه نزدیک یک قرن از حضورش در این اردوگاه می گذرد، هیچ گاه نتوانسته است همانند کمانچه لرستان در فرهنگ موسیقی بختیاری، جایی برای خود باز کند. قدیمی ترین نوازنده شناخته شده اش فردی به نام نایب علی بوده که محمد طغانیان نزد وی آموزش دیده است.
این ساز با آنکه قابلیت بیان بیشتر موسیقی های محلی را دارد، در فرهنگ بختیاری همیشه در حاشیه بوده و همچنان حاشیه نشین است. با این وجود طغانیان نخستین کسی بود که نغمات اصیل موسیقی بختیاری را در مقیاسی گسترده بر ساز کمانچه جاری کرد. او با الگو برداری از نوازندگان کرنای بختیاری، موفق شد سونوریته (صدادهی) جدیدی را به روی مخاطبان بگشاید.
چنانکه با اندک تأملی در نواخته هایش ملاحظه می کنیم، صدای ساز او شباهتی به هیچ کمانچه نواز دیگری ندارد. بسیاری از موسیقیدانان شهری که به نوازندگان کرنای بختیاری دسترسی نداشتند، از طریق نواخته های طغانیان توانستند با موسیقی بختیاری و محلی شهرکرد آشنا شوند. نمونه بارز این ادعا هنرمند گرامی عطا جنگوک هستند که بر اساس نواخته های طغانیان، دو اثر به یاد ماندنی "مال کنون" و "هی جار" را با صدای زنده یاد بهمن علاءالدین (مسعود بختیاری) آفریدند.
استاد محمد طغانیان در سال ۱۳۶۹ به همراه زنده یاد استاد علی اصغر بهاری و جمعی دیگر از هنرمندان موسیقی محلی ایران به فرانسه رفت و در فستیوال آوینیون غوغایی به پا کرد. جالب اینکه در بخش کمانچه نوازی ایران جایزه فستیوال فقط به او تعلق گرفت. از نواخته هایش منابع زیادی در دسترس نیست. زیرا بیشتر ضبط ها خصوصی بوده اند.
مهمترین مجموعه منتشر شده از آثار وی یک آلبوم شامل سه عدد نوار کاست است که در سال ۱۳۷۲ به کوشش جناب محمدعلی کیانی نژاد ضبط گردید. او در این مجموعه علاوه بر کمانچه نوازی دستگاهی، تعدادی از شاخص ترین نغمات محلی شهرکرد و بختیاری را نواخته است.
نکته جالب توجه در نواخته های دستگاهی وی، ردپای سبک ویلن نوازی زنده یادان اسدا... ملک و پرویز یاحقی است. چنین به نظر می رسد که لحن ویلون نوازی مکتب صبا و یاحقی در کمانچه طغانیان به گونه ای دیگر متبلور شده است.
استاد طغانیان کمانچه سازی هم می کرد. ساز مورد استفاده وی، از نوع پشت باز و کاسه تنوری بود. گفتنی است کمانچه های لرستان نیز پشت بازند ولی شکل کاسه از نوع شیپوری است. سیم های ساز طغانیان بر خلاف همه کمانچه های دیگر، از سیم های سنتور انتخاب می شد!
نحوه کمان کشی در کنار ساختمان ویژه ساز و جنس سیم های آن، به صدای کمانچه طغانیان شخصیت منحصر به فردی داده بود که نظیر آن را پیش از این نشنیده بودیم.
پنج سال پیش به کوشش چهارمحالی های مقیم تهران نکوداشتی از او در هتل فردوسی به عمل آمد. در این نشست که محمدرضا درویشی و جمعی از کمانچه نوازان مطرح چون علی اکبر شکارچی، هادی منتظری و فرج علیپور حضور داشتند، استاد محمد طغانیان برای آخرین بار در حضور جمعیتی مشتاق کمان بر آرشه کشید. پس از وی به پاسداشت ۷۰ سال کمانچه نوازی او، هادی منتظری و فرج علیپور نیز هر یک دقایقی جماعت حاضر را سیراب کردند.
استاد طغانیان که در زادگاهش به محمد طغان معروف شده بود، اواخر عمر به دلیل عفونت، هر دو پایش را از دست داد و در آخرین کنسرتش نیز روی چرخ ویلچر به هنرنمایی پرداخت. وی از دیر باز با برخی بزرگان موسیقی دستگاهی و عامه پسند ایرانی حشر و نشر داشت.
زنده یاد نعمت ا... آغاسی برایم تعریف می کرد شبی در یکی از محافل هنری اصفهان، طغانیان در حضور تاج اصفهانی و استاد کسایی به هنر نمایی پرداخت که تحسین پی در پی تاج اصفهانی را در پی داشت. به زعم آغاسی " مادر دهر تا کنون چنین کمانچه نوازی نزاده است". روحش شاد و یادش گرامی باد.
http://hooshang-samani.blogfa.com
آتی بان

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 9   توسط خسروانی  | 

86/11/04
هوشنگ ظریف به سال ۱۳۱۷ در تهران متولد شد و از کلاس پنجم ابتدایی وارد هنرستان موسیقی ملی شد که در آن دوره استاد روح الله خالقی مدیریت هنرستان را بر عهده داشت.
او از میان سازها به "تار" بیش از همه نظر داشت. آن را انتخاب کرد و در کلاس موسی خان معروفی آموزش تار را شروع کرد. هوشنگ ظریف نوجوانی بیش نبود که جهت فراگیری موسیقی نزد استادانی مثل:موسی معروفی و علی اکبر شهنازی می رود و از محصر این استاتید کسب فیض کرد.
در سال ۱۳۳۷از این هنرستان فارغ التحصیل شده در همین سال به استخدام وزارت فرهنگ و هنر به عنوان هنرآموز سرود و موسیقی در آمد.
سپس مشغول تدریس در سازمان پیش آهنگی ایران شد و در سازمان خدمات اجتماعی کشور با سمت هنرآموز موسیقی کشور به نابینایان مشغول شد. او در طول چهار سال دوره عالی را در هنرکده موسیقی گذراند و از محضر استاد علی اکبر شهنازی بهره برد.
استاد ظریف از سال۱۳۴۲ به دعوت استاد حسین دهلوی تا سال ۱۳۵۹در هنرستان عالی موسیقی ملی به مدت ۱۷سال به تدریس اشتغال و از سال ۱۳۶۱ استاد تار واحد موسیقی سازمان زرتشتیان ایران (فروهر) است.
هوشنگ ظریف سال ها سولیست تار در ارکسترهای متعدد سازمان ملی وابسته به وزارت فرهنگ و هنر و شرکت در اجرای برنامه های موسیقی ارکسترهای مزبور در سازمان رادیو تلویزیون ملی ایران بود، او اجراهای متعددی با گروه استاد فرامرز پایور داشته است و با آنها در کشورهای اروپایی و آسیایی زیادی به اجرای موسیقی ایرانی پرداخته است.
از دیگر فعالیت های او می توان به سولیست و نوازنده تار در برنامه های موسیقی ملی ایران در رادیو تلویزیون ایران به مدت ۲۰ سال، اجرای برنامه های موسیقی اصیل و سنتی ایران در شهرهای مختلف ایران و کشورهای دنیا از جمله آمریکا، شوروی، کانادا، ژاپن، فرانسه، انگلیس، آلمان غربی، ایتالیا، مصر، تونس، مراکش، الجزایر، هندوستان، پاکستان، ترکیه و تمام کشورهای اروپای شرقی همراه با ارکسترهای موسیقی سنتی وابسته به وزارت فرهنگ و هنر سابق اشاره کرد. ا
استاد ظریف در سال ۱۹۷۳ نیز به منظور اجرای برنامه های آموزشی موسیقی سنتی و ملی ایران در بخش موسیقی تعدادی از دانشگاه های آمریکا در سراسر این کشور مسافرت داشته و نیز در فستیوال موسیقی " شانکار لعل " که در سال ۱۹۷۵ در هندوستان برگزار شد شرکت و در بیست و یکمین فستیوال جهانی موسیقی که در همین سال در فرانسه بر پا شده بود شرکت داشته. استاد ظریف با شرکت فعال در اجرای کنسرت های معتدد موسیقی ایرانی در وین پایتخت اتریش موجب شناسایی هرچه بیشتر موسیقی سنتی ایران به این مرکز موسیقی و فرهنگی اروپا گردید ، سپس در سال ۱۹۸۵ که در فستیوال اینسبورک شرکت کرد موجب شناسایی و اشاعه موسیقی سنتی ایران شد.
استاد ظریف علاوه بر سمت استادی در تار با نواختن سه تار و تنبک آشنایی کامل دارد و شاگردان متعددی را در هنرستان و مؤسسات فرهنگی و کلاس های خصوصی و عمومی تعلیم داده است. او همچنین درجهت تدوین متد نوازندگی تنبک با مرحوم استاد حسین تهرانی همکاری داشته که حاصل این همکاری در کتابی تحت عنوان آموزش تنبک به چاپ رسیده است.
دیگر همکاری در تصحیح و ردیف های آوازی مرحوم محمود کریمی استاد آواز ایران بوده است که تحت عنوان کتاب ردیف آوازی موسیقی سنتی ایران به بازار عرضه شده است. او شش سال متوالی عضو هیئت مدیره خانه موسیقی و چهار دوره رئیس هیئت مدیره کانون نوازندگان سازهای ایرانی بوده است.
از دیگر آثار او می توان به کتاب ها و مجموعه های صوتی زیر اشاره کرد:
▪ نت نگاری و ویرایش چهار کتاب درباره استاد لطف الله مجد، اسد الله مجد، جلیل شهناز و فرهنگ شریف و ابراهیم سرخوش
▪ مجموعه های صوتی تکنوازی های استاد از جمله دشتی و اصفهان، همنوازی با فرامرز پایور، گوشه هایی از ردیف موسی خان معروفی به کوشش کامبیز روشن روان
▪ کتاب دستور مقدماتی تار، کتاب اول و دوم هنرستان.

خانه موسیقی

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 9   توسط خسروانی  | 

86/10/25

صبا شاعر نبود كه مكنونات دل و يا آنچه بر قلب پر از مهرش ميگذشت را در ساغر نظم نثار كند اما چنان قدرتي خداداد داشت كه آواي دل را يا پيوسته اي بي نياز از لغت بيان كند و بر دل هاي خسته نشاند . صبا از آن جهت گرامي بود كه فرهنگ ايران را خدمتگزار بود .چونان فردوسي موسيقي پارس را حفظ و حراست و اشاعه نمود ،چونان سعدي نثر و نظم موسيقي پر تلاطم اين سرزمين را به خدمت گرفت و جايگاهي رفيع از آن بنا نهاد و چونان حافظ اوج زيبايي را در غزل هاي موسيقايي خود به نظم كشيد و همانند خيام آن قدر زيبا به جهان اطراف مينگريست كه هيچگاه كسي در چهره ي او جز دوست داشتن نديد و اين از اعماق وجودش يرميخاست و به زندگي ما تلالو مي بخشيد و در مقابل هر بدخلقي ورد زبانش بود : اين نيز بگذرد.
این موسیقیدان بزرگ با نیما یوشیج روابط نزدیک داشت آثار نيما و هدايت را می خواند و خود نيماي موسيقي ايراني است وچونان نيما در شعر و هدايت در داستان نويسي با درك كامل تمامي سرآمدان موسيقي عصر ناصري انقلابي در ساختار و محتواي موسيقي عهد ناصري ايجاد كرد
او با شهريار از ايام جوانی دوست و رفيق گرمابه و گلستان بود. اين دوستی تا پايان عمر او دوام کرد شهريار، از بدو ورود به تهران، با استاد ابوالحسن صبا آشنا مي‌شود و نواختن سه تار و مشق رديفهاي سازي موسيقي ايراني را از او فرا مي‌گيرد
صبا در سال ١٣١١با يکی از شاگردان خود با نام منتخب اسفندياری، دخترعموی نيما يوشيج، ازدواج کرد و صاحب سه دختر با نامهای غزاله، ژاله و رکسانا شد. میگفت: «از نسل خودم موسيقیدان نمیخواهم. به گونه ای فرزندانش را به يادگيری موسيقی تشويق نمیکرد.
محمد مقدسي، عضو کانون نوازندگان سازهاي ايراني خانه موسيقي که در جلسات آزمون کمانچه و ويلن به عنوان يکي از اعضاي هيات داوران مشارکت دارد:...کسي که مي‌خواهد جواز کلاس بگيرد بايد تمام رديف‌هاي استاد صبا‌، ضربي‌ها و چهار مضراب‌ها را بداند....خدا بيامرزد استاد صبا را که مي‌گفت اين اغراق است ولي يک هنرجو که يک نت را هم ياد گرفت شما بايد به او آهنگ ياد بدهيد يعني اين طور نباشد که ما فقط نت‌هاي کتاب را بزنيم چون هنرجو خسته مي‌شود
مطلبي كه كنجكاوي مرا در كودكي برانگيخته بود اين بود كه در مسافرتي كه پدرم به اصفهان رفته بود . ني لبكي را كه اصلا به هيچ سازي شباهت نداشت همراه آورده بود ، در جواب كنجكاوي ما گفت : يكروز در خرابه هاي اصفهان ، پيرمردي مشغول نواختن اين ساز بود كه سخت مرا متعجب كرد . زيراآن ساز به هيچ سازي شباهت نداشت . من طرز نواختن اين ساز را از آن پيرمرد ياد گرفتم و ساز او را خريدم. از آن پس پدرم هر روز ساعتها با آن تمرين مي كرد . اما تا مدتها صدايي از ني لبك عجيب در نمي آمد تا اين كه كمكم صداهايي از آن در آمد و يك ماه بعد ، پدرم با آن ، آهنگهاي بسياري مي نواخت و در اين موقع با خنده مي گفت : عاقبت اهلي شد! (چهره هاي موسيقي ايران ، تاليف شاپور بهروزي به نقل از خانم ژاله صبا دختر صبا)
امروز به دليل پاره‌اي سوءتعبيرها چهار مضراب معروف صبا را به اساتيد ديگري نسبت مي‌دهند. درحالي‌كه شاگردان معروف استاد صبا مانند اسناد قنبري مهر يا شادروان علي تجويدي بارها انتساب اين قطعه را به صبا تاييد كرده‌اند ولي امروزه به اشتباه در برخي از كتاب‌ها در شمار آثار درويش‌خان ذكر شده است. استاد صبا با توجهي كه به پيرامون خود داشت از كوچك‌ترين صداها هم‌جهت ساخت

يكي از اولين خاطراتي كه از پدر دارم اين است كه صبحها ساعت يازده ، درويشي از جلوي منزل ما عبور ميكرد و با صداي بلند مثنوي مي خواند . پدرم كاملا مجذوب اين صدا مي شد و تا زماني كه صداي درويش بگوش مي رسيد در اين حالت باقي مي ماند . يك روز پدرم دو ساعت تمام بدنبال درويش راه رفت و چون به خانه برگشت ، مدتها مشغول نت نويسي شد . بعدها فهميديم كه او به سختي دچار حيرت شده بود كه چطور آن درويش مثنوي را در ابو عطا مي خواند. (چهره هاي موسيقي ايران، تاليف شاپور بهروزي به نقل از ژاله صبا دختر صبا)
يك روز به صبا گفتم : چرا هيچكس مانند شما نمي تواند نوازندگي كند؟ اول طفره رفت ، اما يكدفعه احساس كرد كه محرم هستم و حرفش را حمل بر غرور و تكبر نمي كنم . گفت : راست مي گويي ! نه ! هيچكس نمي تواند مانند من بزند بايد تك تك آجرهاي اين خانه زنده شوند و گواهي دهند كه من هم هر روز عمرم از بام تا شام مانند يك عاشق بيش از دوازده ساعت ساز زده ام و رنج كشيده ام . من اين آرشه هاي فرنگي را به ايراني تبديل كردم. بعد گفت : اينهم كافي نيست. من از چهل استاد
مسلم درس گرفتم! (ادبستان- مرداد 69 شماره 8 – استاد قنبري مهر)
روزي با صبا از اصفهان به تهران مي آمديم . به عللي ناچار شديم در قم پياده شويم . پس از چند قدم راهپيمايي ، ناگهان صبا ايستاد و گوشش را متوجه جهتي كرد كه صداي آواز و ضرب مرشد زورخانه اي از آن جهت شنيده ميشد. ناگهان گفت: عجله كن . و ما پس از چند لحظه به زورخانه رفتيم . صبا رفته بود ببيند كه مرشد زورخانه ، اشعار ضربي را چگونه با ضرب زورخانه جفت مي كند؟ و نيز مرشد ، قطعه ضربي را كه در شوشتري – منصوري مي خواند ، چه توجه خاصي به تمام گوشه ها و دقايق شوشتري – منصوري داردو از اين گوشه ها چگونه بهره گيري مي كند.( ادبستان آذر 70 – شماره 24 – منوچهر جهانبگلو)
روزي من و صبا به درخواست همسرشان براي خريد سبزي و ميوه وساير مايحتاج زندگي به خيابان ناصرخسرو رفتيم در بازار ، درويشي مشغول خواندن مثنوي بود كه توجه استاد صبا را به خود جلب كرد . هم چنان كه او مي خواند صبا از جيب بغل خود دفتر و قلمي در آورد و مشغول يادداشت كردن شد كه فكر مي كنم هم اشعار را نوشت و هم نت برداري كرد . آن قدر خواندن و تماشاي درويش و نت برداري استاد طول كشيد كه ايشان فراموش كردندكه براي خريد اجناس مورد لزوم منزل و نهار آمده ايم . بهر حال قدري از ظهر گذشته بود كه به منزل برگشتيم . خانم استاد گفتند: چون دير آمديد ، امروز نهار هم دير آماده مي شود . تا آماده شدن نهار ، استاد به اتاق مجاور رفت كه پس از چند لحظه مشاهده كردم همان آهنگي را كه درويش مي خواند از ساز استاد مترنم است. استاد صبا از من پرسيد : حتما دنبال درويش مي گردي؟ گفتم : بلي! استاد گفت : درويش را داخل اين جعبه كردم و اشاره به ويولن نمود. (مردان موسيقي سنتي و نوين ايران به نقل از محمد طغيانيان دهكردي)

از راديو برگشته بوديم ، غروب بود و خيابان خلوت و آرام . با استاد صبا و استاد مرتضي محجوبي به انتظار درشكه ايستاده بوديم . آن وقت ها وسيله نقليه موتوري نبود ، اگر هم بود به تعداد انگشتان دست بود، درشكه ها اغلب با مسافر از مقابل ما مي گذشتند . زماني بعد درشكه اي در برابرمان ايستاد. درون درشكه دو مرد تنومند كه ظاهر لوطي هاي سرگذر را داشتند نشسته بودند ، يكي از آنها پياده شد و با همان لحن خاص اين جماعت به استاد صبا كه ويلن در دست داشت و ما تحكم كرد كه سوار شويم . هر سه نفر مدتي هاج و واج مانده بوديم ، لوطي گفت : ما در اين غروب دلتنگيم ، بايد به خانه ما بيايد و برايمان ساز بزنيد! جاي امتناع نبود ، چون ترديد ما را ديدند يكي از آنها فرياد كشيد كه ما و سازمان را در هم خواهد شكست ! ناچار سوار شديم بعد به خانه اشان رسيديم . مدت زماني بعد يكي از آنها رو به استاد صبا كرد و گفت : بزن ، استاد بناچار ويلن را بر شانه گرفت . ساز را كوك كرد و شروع به نواختن نمود ، هنوز لحظاتي كوتاه از ساز زدن نگذشته بود كه يكي از همان مرد ها با حيرت و كنجكاوي رو به استاد صبا كرد و گفت : ببينم تو استاد صبا نيستي؟ صبا با خنده گفت : باشم يا نباشم مهم اين است كه فرصتي دست داده تا در خانه شما بپاس بي ريايي و محبت و جوانمرديتان سازي بزنم . مرد اصرار كرد و چون دانست واقعا خود استاد است . ساز را از دست استاد گرفت ، بر دست او بوسه زد و زار زار گريست و از اينكه با استاد چنين رفتار و تحكمي داشته عذر خواهي كرد. من بوضوح بغض و گريه صبا را ديدم. استاد برخلاف اين درخواست ، با شور و هيجان بيشتري نواخت و به من نيز فرمود كه به همراهش ني بنوازم. ان شب يكي از شبهاي فراموش نشدني زندگي من است. (فصلنامه هنر پاييز 64- شماره نهم – مصاحبه با استاد حسن كسايي)

در اولين سفري كه به دعوت كمپاني سودا به همراه صبا عازم حلب و بيروت شديم ، بعد از اقامت كوتاهي در بغداد با يك ماشين كه راننده آن مرد عربي بود ، بطرف شام حركت كرديم و براي رسيدن به اين مقصد مي بايست از صحراي شام عبور كنيم. در اين راه تا رسيدن به مقصد هيچ آبادي و شهري قرار نداشت . راننده عرب چون از صحرا و وضع آن بي اطلاع بود تا نزديك غروب در حدود ده، دوازده ساعت ، صحراي شام را طي كرد . نزديك غروب در محلي از صحرا قرار گزفتيم كه نه راه پس داشتيم و نه راه پيش . گم شدن در صحرا در آن موقع كه صحرا مثل دريا و اقيانوس مي باشد، حكم مرگ دارد و راننده عرب راه اصلي را به علت بي اطلاعي گم كرده بود و اين براي ما مساوي مرگ بود . در وسط صحرا جنبنده اي پيدا نميشد، جز خار مغيلان كه غذاي شتران است . من و صبا و ديگر همراهان مدت 4 شبانه روز در آن محل نامشخص ويلان و سرگردان ، منتظر رسيدن مرگ بوديم ، ولي بخت ما ياري كرد و بالاخره در چهارمين روز سرگرداني در حدود ساعت 12 شب صبا كه از ما ، باهوشتر بود گفت : صداي حركت ماشيني را ميشنوم و گوش خود را به زمين گذاشت و دوباره گفت : صداي حركت ماشين را حس مي كنم و در همان لحظه روزنه كوچكي از اميد به گوشه چشم ما باز شد . بعد از چندي كه هوا روشن شد ، خود را به سرعت به ماشين بزرگ رسانديم . همگي شاد و شنگول شديم . صباي مرگ به چشم ديده و به جان امده وسط صحراي شام ويولون را برداشت و در سه گاه در آمدي كرد و من نيز حال گمشده خود را باز يافتم و در همان مايه و در همان حال غزل زير را خواندم .
خواه خدمتم باز آي ساقيا كه هوا مشتاق بندگي و دعا گوي دولتم
نگزيدم به عمر خويش من كز وطن سفر در عشق ديدن تو هواخواه غربتم
معلوم است كه وسط صحراي شام با غزل حافظ و ساز صبا چه عالمي پيدا كرديم . آنگاه همگي سوار اتوبوس صحرايي شديم و من در كنار صبا نشستم و بعه صبا گفتم : چهار مضرابي كه وسط صحرا زدي بداهتا زدي ، يا سابقه داشت؟ گفت : مختصري در مغزم بود و چندان بي سابقه نبود . گفتم : چهار مضراب خوبي بود . يادداشت كن تا از خاطرت محو نشود تا به موقع خود ضبط كنيم . گفت : اين چهار مضراب را من « زنگ شتر » نام گذاشتم كه چندي است در خاطر دارم و به شاگردان خود تعليم ميدهم و بلافاصله توي اتوبوس قوطي سيگار خود را در آورد و روي قوطي سيگار ، چهار مضراب را نوشت و اين همان زنگ شتري است كه صبا در صفحات كمپاني سودوا آن را ضبط كرده و روي صفحه نوشته به ياد غزاله( نام دختر صبا ) و اكنون پس از سالها اين چهار مضراب به چند رقم با اركسترهاي گوناگون ضبط شده و در واقع تمرين نوازندگان سازهاست.
مردان موسيقي سنتي و نوين ايران به نقل از سيد جواد بديع زاده
مهدي خالدي گفته:« گويا سال 1320 بود، آن هنگام راديو هر شب ، يك ربع برنامه سلو داشت كه زنده پخش مي شد. شبي از اين شبها نوبت به من رسيد . من و آقاي غياثي نوازنده ضرب رفتيم كه برنامه را شروع كنيم. غياثي نوازنده ضرب ، آدم شوخي بود و كارش را هميشه با مسخرگي و طنز شروع مي كرد . غياثي گفت: مهدي، من امشب تو راديو بايد بخوانم ، اگر نخوانم دق مي كنم. گفتم : مبادا ، چنين كاري بكني ، سروان آژنگ پدرمان را در خواهد آورد . گفت : من امشب بايد تو راديو بخوانم . اين گفتگوها درست در زماني است كه ما از پله هاي در ورودي رفتيم بالا داخل استوديو شديم . گوينده آمد در اتاق فرمان و اعلام برنامه كردكه : اينك ساز سلو ، هنرمند جوان مهدي خالدي به همراه ضرب مهدي غياثي اجرا مي گردد. و ديگر من فرصتي پيدا نكردم كه به غياثي تاكيد كنم مبادا بخواني. به هر حال شروع كردم به دشتي زدن ، رسيدم به چهار مضراب . حالا هر چه مي خواهيم سروته اين چهارمضراب را هم بياوريم ، تمامش كنم و آواز بزنم غياثي ضرب را ول نمي كرد . يك حالتي هم داشت زلفهايش را مي ريخت توي صورتش و چشمانش را روي هم مي گذاشت و مي رفت توي عالم خودش . حالا من دارم ويلن مي زنم ويلن من تو ضرب اونه ، يك وقت ديدم غياثي سري تكان داد و با همان حالتي كه ضرب مي گرفت شروع كرد بخواندن اين شعر:
نمكم گيرد اگر با تو كنم بي نمكي از نمكدان تو من خوردم اندك نمكي
آي رپتو ، پتو ، آي پوتي كتوني.....شروع كرد به خواندن اين قبيل اراجيف . حالا ساعت در حدود ده ونيم شب است . تمام اعضاي استوديو ريختند پشت در اتاق فرمان ، برنامه هم آزاد است و دارد پخش مي شود . حسين زاهدي رييس استوديو بود ، آنقدر از اين حالات و گفتار غياثي خنديده بود كه روي زمين مي غلطيد . خلاصه جنجالي به پا شده بود وقتي كه برنامه تمام شد به غياثي گفتم : آخر پدر آمرزيده ، تو كه ميخواستي بخواني ، لاقل يك شعر حسابي مي خواندي . اين مزخرفات چي بود كه خواندي . فردا دم در هنرستان من به غياثي مي گفتم تو برو تو . و غياثي به من مي گفت تو برو تو . چشمتان روز بد نبيند مرحوم آژنگ دعواي مفصلي به ما كرد و گفت : اين لوطي بازيها چي بود در آورده بوديد و مي خواست هر دوي ما را اخراج نمايد. اما با وساطت شادروان صبا از اين كار صرفنظر كرد ولي دستور داد يك ماه از حقوق من و دو ماه از حقوق غياثي كسر نمايند.» (چهره هاي موسيقي ايران تاليف شاپور بهروزي)

هزاران هزار حكايت گفته و ناگفته، از اين و آن، آن استاد و اين هنرآموز، قطعاتی كه نام صبا را بر خود داشت، موسيقی‌دانی كه اوج انسان‌بودن بود، پرنده با پروازش، اوج گرفتن با آوازش، صدای ساز با غم نهفته‌اش و... صبا را نزد ما بزرگ و جاودانه نشان می‌داد. مروری بر زندگی هنری و آثار صبا نشان‌مان داد كه او نمونه‌ی بارز هنرمندی رنج‌برده و خستگی‌ناپذير است و چنين است كه بايد تولد او را روز موسيقي ملي ايران ناميد و بالاترين نشان موسيقي ايران را به نام او ثبت كرد و نامش را در بالاترين مكانهاي جهاني ثبت نمود.آيا براستي بدون وجود او امروز موسيقي ايران زمين چهره اي اينچنين داشت و آيا سحري هست گه بدون اجراي نغمه اي از او در پهناور گيتي به شامگاه رسد و چنين است كه اسدا.. ملك ميگويد روزي را بدون صبا طي نميكنم و هرگاه قطعه اي زا به زيبايي اجرا ميكنم صبا را ميبينم كه به من لبخند ميزند . چرا او را كمتر از بتهوون و باخ و موتزارت بدانيم .وقت آن نيست كه دست به دست هم دهيم و اين بزرگ اسطوره ي موسيقي ايران زمين را به جهانيان بشناسانيم .كه اين بار اين نابغه موسيقي جهان از دل اين مردم و سرزمين بپاخاست و موسيقي به ورطه ي نابودي كشيده ي عصر قاجاري را نه تنها از سقوط مسلم رهايي بخشيد بلكه با يك عمر تلاش طاقت فرسا و بدون هيچ چشمداشتي قصري رفيع از موسيقي ايران برجا گذاشت تا امروز ما نيز بر خود بباليم. و عجيب نيست كه دو صورتك از دو موسيقيدان نامي در جهان ساخته شده است ابتدايي از بتهوون و ديگر از صباي عزيز ما همان كه به نص صريح بسياري از موسيقيدانان اروپايي به تنهايي يك اركستر كامل بود.



             نویسنده : آرین

 

                نت آهنگ

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 9   توسط خسروانی  | 

86/10/24

بيرون نرود ياد تو گر خون رود از دل

ياد تو نه خون است كه بيرون رود از دل

صبا بزرگ هنرمندي بود كه در بلندترين شب سال در يلداي 1336چشم از جهان فروبست.بارها با سه تار و صداي دل انگيزش چنين خوانده بود: شيشه مي‌در شب يلدا شكست از غم هجرت دل شيدا شكست
صبح روز جمعه از رادیوی ایران خبر درگذشت شادروان استاد ابوالحسن صبا پخش شد
روز 29 آذر 1336 من در تشييع جنازه‏اش حضور داشتم با وجوديكه زمان تشييع ساعت 9 صبح از راديو اعلام شده بود از صبح‏خيلى زود كاسبان پيرامون خيابان شاه آباد، دوستان بويژه هنرمندان و موسيقيدانان و افراد گوناگون در نزديك مسجد قائم جمع ميشدند،جمعيت مدام بيشتر ميشد، رفته رفته جمعيت بقدرى زياد شد كه پليس رفت و آمد اتومبيلها را در خيابان متوقف كرد.
تأسف و تأثر در چهره‏ها آشكار بود، بسيارى اشك مى‏ريختند و برخى به صدايى بلند مى‏گريستند.
كالبد بى‏جان استاد صبا را تا دروازه شميران به دوش بردند و از آنجا با اتومبيل به آرامگاه ظهيرالدوله منتقل كردند و به خاك سپردند
دختر بزرگ ايشان ـ غزاله صبا ـ: پدرم چند سال قبل از فوتش سلامتى را از دست داده بود و هر روز با مشكلى روبرو ميشد چند روز قبل از اين واقعه‏احساس سرماخوردگى كرد و صبح روز بعد با سينه درد شديدى از خواب بيدار شد؛ آنروز از مادرم كه با صميميت وصف‏ناپذيرى پدرم‏را مواظبت ميكرد آش شلغم خواست كه برايش آماده شد.
صبح روز بعد يعنى 28 آذر درد قلب او را بيدار كرد؛ غزاله خاطره تلخ آنروز را دقيقاً بياد دارد ميگويد. پدرم را نزد دكتر بردم پزشكش باناراحتى گفت «دخترم، صبا حالش خوب نيست چرا اينقدر دير او را پيش من آورديد و چرا معالجه را دنبال نكرده‏ايد»
صبا به خانه بازگشت و حالش بدتر شد. غزاله با اينكه خودش در همان هفته در انتظار نوزادى بود، ناراحتى خود را فراموش كرد وبه‏دنبال پزشكى گشت كه فوراً بتواند بيايد. با حضور پزشك ناراحتى بيشتر شد و او هر كار كرد براى تزريق آمپول نتوانست رگ صبا راپيدا كند. بطوريكه ناچار شدند از وسائل آزمايشگاه كمك بگيرند. سرانجام پس از مدتى با زحمت آمپول را تزريق كردند و حال صبا رو به بهبود نهاد.
غزاله ميگفت - پدرم سرش را گرداند و به مادرم گفت بيا نزد من بنشين. چرا ناراحتى، بعد به من گفت بيا دخترم مرا ببوس پدرت داردمى‏ميرد. و موقعيكه چشمش را باز كرد مرتب ميگفت تاريك بود. تاريك بود. تاريك بود.
غزاله اضافه ميكند «پدرم اين شعر را مرتباً زمزمه ميكرد.
واى بر من!
به كجاىِ اين شب تيره بياويزم قباى ژنده خود را
تا كشم از سينه خويش بيرون،
تيرهاىِ زهر را دلخون واى بر من!
هنگاميكه غزاله دختر صبا اين خاطرات را پس از چهار دهه شرح ميداد با صورتى كبود و غمگين روبرو بودم؛ او هر واژه را چند بارتكرار ميكرد و با مكث زياد و با پكى به سيگار واژه بعدى را بر زبان ميآورد. گوئى آن منظره و همان ساعت و روز جلوى چشمش مانده‏است. سرانجام ساعت 412 صبح روز 29 آذر 1336 ابوالحسن صبا در حاليكه حسين تهرانى در كنارش بود جهان خاكى را ترك كرد. «پدرم به‏ما نوشت كه به جز موسيقى در انتخاب هر رشته‏ايى براى تحصيل آزاديد»اين تصميم‏گيرى صبا نتيجه آن محيط، رفتار اطرافيان و نظر مردم نسبت‏به هنرمندان بوده است، يعنى همان پاداشى كه جامعه به هنرمندان مى‏داد و حالا هم ادامه دارد.
حسين تهرانى همان روز بر مزار صبا جمله‏ايى گفت كه موجب اخراج موقت او از راديو شد - صبا راحت بخواب ديگر راديو تو راجريمه نميكند –
صبح یک روز جمعه از رادیوی ایران خبر درگذشت شادروان استاد ابوالحسن صبا پخش شد و قلب مردم ایران به خصوص اهل هنر را جریحه دار کرد. آنچه به خاطر دارم در مدت کوتاهی هنرمند فراموش نشدنی زنده یاد مهدی خالدی شاگرد ممتاز استاد صبا، به گفته شاعر "تا دلی آتش نگیرد حرف جانسوزی نگوید،" چنان در غم استادش متأثر گشت که با تمام وجود آهنگی در رثای استاد خلق کرد و با باران اشک نت به روی کاغذ ریخت. زنده یاد استاد نواب صفا با ارادتی که به استاد داشت شعر دل انگیزی سرود و با شور و حال با آهنگ استاد خالدی همدلی و همزبانی نمود و نوای گرم و دلنشین استاد زنده یاد غلامحسین بنان به بهترین نحو آنرا از رادیو به گوش خسته دلان رساند تا مرهمی بر دلهای شکسته یاران باشدوبا مقطع اشعاري از باستاني پاريزي( ياد آن شب كه صبا بر سر ما گل ميريخت) ساخته شد كه در تاريخ 5/دي /36 هفتمين شب درگذشت اجرا گرديد.
شعري كه شوري بپا كرد و دل هايي را بر طرب آمرزش به مبدايي معطوف داشت كه هر آنچه خوبي و زيبايي ست از مظاهر اوست. مبدايي كه عشقش گاه جداره هاي دل شادروان ابوالحسن صبا را به نحوي ميلرزاند كه دامنه ارتعاش را به سيم سازش مي كشانيدو دل حساس وي را به بيان ملكوتي وامي داشت .
استاد تجویدی در سوگ صبا استادش آهنگی ساخت که در گلهای رنگارنگ شماره 173 با صدای خانم مرضیه و شعر معینی کرمانشاهی در سه گاه ساخت و پخش شد که مضمون آن چنین است :
چه صبایی چه صبایی
صفای این گلها بودی
چه صبایی چه صبایی
چراغ بزم ما بودی
تو که صاحب نظری
ز وفا باخبری
از یاران پا چرا کشیدی باز آ

حاج آقا محمد ايراني در رثايش چنين ميگويد:
سوخت يكسر روان اهل هنر در شب جمعه آز مه آذر سيصد وسي و شش زبعد هزار داغ دل تازه شد ز داغ دگر
از نوال زمانه هيچ نداشت جز يكي خانه وان ز مال پدر سيم و زر گر نداشت خود زر بودقيمتي جوهر و زري احمر
................................
شهريار: عمر دنيا بسر آمد كه صبا ميميرد آنكه شد زندة جاويد كجا ميميرد
صبر كردم به همه داغ عزيزان يارب كه هنرپيشه اش از غصه چرا ميميرد
غسلش از اشك دهيد و كفن از آه كنيد رخ متابيد خدا را كه وفا ميميرد
به غم انگيزترين نوحه بنالي اي دل كه هنر مي رود و شور و نوا ميميرد
شمع دلها همه گو اشك شو از ديده بريز اين چه درديست خدايا كه دوا ميميرد
هر كجا درد و غمي هست بميرد به دوا كاخرين كوكبة ذوق و صفا ميميرد
آخرين شور و نوا بدرقة راه صبا كه دل انگيزترين نغمه سرا ميميرد
ااز وفاداري اين قبلة ارباب هنر اين عزيزي است كه باوي دل ما ميميرد
ااز محيط خفقان آور تهران پرسيد اين صبوري نتوانم كه صبا ميميرد
شهريارا ! نه صبا مرده ، خدا را بس كن ورنه آنشكدة عشق كجا ميميرد

اي صبا با تو چه گفتند که خاموش شدي؟ چه شرابي به تو دادند که مدهوش شدي؟
تو که آتشکده عـشـق و مـحـبـت بـــودي چه بـلا رفت که خاکسـتـر خاموش شدي؟
به چه دستي زدي آن ساز شبانگاهي را که خـو از رقت آن بـيخود و بـيـهوش شدي؟
تو بصدنغمه،زبان بودي ودلها هم گوش چه شنفتي که زبان بستي و خود گوش شدي؟
خلق را گر چه وفا نيست و ليکن گل من نه گمان دار که رفـتـي و فـرامـوش شـدي؟
تـا ابـد خـاطـر ما خوني و رنگين از تست تو هم آمـيـخـتـه بـا خـون سـياوش شـدي؟


و اما بنان:
همه شب نالم چون نی که غمی دارم
دل و جان بردی اما، نشدی یارم
با ما بودی، بی ما رفتی
چون بوی گل، به کجا رفتی؟
تنها ماندم، تنها رفتی
......
بشنو بازآ
از «صبا» حکایتی
ز روزگار من بشنو
باز آ باز آ
سوی رهی چون روشنی از
دیده ما رفتی
با قافله باد «صبا» رفتی ...
و در جايي ديگر با زخمه هاي جانسوز مجد:
راست گفتي راست گفتي عشق خوبان آتش است
سخت ميسوزاند اما دلكش است
از خدا خواهم از خدا خواهم كه افزونش كند
دل اگر دم زد پر از خونش كند
كاش ازين آتش تو را بودي خبر
باخبر بودي كه اين بيدادگر....
و
مرحوم تاج اصفهاني به همراهي تار عبدالله برازنده مراچشمي خون افشان در ياد او ميخواند.
و.............................
و چنين است كه بزرگمرد تاريخ موسيقي ايران چونان ابرمرد تاريخ (كوروش كبير)چنين ميگويد: فرمان دادم بدنم را بدون تابوت و موميايي به خاك سپارند تا اجزاء بدنم ذرات خاك ايران را تشكيل دهد.
و هر ساله فرزندان گرامي اش كه خود به گرده ي استادي رسيدند خاطره اش را عزيز داشتند و به پيروي از مكتب او به خدمت جزئي از ادبيات اين سرزمين همت گماردند. در اين سالگردها پرويز ياحقي و عبادي ،محمودي و ورزنده ،بنان و مجد و همه وهمه گفتند و سرودند و نواختند در حسرت دل
اي دريغا كه پس از آنهمه جانبازي ها
بر سر كوي تو بي نام و نشانم هنوز
ديگران باده ي عشق تو به پايان برند
ما بياد تو در اين دشت دوانيم هنوز
و اما شاگرد و دوست وهمنشين او حسين تهراني كه همه چيز خود را از تصدق صبا ميداندو خاطرات بسيار شيريني از او بر جاي مانده است .و ديگر فرامرز پايور كه هيچ محفلي را بدون يادي از صبا به سر نبرد و همراه خاطره بسيار از او نواخت.

پس از مرگ استاد، خانه پدري او، بنابر وصيت ايشان و به همت وزارت فرهنگ و هنر و به منظور تجليل و قدرداني از اين هنرمند نامي اين مرز و بوم، در ۲۹ آبان ۱۳۵۳، به موزه صبا تبديل شد. سال ها همسر استاد صبا، به كمك فرزندان و شاگردان استاد، اشياء و ساز هاي متعلق به استاد را جمع آوري كرده و به موزه اهدا كردند. اين موزه علاوه بر وسايل شخصي صبا، آثاري از همسر ايشان خانم منتخب اسفندياري كوهي، نيز در خود جاي داده بود. عروسك ها و لباس هايي كه همسر استاد آنها را ساخته و تا سال ها از آن به عنوان وسايلي تزييني استفاده مي كرد.

اين موزه تا مدت ها مورد توجه علاقه مندان موسيقي و استاد صبا بوده. روزانه بسياري از دانش آموزان و دانشجويان و مشتاقان به اين موزه مي آمدند و از نزديك سازها و وسايلي را مي ديدند كه روزگاري در دستان پرتوان استاد بوده و آثار بسياري با همين ساز هايي كه ديگر نيست، ساخته است. روزهاي بسياري، طنين گام هاي بازديدكنندگان در موزه شنيده مي شد و از خانه اي ديدن مي كردند كه امروز در گرد و خاك مرمت و تعمير، فراموش شده است. اين موزه دو سال پيش، به منظور تعمير و مرمت، تعطيل شد و تا به امروز هم بازگشايي نشده است. مسوول اين موزه، مركز موسيقي وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي است و با كمك ميراث فرهنگي، هزينه تعمير آن تامين شده است. حالا ديگر معلوم نيست كه چه ميزان بودجه دوباره تامين شود تا اين موزه مرمت شود و همه چيز به سال ديگر موكول نشود. اينجا خانه صبا است. جايي كه قرار است در آن مكتب صبا نيز راه اندازي شود. اما در چه سالي، معلوم نيست. اينجا موزه صباست. يك خانه فراموش شده. يك خانه كه حالا در زير گرد و خاك فراموش شده است
خانه اي كه روزگاري شاهد به وجودآمدن نت ها و گوشه هاي درخشان موسيقي ايران بود، اكنون، در زير دستان كارگران، سخت ترين روزهاي زندگي خود را تجربه مي كند.
اينجا هيچ ربطي به خانه اي كه سال ها محل اجتماع اهالي موسيقي بود ، ندارد. نه صداي سازي در آن شنيده مي شود و نه نت هاي لرزاني كه گاه و بيگاه در آن بلند بود. مدت هاست از اين خانه صداي چكش و آهن مي آيد و البته نمي آيد.
اينجا خانه ابوالحسن صباست. خانه اي كه سال ها تبديل به موزه شده. خانه اي كوچك در خيابان ظهيرالاسلام و در ازدحام مغازه هاي كاغذ و
مقوافروشي كه سرافرازانه سرش را بلند كرده و نشاني از مردي بنام دارد. بر روي در ورودي خانه كه قرار است موزه باشد، روي يك كاغذ كوچك با خطي رنگ و رو رفته نوشته شده «اين موزه درحال تعمير است.» همين
جاي خالي تابلوهاي عكس بر ديوار، گچ ها و سيمان هايي كه در ورودي سالن موزه تلنبار شده، ويترين هاي خالي در راهروهاي موزه، پيانويي روسي و سياه رنگ از استاد كه بر هر جايش گچ و سيمان و خاك به چشم مي آيد و روي آن برچسبي است كه نوشته شده «وزارت ارشاد اسلامي، موزه صبا، شماره ۱»، ديواري نيمه ويران و گچ هايي كه ريخته شده، خشت هاي قديمي در حياط موزه و جاي خالي سازهايي كه ديگر نيست. اين همه توصيفي است از موزه كه مي توان داد. نه صدايي كه گرد و غبار خاموشي را از درها و ديوارهاي آن پاك كند و نه طنين يادي

و خانه ي دوست اينجاست

کام جان تلخ شد از صبر که کردم بی دوست

عشوه‌ای زان لب شيرين شکر يار بيار

روزگاريست که دل چهره مقصود نديد

ساقيا آن قدح آينه کردار بيار
دلق حافظ به چه ارزد به می‌اش رنگين کن

وانگهش مست و خراب از سر بازار بيار
 

 

نویسنده : آرین

 

نت آهنگ



لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 9   توسط خسروانی  | 

86/10/23
قشنگ کامکار
قشنگ کامکار سال ۱۳۳۲ در سنندج متولد شد.
در سنین خردسالی فراگیری ویلن را نزد پدرش استاد حسن کامکار آغاز کرد و در همان سال ها با مهارت، قطعات استــاد صبـا را می نواخت. قشنگ در گروه موسیقی پدر، علاوه بر نوازندگی ویلن به خوانندگی هم مشغول شد.
وی پس از سفر به تهران به فراگیری سه تار روی آورد و نزد چند تن از اساتید موسیقی ایران از جمله سعید هرمزی، محمد رضا لطفی و حسین علیزاده به یادگیری این ساز همت گمارد و نوازندگی سه تار را با جدیت بیشتری ادامه داد.
قشنگ نخستین بانویی ست که پس از انقلاب به روی صحنه رفته و در تالار وحدت به همراه گروه کامکارها به اجرای کنسرت پرداخته است. این حضور که پس از یک دوران وقفۀ کوتاه شکل گرفته بود، به صورت نقطۀ عطفی درآمد و تا حدودی مقدمات نقش آفرینی گستردۀ بانوان اهل موسیقی کشور را بر روی صحنه ها پدید آورد.
قشنگ کامکار همراه با خانم سیما بینا کنسرت های متعددی را برای بانوان در خارج از کشور اجرا کرد. او اکنون درچندین آموزشگاه موسیقی، به تربیت نوازندگان سـه تار مشغول است و در گروه کامکارها به نوازندگی می پردازد.
ارژنگ کامکار
ارژنگ کامکار سال ۱۳۳۵ در سنندج به دنیا آمد. از دوران کودکی علاقه وافری به هنر نقاشی و نوازندگی تنبک پیدا کرد. او در زمانی که گروه کامکارها به تدریج شکل می گرفت به عنوان نوازنده تنبک، ارکستر فرهنگ و هنر سنندج را همراهی می کرد.
ارژنگ در سال ۱۳۵۵عازم تهران شد و در کنار فراگیری دروسی در زمینه موسیقی، به تکمیل و یادگیری تکنیک های تنبک نوازی پرداخت.
او در سال۱۳۵۷ به دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران راه یافت و به تحصیل رشته نقاشی مشغول شد. او علاوه بر آموزش موسیقی و نقاشی، همراه گروه های شیدا و عارف کنسرت های متعددی را اجرا کرد که اغلب به صورت آلبوم منتشر شده اند.در حال حاضر نیز یکی از اعضای گروه کامکار ها به شمار می آید.
ارژنگ کامکارنمایشگاه های انفرادی متعددی از آثار نقاشی خود برپا کرده است که مهم ترین آن ها در سال ۱۳۷۰و ۱۳۷۶در گالری سیحون بود که استقبال چشمگیری از آن شد.
ارژنگ در سال ۱۳۸۳، کتاب "۶۰ قطعه برای تنبک" را منتشر کرد که گوشه ای از تجربیات او طی در سالهای گذشته را نشان می دهد.
او همچنین ۱۵ سال است که در آموزشگاه کامکارها به تدریس تنبک نوازی مشغول است و نوازندگان چیره دستی را تربیت کرده است.
پشنگ کامکار
پشنگ کامکار سال ۱۳۳۰ در سنندج متولد شد و از ۱۲ سالگی همانند خواهر و برادران دیگرش موسیقی را نزد پدر آموخت.
پشنگ کامکارآموزش سنتور رااز سال ۱۳۴۵ در مرکز فرهنگ و هنر سنندج آغاز کرد و به مدت پنج سال با مرکز رادیوی سنندج همکاری خود را ادامه داد. پس از این دوران به تهران سفر کرد و در دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران به اخذ درجه لیسانس موسیقی نایل شد.
او همچنین در آزمون تکنوازی سنتور کانون باربد، که توسط نور علی خان برومند تأسیس شده بود شرکت کرد و به مقام نخست دست یافت. در سال ۱۳۸۴ نیز به مقام درجه یک هنری توسط شورای ارزشیابی هنرمندان نائل شد. او هم اکنون در گروه موسیقی کامکارها فعالیت مستمر خود را ادامه می دهد.
پشنگ کامکار یکی از بنیان گذاران گروه شیداست. ازجمله آثار او می توان به سه نوازی و تکنوازی سنتور، گلگشت، به یاد صبا، بارانه(تکنوازی)، فراق، تکنوازی سنتور در ماهور و راست پنجگاه و همچنین گل به دامن اشاره کرد.
او آثار مکتوبی چون شیوۀ سنتور نوازی، ردیف میرزا عبدالله برای سنتور، موج، گلنار، یادگاران، سپیده و هزاردستان را به دست انتشار سپرده است.
پشنگ در کنار تدریس در های خصوصی به تدریس در دانشکدۀ هنر و معماری دانشگاه آزاد و تدریس و عضویت در هیِِات ژوری دانشکدۀ موسیقی کرج نیز مشغول است. سابقه تدریس ساز سنتور این نوازنده به بیش از سی سال می رسد.
بیژن کامکار
بیژن کامکار در سال ۱۳۲۸ در شهر ارومیه چشم به جهان گشود. او نیز همچون دیگر اعضای خانواده نزد پدر به فراگیری موسیقی پرداخت. بیژن با خوانندگی در رادیو سنندج نخستین فعالیت حرفه ای خود را آغاز کرد.
اولین سازی که او برگزید تنبک بود اما او پس از آن به عنوان نوازنده ملودیکا و تار در گروه خانوادگی کامکارها حضور داشت.
بیژن در سال ۱۳۴۸ با استاد محمدرضا لطفی آشنا شد. به گفته خودش این آشنایی نقطه عطفی در زندگی او به شمار می آید چرا که لطفی بعد از پدر نقش به سزایی در آشنایی او با تار و موسیقی ایرانی داشت.
او از نخستین کسانی بود که در مقام نوازنده تنبک به گروه شیدا پیوست اما پس از اما پس از مدتی با آمدن ارژنگ در گروه او به نوازندگی رباب روی آورد.
اما چندی بعد فصل تازه ای در زندگی بیژن باز شد. بیژن به پیشنهاد لطفی به نوازندگی دف پرداخت و پس از چندی این ساز خانقاهی را به عرصه اجراهای عمومی برد. استقبال مردم و دستان توانمند بیژن دلیلی بر ادامه حضور پر شور دف در موسیقی سنتی ایرانی شد. تا آن جا که اینک این ساز جزء جدایی ناپذیری از این موسیقی به شمار می آید.
او علاوه بر اجرای کنسرت های متعدد به همراه مطرح ترین گروه های موسیقی در داخل و خارج کشور و شرکت در جشنواره های معتبر جهانی، در مقام آهنگساز، نوازنده و خواننده در بیش از ۱۲۰ آلبوم حضور داشته و ساخت موسیقی نزدیک به ۲۰ برنامه تلویزیونی، سریال و فیلم را در کارنامه خود جای داده است.
از میان این آثار می توان به ئاگری زیندو، شلیره، گل صد برگ، دف و نی، دف و رباب، افسانه تنبور و...اشاره کرد.
خانه موسیقی

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 9   توسط خسروانی  | 

86/10/23
حسین علیزاده سال ۱۳۳۰در تهران متولد شد. به واسطه آشنایی با استاد هوشنگ ظریف که در یکی از مدارس تهران به دانش آموزان موسیقی درس می داد، با موسیقی آشنا شد و در همان برخورد هوشنگ ظریف که متوجه استعداد او در موسیقی شده بود او را به هنرستان موسیقی معرفی کرد.
پس از پایان تحصیلات در هنرستان موسیقی در سال ۱۳۴۹ به گروه موسیقی دانشکده هنرهای زیبا دانشگاه تهران راه یافت و از اساتید برجسته موسیقی آن زمان بهره برد و در دو رشته نوازندگی و آهنگسازی فارغ التحصیل شد.
همزمان با تحصیل در دانشگاه نزد اساتید موسیقی ایران به آموزش موسیقی مشغول بود. اساتیدش هوشنگ ظریف، علی اکبر شهنازی، احمد عبادی، نورعلی برومند، محمود کریمی، عبد اله دوامی، یوسف فروتن و سعید هرمزی بودند.
در این زمان در ارکستر ایرانی تالار رودکی و ارکستر ملی ایران به رهبری حسین دهلوی به عنوان نوازنده تار عضویت داشت. سال ۱۳۵۱ و ۵۲ نیز با گروه های مرکز حفظ و اشاعه موسیقی از جمله شیدا و چاووش در جشن هنر شیراز به اجرای برنامه پرداخت.
در سال ۱۳۵۵ به اتفاق پرویز مشکاتیان گروه عارف را تشکیل داد و برنامه های متعددی را در داخل و خارج از کشور به اجرا درآورد.
علیزاده بر خلاف بسیاری دیگر از هنرمندان که فقط به اجرای موسیقی به شکل کاملاً سنتی آن می پردازند، نوآوری هایی داشته است.
ابداع مقام داد وبیداد (گوشه داد از ماهور و بیداد از همایون، آلبوم های راز نو با همکاری گروه هم آوایان و زمستان است با صدای استادشجریان) همچنین اجرای پلی فونیک آواز ایرانی (رازنو، آوای مهر و ...) از این نمونه ها یبه شمار می آید.
اجرای کنسرت در ایران و خارج از ایران، عضویت در رادیو، همکاری با کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان، اجرای تکنوازی های بسیار و... همگی از فعالیت های این دوره علیزاده بودند.
این نوازنده برجسته پس از انقلاب به منظور تحصیل و تدریس به آلمان رفت و به عنوان تز دوره آهنگسازی قطعه عصیان را ساخت. با برگشت به ایران در سال شصت و هفت به اجرای شورانگیز و ترکمن پرداخت که دریچه ای جدید به روی موسیقی ایران گشود.
تکنوازی ها و همنوازی های او با ارشد تهماسبی، سخنرانی و اجراهای متعدد در ایران و خارج از ایران، ضبط آثار، اجرای ردیف میرزاعبداله فراهانی، تدوین کتاب های ده قطعه برای تار که آثارش را ارائه کرده، کتاب های آموزشی، کاست های آموزشی، تدریس تار و سه تار، کار بر روی مقام ابداعی و اجرای کنسرت های داد و بیداد، ساخت موسیقی فیلم و ... از جمله فعالیت های او در سال های پس از انقلاب است.
علیزاده همچنین به همراه محمد رضا شجریان و کیهان کلهر اجراهای متعددی در سراسر جهان و ایران برگزار کردند. این ترکیب که اعضای آن تا شش سال به همکاری خود با یکدیگر ادامه دادند، از موفقیت و استقبال چشمگیری از سوی هنردوستان مواجه شدند.
آخرین کنسرت حسین علیزاده تابستان امسال(۱۳۸۶) به همراه گروه هم آوایان در تالار بزرگ کشور بود که در چهار شب و با استقبال بسیار خوب مخاطبان برگزار شد.

خانه موسیقی

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 9   توسط خسروانی  | 

86/09/20
در موسیقی ایرانی گاه استادان و نوازندگانی ظهور می کنند که به شهرتی همپای ساز خود دست می یابند. در حدی که تصور نام آن استاد و ساز وی جدا از هم برای دوستداران موسیقی غیرممکن می نماید.
این موضوع اگرچه در مورد تعدادی از سازها و نوازندگان برتر آنها صادق است ؛ اما درخصوص ساز عرفانی نی و استاد حسن کسایی رنگ و بوی دیگری دارد. دلیل آن نیز چیزی نیست مگر تاثیر و نقش بسزای این استاد گرانپایه در تکامل این ساز و معرفی آن به مردم. تا آنجا که من می دانم بهترین نوازنده ای که تاکنون در ایران عزیزمان پای به عرصه وجود نهاده استاد کسایی است. من صدای نی قدما ازجمله استاد نایب اسدالله را شنیده ام ، اما هیچ یک آن کیفیت و «آن» ویژه نی استاد کسایی را ندارند. صدای نی کسایی صاف ، شیشه ای و خالی از هر نوع صدای اضافی است.
او ضمن بهبود و تعالی بخشیدن به کیفیت صدای نی با استفاده از هنر استادان قدیمی همچون ابوالحسن خان صبا، سینه خویش را از معلومات و گنجینه موسیقی آکنده کرد. کسایی بجز نی بر سازهای دیگری نیز تسلط دارد و آواز هم می خواند. او ردیف آوازی مکتب اصفهان را با ساز سه تار اجرا کرده که در دسترس علاقه مندان قرار دارد. این گنجینه برای تمامی کسانی که می خواهند با چند و چون مکتب اصفهان آشنا شوند بسیار باارزش است. تا قبل از استاد کسایی همچنان که از خود ایشان شنیده ام تبحر استاد نایب اسدالله از همه نوازندگان نی بر این ساز بیشتر بوده است.
کسایی به شاگردی خدمت نایب اسدالله رسیده و مدت کوتاهی از محضرش بهره برده است. پس از درگذشت نایب ، کسایی آموزش خود را نزد دیگر استاد بزرگ نی یعنی مهدی نوایی ادامه داده است تا قبل از آن نوازنده مشهور دیگری وجود نداشته تا آثارش را با هنرمندان بعدی مقایسه کنیم.
کوشش های کسایی و استادان متقدم او باعث شد تا تعداد نوازندگان نی از ۳ نفر در حدود نیم قرن پیش به هزاران نفر در روزگار ما برسد. بی گمان علت آن ، چیزی نیست بجز معرفی نی توسط کسایی به مردم. استاد به قدری زیبا می نوازد که هر شنونده ای را مسحور و مدهوش می کند. جدای از زیبانوازی نمی توان کوشش های فراوان او را در راه معرفی و تکامل نی و همچنین تشویق شاگردان و هنرجویان نادیده گرفت.
خود من وقتی در کودکی صدای نی کسایی را از رادیو شنیدم پس از مکاتبه با ایشان ، مرا از شیراز به تهران دعوت کرد و در آنجا راهنمایی های بسیار ارزشمندی را به من ارائه کردند. اصولا شخصیت ، منش و رفتار آدمها در انتشار هنر آنها و نفوذ و گسترش آثارشان در میان مردم تاثیر بسزایی دارد. سازی که استاد کسایی در ادامه کوشش های نایب اسدالله و مهدی نوایی رواج داد «نی هفت بند» نام دارد. این ساز از هفت بند تشکیل شده و ۶ گره و ۶سوراخ دارد. اما نی معروف به چوپانی که قدمتی به درازای تاریخ دارد از بندهای بیشتری تشکیل شده و چون معمولا به وسیله آدمهایی که موسیقیدان نبوده اند ساخته و نواخته می شد. قطعات تولید شده توسط آن بسیار محدود بوده است.
نوازنده نی چوپان اغلب با تعداد نتهای محدود این ساز قطعاتی را در دشتستانی و دستگاه سه گاه می نواخته و بس. اما با نی هفت بند برآمده از مکتب اصفهان تمامی دستگاه ها، آوازها و گوشه های مختلف موسیقی ایرانی را می توان بخوبی و زیبایی تمام نواخت. این ساز قابلیت تطبیق و توافق عجیبی با انواع ارکسترهای ایرانی دارد.
در صورتی که نی چوپانی فقط به تنهایی و به صورت سلو اجرا می شود. از ویژگی های «نی هفت بند» که به آن «نی دندانی» هم می گویند شیوه سخت تولید صدا در آن بر خلاف نی چوپانی است. این شیوه به نظر بسیاری از جمله خارجی ها و آنها که با موسیقی ما بیگانه اند عجیب می آید.
به این ترتیب که نوازنده هفت بند با قرار دادن سرنی در لابه لای دو دندان پیشین و تولید صدایی مانند حرف «س» به وسیله بازدم خود در آن می دمد این کار و تولید صدای نی در بارهای نخستین بسیار مشکل است و برای فرد مبتدی بعید به نظر می رسد ؛ اما با کمی تمرین و ممارست این صدا کشف و تولید می شود.
با تمرین بیشتر این صدا روز به روز زلال تر، صاف تر و زیباتر می شود. صدای نی هفت بند آنقدر نرم و لطیف است که می توان آن را به صدای شیشه ای تشبیه کرد ؛ درست شبیه نی جادویی استاد حسن کسایی که عمرش دراز باد. نی ای که سنگ صبور آدم است ؛ برای آدم درد دل می کند و به درد دل او نیز گوش می دهد و خلاصه می توان زندگی را با آن تقسیم کرد:«بنال ای نی که غمخوار منی تو بسوز ای سینه تبدار منی تو»

حسن ناهید

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 9   توسط خسروانی  | 

86/09/07

                                                                   

 در سال 1282 شمسی خداوند پسری به شیخ اسماعیل واعظ اصفهانی که به تاج الواعظین معروف بودند فرزندی عطا کردکه نامش را جلال گذاشت.شیخ اسماعیل پدر جلال علاوه بر منبر گرم و گیرایی که داشت از حنجره یی داودی و صدای دلنشین نیز برخوردار بود و طبق مرسوم زمان بر اثر حشر و نشر با مردم اهل ذوق زمانش با گوشه ها و ردیف های آوازی ایران نیز آشنایی پیدا کرده بود.جلال فرزند شیخ اسماعیل هم ،صدا و حنجره را از پدرش به ارث برده بود واین موضوع را اهل خانواده همه می دانستند ولی جلال به احترام پدر هرگز جلوی او دهان باز نکرده بودو پدر از صدای خوش فرزندش خبری نداشت.عاقبت زمان مدرسه رفتن جلال رسید . پدر او را به مدرسه ((علیه)) سپرد.این مدرسه در بازارچه رحیم خان در نزدیک مسجد رحیم خان واقع بود و با منزلشان فاصله ای نداشت.در مدرسه به خاطر صوت خوشی که جلال داشت مکبری و موذنی و قرائت قرآن را به او واگذار کرده بودند.یک روز عصر وقتی جلال 9 ساله از مدرسه برمی گشت.با خود اندک اندک زمزمه میکرد و این زمزمه تا نزدیک در منزل ادامه داشت.غافل از اینکه پدر بر خلاف معمول وامروز در منزل است و صدای او را شنیده.وقتی جلال پایش را از هشتی به داخل حیاط گذاشت پدرش او را صدا کرد .رنگ از روی جلال پرید و به لکنت افتاد .در این هنگام پدر با چهره ای گشاده و ملاطفت آمیز به فرزند گفت:جان پدر. تو صدایت خوب است و قشنگ آواز می خوانی ومن صدایت را شنیدم ؛حالا کمی برای من بخوان.وقتی جلال با صدای لرزان اندکی خواند ،پدر دستی به سرش کشید و بوسه ای از مهر بر پیشانیش زد و گفت:برای آواز خواندن تنها صدای خوب کافی نیست تو باید تعلیم ببینی.

 

 

 

آن روز ها به جلال چون فرزند شیخ اسماعیل تاج الواعظین بود ((تاج زاده)) میگفتند.جلال تاج زاده از 9 سالگی تعلیم آواز را شروع کرد.ابتدا پیش پدرش با مقدمات و اصول ردیف ها آشنا شد و سپس پدر او را به مرحوم آسید عبد الرحیم اصفهانی استاد مسلم آواز آن زمان سپرد و تاج مدتی نزد این استاد گوشه ها را یاد گرفت.پس از مرحوم آسید عبدالرحیم پدر تاج برای این که او را با گوشه ها ی سازی در ردیف ها آشنا کند،تاج را به خدمت شاد روان نایب اسداله نی زن معروف برد.تاج زمانی نسبتاً طولانی در خدمت نایب اسداله نکته ها و ظرایف آواز ایرانی را فرا گرفت .آخرین استادی که تاج بنا به توصیه ء پدر برای گوشه ها و ردیف ها به خدمتش رفت مرحوم شاد روان میرزا حسین خان ساعت ساز معروف به ((خضوعی))بود و تاج پس از اتمام فراگیری نزد این استاد،دیگر در آواز سر آمد شده بود و اندک اندک در محافل می خواند و اینجا و آنجا همه از صوت خوشش و تسلط او بر آواز سخن میگفتند.تاج در نوجوانی با مرحوم حسین خان اسماعیل زاده استاد معروف کمانچه آشنا میشود و اولین باری که قرار بوده به همراه ساز حسین خان آواز بخواند ،حسین خان ساز را کوک میکند و هنوز جمله اول را نزده تاج با عجله شروع به خواندن میکند.مرحوم حسین خان اسماعیل زاده با لبخندی میگوید:پسرم در خواندن اینقدر عجله نکن صبر داشته باش تا من درآمد بکنم ، بعد کمی بیشتر صبر کن چهار مضرابی هم بزنم ،وقتی مجلس سر حال آمد و خودت هم کاملاً سر ذوق آمدی آنوقت شروع کن به خواندن.آن وقت هم با طمانینه بخوان تا مردم فرصت شنیدن و لذت بردن از ریزه کاری های آوازت را داشته باشند.

 

 

 

تاج همیشه از آواز مرحوم آسید عبذالرحیم اصفهانی و مرحوم میرزا حسین ساعت ساز با تجلیل و گرامیداشت فراوان یاد میکرد و بخصوص می گفت:صوت داود نبی در حنجره و صدای استاد مرحوم آسید رحیم تجلی میکرد و ممکن نیست کسی دیگر بتواند مانند او به این خوبی بخواند.جز این دو نفر تاج با سعهء صدر ومناعتی که داشت و اصولان هر خوانندیی را تشویق میکرد از خوانندگان هم زمانش نیز از جمله به این استادان ارادت داشت و از آنان و آوازشان به نیکی یاد میکردای اسامی را تاج در گفتگویی که با من (استاد محمد رضا شجریان) در اردیبهشت ماه 1358 داشت بر زبان آورده و من تا آنجا که حافظه ام یاری میکند به ذکر آنها میپردازم:

آسید حسین طاهر زاده اصفهانی،سید اسماعیل خان قراب،قربان خان شاهی ،تجلی،حاج محمد علی،حبیب شاطر حاجی،شهاب (معروف به شهاب چشم دریده که شاگرد حبیب شاطر حاجی بود و گوشهءشهابی در دستگاه بیات زند (بیات ترک) به او منسوب است).بی تردید بسیاری از استادان مسلم موسیقی و نوازندگان چیره دست سازهای ایرانی با شادروان تاج ساز نواخته اند ولی تا آنجا که حافظهء من با استعانت از ذهنیات استاد حسن کسایی نوازنده چیره دست و نابعهء نی یاری میکند. نام این هنرمندان را میتوان در ردیف نام کسانی که با تاج همنوازی داشته اند ثبت کرد:

مرحوم نایب اسداله نی زن معروف، مرحوم شکری ادیب السلطنه استاد(تار)مرحوم استاد ابو الحسن صبا (سه تار سنتور و ویولون)مرحوم مرتضی محجوبی(پیانو)مرحوم رضا محجوم (ویولون)مرحوم حسین یا حقی (ویولون )مرحوم ارسلان خان درگاهی(تار و سه تار)مرحوم اکبر خان نوروزی(تار) مرحوم غلامرضا خان سارنگ(کمانچه )مرحوم شعبان خان اصفهانی(کمانچه)مرحوم علی اکبر خان شهنازی (تار)مرحوم حسین خان شهناز(تار)استاد حسن کسایی (خداوندگار نی و جانشین به حق نایب اسداله)استاد جلیل شهناز(خداوندگار تار)استاد علی تجویدی و ...

تاج بر خلاف اینکه استادان انگشت شماری داشت ،شاگردانش فراوان بودند.او در تعلیم با لطف پدرانه ای که داشت با اصرار هر کسی را که حتی دو دانگ صدا داشت تشویق به خواندن میکرد.و اغلب خودش هم محض ترغیب شاگردان جوان و تازه کار بی هیچ نازو افاده ای چند بیتی مناسب زمزمه میکرد.تاج با خضوع و خشوع فراوان تعلیم میداد و با روحییه ای که داشت اکثراً از شاگردانش به عنوان شاگرد نام نمی برد بلکه به نام دوست و رفیق یاد میکرد.شاگردان تاج فراوانند و من بیشتر آنها را ندیده و نمی شناسم ولی در این میان فقط با دو نفر آنها آشنایی پیدا کرده ام ،یکی آقای مرتضی شریف (قاضی دادگستری)از شاگردان قدیمی تاج که شیویه تاج را خوب دریافت کرده و به کار میگیرد ،حنجرهء توانایی دارد و پخته می خواند و شعر را به جا به کار آواز می گیرد.یکی هم که بیش از همه و تا آخرین روزهای زندگی،با تاج و در خدمت او بود؛آقای اصغر شاهزیدی خواننده خوب آواز اصفهان که خود به تعلیم آواز هنر جویان مشغول است و در یکی از آزمون های باربد نیز رتبه اول شده است.عده زیادی هم غیر مستقیم شاگرد تاج بودند،این عده از روی صفحات و نوار های تاج با سبک آواز او آشنا میشوند و روش او را ادامه میدهند که در این میان میتوان به خواننده خوش صدای معاصر آقای حسین خواجه امیری (معروف به ایرج) اشاره کرد.
 

 

 

 

خاطره ای از استاد شجریان:

 خود من (استاد محمد رضا شجریان)نیز مقداری روش جمله بندی و ترکیب بندی در تحریر را از سبک آواز خوانی تاج به کار گرفته ام.بار ها و بار ها در محضرش بوده ام.هم از آوازش و هم از ارشادشان فیض فراوان برده ام.

آخرین باری که در محضر این هنرمند بزرگوار بودم ،چهاردهم آبان 1360 درست یک ماه قبل از درگذشت ایشان به اتفاق استاد حسن کسایی و آقای محمد موسوی (نوازنده نی و شاگرد حسن کسایی)آقای پرویز مشکاتیان (نوازنده سنتور) آقای ناصر فرهنگ فر مهر،آقای منوچهر غیوری (شاگرد وفادار کسایی )شاطر رمضان و چند تن دیگر از هنر دوستان تهرانی و اصفهانی کلبه محقر مرا به قدوم شریف خود آراسته بودند .در آن روز کسایی برای شادروان تاج که خیلی افسرده به نظر می رسید با نی ،دشتی در آمد کرد و تاج با غزلی از سعدی به این مطلع:

تاجم نمی فرستی تیغم به سر مزن          مرهم نمی گذاری زخمم دگر مزن

آوازی با نهایت قدرت تاثیر خواند که در حقیقتعقده گشایی دا آزردگی هایش بود .پس از فرود آواز ایشان تکلیف کردند که چیزی بخوانم من هم اطاعت امر استاد کرده چند بیتی خواندم که طبق معمول مورد ستایش و لطف پدرانه ایشان قرار گرفتم.شادروان تاج مردی بود سلیم النفس و با مناعت طبع هرگز در طول مدت زندگی اش به خاطر مال دنیا و مسائل مادی به کسی کرنش نکرد و به این خاطر مدح کسی را نگفت .و از همه تعریف و تمجید میکردو همه را با نام خیر یاد میکرد ،شاید کسی به خاطر نداشته باشد که او حتی یک بار از کسی گلایه کند و یا از کسی بد بگوید او حتی اگر از کسی رنجشی میدید و خاطرش آزرده میشد،این رنج و آزردگی را با سکوت بزرگوارانه ای تحمل میکرد.تاج از استادانش با احترام فراوانی یاد میکرد . با دوستانش با مهربانی و عطوفت رفتار میکرد و حتی تا آخرین روز های عمرش به اغلب دوستانش سرکشی و احوال پرسی میکرد .او با شاگردانش نیز عطوف و مهربان بود و مانند پدری خود را موظف به غمخواری آنان می دانست.شادروان تاج در زندگی یک همسر اختیار کرد و همیشه از او به عنوان یک کدبانو ی خانه دار مهربان و دلسوز که موجب و موجد گرمی کانون خانوادگی اوست نام می برد.خداوند به تاج از این همسر شش فرزند عطا کرد ؛چهار دختر به نام های :تاجی،پروین،هما،پروانه و دو پسر به نام های :همایون و جمشید

 

رنگ های طبیعت  ،  آتش دل  و صدای سخن و آواز استاد در برنامه چکاوکtaj

 

برگ سبز (19)         آواز تاج با سنتور ورزنده در اصفهان

 

 آواز تاج با تار شهناز در اصفهان     آوازی در بیات زند

 

بشنوید  : آواز تاج با نی کسایی

 

بشنوید اذان تاج اصفهانی

 

 برگ سبز 22 

 

 

      

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 9   توسط خسروانی  | 

86/08/19
    تقدیم به دوستداران استاد بزرگ     علی نقی وزیری  
 
سخنرانی ملاح به مناسبت صدمین زادروز استاد وزیری 
(موسیقیدان فرهنگ ساز)              
 
 
هفت سال از درگذشت او در ۱۸ شهریور ۱۳۵۸ گذشته بود. کانون ایران در انگلستان از من( خسرو ملاح)به عنوان دبیرکل آن زمان «بنیاد وزیری» و عضو هیات امنای «کانون فرهنگ و تمدن ایران» در آلمان خواست در مراسم گرامیداشت صدمین زادروز استاد کلنل علینقی وزیری در مرداد ۱۳۶۵ درباره او صحبت کنم.
علینقی وزیری به سال ۱۲۶۵ خورشیدی در تهران به دنیا آمد. پدرش موسی خان میرپنج و مادرش بی بی خانم دختر محمدباقرخان رئیس ایل انزان بود. زنی بود نوجو که خود عضو دربار بود و برادرش دکتر حسینعلی خان طبیب ولیعهد و مقیم تبریز. هنگامی که وضع ناخوش دربار حال دکتر را به هم زد آنجا را ترک گفت، به تهران آمد و طبابت کرد و در خلوت خانواده تار خوش نواخت. دایی مادر کلنل پیرمرد دانشمندی بود که مجلس درس داشت و فلسفه و علوم متعارف آن زمان را درس می داد. ریاضی و علم موسیقی را از روی دره التاج قطب الدین شیرازی تدریس می کرد. مادر کلنل اولین مدرسه دخترانه را گشود. کلنل چهارده ساله بود که پدرش به فرماندهی قشون استرآباد و تنکابن منصوب شد و او را که فرمانده قشون قزاق آزمایش کرده و پذیرفته بود با درجه تابینی با خود به استرآباد برد.در این سفر شیپور و مقدمات نت خوانی را از شیپورچی قزاق یاد گرفت و در مراجعت نزد دایی دکترش حسینعلی خان مقدمات نواختن تار را آموخت. در میان افسران دسته موزیک از سلیمان خان ارمنی موزیک نظام درس گرفت و با مطیع الدوله حجازی دوستش
- که ویولن را شروع کرده بود - شاگرد کشیشی شدند که معلم مدرسه سن لویی بود و به آنان موسیقی علمی مغرب زمین و ارگ می آموخت. وی در تمرین تار آنقدر افراط می کرد که به قول مادرش شام و ناهار نداشت. خود را در صندوقخانه منزل حبس می کرد و در تاریکی ساز می زد تا انگشتانش به جای پرده ها عادت کنند. در بیست سالگی که هنوز ستوان هم نشده بود تار او قدرتی یافت که رفقا و نزدیکانش او را به سبب شخصیت سازش، کلنل خطاب می کردند و این نام بر او ماند، گرچه آخرین درجه ارتشی او سرتیپی و شغلش فرماندهی قشون سیستان و قائنات بود. بنابراین کلنل از ابتدای جوانی تا پایان جنگ بین الملل اول شغل نظامی داشت و عشق به موسیقی. آیا ادامه این ترکیب میسر بود؟
سخنی کوتاه، هم درباره اوضاع سیاسی آن زمان و هم درباره هنر موسیقی آن دوره لازم به نظر می رسد.
آزادی مطبوعات و ترجمه کتاب های اروپاییان و انتشار روزنامه ها و تشکیل اجتماعات و انجمن ها و سخنرانی ها از بدو انقلاب مشروطیت و بعد در طول سال های اول مشروطه به قول خالقی «روح پژمرده مردمی را که سال ها زبانشان بسته و پایشان در زنجیر استبداد مقید بود» بیدار کرد. آرزوهای ملی شکل گرفتند. چون به ترکیب طبقات جامعه در مشروطه دست نخورده بود و حکامی چند نام عوض کرده بودند، محمد علیشاه با مشروطه خواهان درافتاد و مجلس را به توپ بست و دوره استبداد صغیر آغاز شد. کلنل در خانواده مشروطه خواه پرورش یافته و در این هنگام به سن ۲۱ سالگی نمی توانست افسر باشد و آرام بنشیند. از این تاریخ فعالیت مخفیانه او در انجمن سری مشروطه طلبان شروع شد. به ویژه که در عزیمت در رکاب پدر با فوج قزاق به کرج برایش اتفاقی افتاد که او را وادار به مبارزه جدی تر کرد. سروان روسی به او بی احترامی کرد و وقتی جواب شدیدتر شنید دستور داد او را خلع درجه کنند و شلاق بزنند. او خود درجه هایش را و پاگونش را کند و فراری شد و به تهران آمد و رسماً عضو مجاهدین مشروطیت شد و کار او جمع آوری اسلحه بود. (۱۲۸۷-۱۲۸۶) کلنل چون بعد از آن امکان ادامه فعالیت نظامی نمی دید، لباس نظام را برای آخرین بار از تن درآورد و به تهران رفت. گرچه بعد درجه سرتیپی به او دادند و حکم فرماندهی قشون قائنات و سیستان او را تازه کردند ولی او نپذیرفت و تصمیم به حرکت به سمت اروپا گرفت تا تحصیل موسیقی کند. امیر شوکت الملک در نامه یی به او نوشت که تو که اجدادت همه نظامی بوده اند، چگونه نظام را رها می کنی و به موسیقی می پردازی؟ در پاسخ کلنل به او نوشت؛ «شمشیر دل ها را می درد و موسیقی به جان و تن روح می دمد.» و با دوستش صمصام الملک بیات در ماه مارس ۱۹۱۹ عازم پاریس شدند.
● مقام موسیقیدان تا درجه مطرب تنزل کرده بود
در آن زمان تحت تاثیر تحریم های مذهبی و عدم آزادی فعالیت های هنری، ملت ایران از دیرباز میراث باربدها و نکیساها را در چارچوب و قالب تعزیه نگاه داشته بود.موسیقی مغموم و منحصر به سه فرم شده بود؛ پیش درآمد، تصنیف و رنگ. کسانی می توانستند موزیسین باشند که به منظور درآوردن نانی خود را چنان پست کنند که به عنوان مطرب از زمره پست ترین طبقات جامعه شناخته شوند و سازها را زیر عبا گیرند و به مجلس درآیند و کناری بنشینند و صاحب مجلسان را با موسیقی مبتذلی - که سینه به سینه آموخته بودند و در هر محفل آن را تکرار می کردند - خوشوقت سازند و پولی گدایانه دریافت کنند و از در پشت منزل آمد و شدشان باشد.استادانی هم اگر بودند مانند «میرزا عبدالله و درویش خان» در اعتلای ارج هنرگامی ننهادند. شخصیت عرفانی آنان در مجلس درویشان یا در کلاس درس شان و شیوه نسبتاً کلاسیک ساز زدن شان، آنان را میرزا عبدالله و درویش خان کرده بود. در این دوران ساز کلنل نه تنها سبک موسیقی و اجرای تازه یی را ارائه می کرد، بلکه احترام او به موسیقی و هنر و غرور او و ساز نزدن در مجالس بزم، شیوه رفتاری تازه یی در ارتباط با هنر موسیقی به وجود آورده بود. تمرین و باز هم تمرین و ساختن سازهای جدید با امکانات صدایی وسیع تر، از آن جمله چهار نوع تار و معجزه نوازندگی او در تار و ساختن آهنگ های تازه و نت نویسی جدید و ترکیبات تازه در قالب گام ۲۴ ربع پرده یی موسیقی ایران، آوای تازه یی بود از هنر تازه یی.
کلنل در تیرماه ۱۳۰۲ به ایران برگشت. فارغ التحصیل کنسرواتوار پاریس شده بود و در برلین هم در مدرسه عالی موسیقی دوره هدایت ارکستر دیده و در همان جا هم کتاب «دستور تار» خود را به چاپ رسانده بود.
● تاسیس مدرسه عالی موسیقی
کلنل چندی پس از مراجعت به وطن مدرسه عالی موسیقی را تاسیس کرد. دو سال بعد کلوپ موزیکال دایر شد. یک سال بعد از آن کلاس دختران و کلوپ خانم ها و سینمای زنان افتتاح شد. شاید همین کارها بود یا قضا که وقتی مدرسه ها در لاله زار در ساختمان جدید با سالن کنسرت مستقر شدند، در شبی که برای خانم ها سینما می دادند، آتشی به پا شد و هستی او و برادرش حسنعلی وزیری نقاش چیره دست و معاون کمال الملک - که تمام تابلوهایش زینت سالن ها و راهروها و اتاق های مدرسه شده بودند ـ با خاک یکسان شد. کلنل دوباره از نو شروع کرد. در سال ۱۳۰۷ ریاست هنرستان عالی موسیقی دولتی به او تفویض شد و در سال ۱۳۱۲ با نوشتن رساله یی زیر عنوان «آرمونی موسیقی ربع پرده» صلاحیت تدریس اش در دانشگاه تهران به تصویب رسید و با مقام استادی به تدریس در دانشسرای عالی مشغول شد. کنسرت ها از همان ابتدا مردم را به سوی موزیسین ها و مدرسه آورد. او به هیچ وجه اجازه نداد ارکستر مدرسه به مجالس اغنیا و حکام برود و هرگز خود در مجلسی ساز نزد. دوستداران ساز او و این موسیقی جدید از جمله سردار سپه به کلوپ موزیکال می آمدند و از کنسرت ها استقبال می کردند. دوست نزدیک او ارباب کیخسرو شاهرخ از بزرگان مملکت دعوتی کرده بود که کلنل هم بود. محرمانه ساز او را که از مدرسه آورده بودند بعد از شام جلوی کلنل گذاشتند. او از ساز زدن اجتناب کرد به این عذر که اگر اینجا بزند در منزل تمام دوستان باید ساز بزند. از مجلس بیرون رفت. در آن موقع ارباب کیسخرو علم مخالفت را با او به دوش گرفت و انتقاد در روزنامه ها شروع شد ولی کلنل اعتنایی نکرد و به کار خود ادامه داد و از هدف مقدس خود - که اعتلای هنر موسیقی وطنش بود - دمی بازنایستاد. از او در سال ۱۳۱۲ خواسته شد که در میهمانی دربار به افتخار ولیعهد سوئد در اتاق جنب ناهارخوری به هنگام صرف شام شاهانه با ارکستر مدرسه ساز بزند و وقتی نپذیرفت و پیشنهاد کرد در یکی از سالن های دربار به منظور استماع ارکستر، کنسرتی بدهند و با این پیشنهاد او مخالفت شد چاره یی جز دریافت ابلاغ خانه نشینی نداشت. از این زمان بود که کار دانشگاهی را شروع کرد. درس های تلفیق شعر و موسیقی، تاریخ موسیقی، عروض نو، تاریخ هنر، آیین نمایش و زیباشناسی از درس های ارزنده او هستند و کتاب هایی که بدین منظور تالیف و چاپ کرده است بهترین شاهدند.موسسه باستان شناسی را پایه گذاری کرد و تا آخر کار دانشگاهی ا ش رئیس اش بود. با این کار و تربیت فارغ التحصیلان و عالمانی در این زمینه، کمک مهمی به باستان شناسی و بی نیازی نسبی مملکت از باستان شناسان خارجی کرد. در زمان جنگ بین الملل دوم ضمن حفظ مقام استادی دانشگاه، ریاست اداره موسیقی کشور و هنرستان عالی موسیقی و موسیقی رادیو به او تفویض و در سال ۱۳۲۴ فرمان ریاست اداره کل موسیقی کشور به نام او صادر شد. این بار در سال ۱۳۲۵ ظاهراً مترقیان او را از این سمت برکنار کردند و پرویز محمود را به جای او گذاشتند. او در نامه یی به دکتر قاسم غنی در تاریخ ۲۸ دی ماه ۱۳۲۶ نوشت؛ «می دانید که محمود را توده یی ها آوردند، زیرا توده یی ها موسیقی سمفونیک را که هنوز توده های آلمان و امریکا و فرانسه هم نمی فهمند، دوست داشتند. بعد از توده یی ها، چون پدرش محمود محمود نماینده مبرز ملی است، هیچ وزیر فرهنگی فکر نکرده است که چرا موسیقی ایرانی باید از آنجا طرد شود و برخلاف برنامه فرهنگ، فقط موسیقی فرنگی تعلیم داده شود؟» و بعد از شرح علل عدم تمایل خود به قبول ریاست انجمن موسیقی ملی که در حال انحلال بود و گل گلاب و دکتر ادیب و خالقی اصرار داشتند که کلنل دوباره دستی از آستین درآورد و کاری بکند، نوشته است؛
«یارب این آتش که بر جان منست
سرد کن زانسان که کردی بر خلیل
من نمی یابم مجال ای دوستان
گرچه او دارد جمالی بس جمیل
پای ما لنگست و منزل بس دراز
دست ما کوتاه و خرما بر نخیل»
● رشد ملی ایران تقدیم به هموطنان گرامی
از نظر مبارزه سیاسی باز جنبش ملی کردن نفت به او قدرت داد و در تابستان ۱۳۳۰ شروع به ساختن سمفونی نفت کرد که با تار می زد و من حفظ می کردم و می خواندم و او می نوشت.
این اثر را آخرین آفریده موسیقی کلنل می توان دانست. خود کلنل در این باره در نامه یی که به اداره کل انتشارات و تبلیغات نوشته است و تاریخ همان سال را دارد، چنین می نویسد؛ «در این دو سالی که مبارزات استقلال طلبانه ایران شروع گشته و مستمسک آن نفت بوده است، فرزندان این آب و خاک با دلاوری ها و جانبازی های خود موفقیت هایی به دست آورده اند که موضوع نفت در درجه دوم و سوم واقع گشته و امید می رود که طی این مبارزه استقلال واقعی، نفت و بسیاری از مشکلات دیگر ما به نفع خود ما حل و فصل گردد. بدیهی است که هرچه صمیمیت و اتحاد ملت بیشتر گردد، زودتر و بهتر به نتیجه قطعی خواهیم رسید. سرافرازی و افتخار در این موارد، نصیب کسانی است که برای تعمیم حق و عدالت استوار و پابرجا تا به آخر از این اصل کلی عدول ننمایند و همواره بتوانند در مقابل وسوسه ها و غرایز حیوانی خود مقاومت نموده، دیو نفس را در زنجیر بدارند. من نیز که ۶۶ سال پرورده دامان این مام گرامی هستم و عمری در راه هنر نهاده و اندوخته های خویش را داده ام، خوشبختم که در این مبارزه آشکار روان من نیز شرکت جسته، لحظه به لحظه و قدم به قدم در هر کجا با مبارزان بوده، به شور آمده، پیش رفته، ضربه ها زده، زخم ها خورده، فریادها کشیده، اشک ها ریخته، غم و ترس و حرمان ها داشته، ولی هیچ گاه مایوس نبوده و پای از جای پس نکشیده ام. این شور ملی مرا تحریک کرد، قدرت از دست رفته من بازآمد. اکنون خاطرات این مبارزه را با قلم اصوات به هم می پیوندم.
تاریخچه شقاوت ها و فداکاری ها برجسته و صدادار می گردند. دلم می خواهد احساسات ذهنی من عینی گشته و در تمام خانواده هموطنان عزیز توزیع گردد. گرچه به زبان ساده یی نیست و با نظرهای خاص هنری توام است، ولی امید است مقبول طبع صاحب نظران افتد. این قطعات را اگر توفیق افتد و عمر باشد خیال دارم خود اجرا نمایم در تحت عنوان کلی «رشد ملی ایران» و نام های خصوصی، که هر یک تمثالی از واقعات و حادثات ملی است و به وسیله آن اداره تقدیم مبارزان رشید خلق ایران می نمایم.» آخرین مقام دولتی او ریاست شورای عالی موسیقی رادیو در سال ۱۳۴۲ بود و در سال ۱۳۴۴ از خدمات دانشگاهی بازنشسته کردندش. گویا این بیکاری بیش از بیکاری های قبلی به جان او صدمه زد زیرا بلافاصله به بیماری زونا گرفتار شد که تا آخر عمر با درد آن دست به گریبان بود. در بهمن ۱۳۵۰ عنوان استاد ممتازش دادند و این آخری تجلیل از کلنل بود که صورت گرفت و در هتل هیلتون تهران مجلسی به افتخارش برپا کردند. وزیری سرانجام در بامداد روز یکشنبه هجدهم شهریورماه ۱۳۵۸ در ۹۳ سالگی در بیمارستان جم چشم از جهان بست و در مقبره خانوادگی به خاک سپرده شد.
● آمیختن آرزوهای ملی در قالب هنر
اهمیت نقش کلنل در فرهنگ هنر ایران، هم آمیختن آرزوهای ملی در قالب های نو هنری با زبان اصیل موسیقی ملی است. شعر به عنوان بزرگترین هدیه ایرانی به جامعه هنر انسانی تنها با موسیقی کلنل برای اولین بار تلفیق درست یافت. مکتبی نو در موسیقی و آموزش موسیقی ایجاد شد و برای تدریس آن کتاب ها تدوین و برای اجرای آن ارکستر تربیت کرد و قطعاتی ساخت. تکنیک نوازندگی تار کمال یافت. وی اولین کسی است که برای آموزش موسیقی ملی و اجرای آن دستور ویولن و دستور تار به زبان فارسی نوشته است.
سرودهای مدارس با اشعار فردوسی متداول شد.
وی موسیقی ایرانی و گام ایرانی را تعدیل مساوی کرد و گام را به ۲۴ ربع پرده مساوی تقسیم کرد و بر اساس آن برای اولین بار چند نوایی یا «پلی فونی» و هماهنگی (هارمونی) در موسیقی ایرانی توسط او راه یافت و اجرا شد. از آن زمان حتی در موسیقی مصر گام ۲۴ ربع پرده مساوی تقسیم شده متداول گشت. خواه فیزیکدانان به سبب اختلاف کوماهای پرده ها این تعدیل مساوی را بپذیرند یا نپذیرند، کاری که باخ در موسیقی غرب کرد و دیگران پذیرفتند، او نیز در موسیقی ایران اجرا کرد و بر آن روال موسیقیدانان ایرانی در اجرای موسیقی ایرانی ولو باز به ابتذال نزدیک شده یا نشده باشد، اجرای ربع پرده یی می کنند.
گسستگی فواصل نغمات از ابتکارات کلنل است. برای ما که در گذشته محال بود در آهنگ هایمان از فواصل چهارم و پنجم درست تجاوز کنیم، فرم تازه یی خلق شد و یکنواختی موسیقی قبلی ایرانی در کارهای او از بین رفت. تابلو موزیکال ها، اپرت های او برای موسیقی ایرانی نوآوری ویژه یی بود. سعید نفیسی درباره تابلو موزیکال «نیم شب» یا «رویای حافظ» که در سال ۱۳۰۴ اجرا شد، می نویسد؛ «من نمی توانم «نیم شب» را تشریح کنم، زیرا که قلم هرچه قادر باشد در موقع توصیف الحان موسیقی عاجزتر از همیشه خواهد بود. تا کسی آن را نشنیده باشد، هرگز آنچه را من حس کرده ام احساس نخواهد کرد. شعرا برای جلب توجه خوانندگان حساس خود به تمام مناظر دلفریب و الحان روح افزا دست زده اند. صدای فرود آمدن زمزمه باد درختان، جریان آب های الماسی رنگ جویبار، امواج لرزنده دریاهای خروشان، ناله مرغان زندباف، ضربان دل های نومید از عشق و تمام نغمات دل انگیز را گرفته اند ولی هیچ یک از ایشان نتوانسته است سرودی مثل «نیم شب» بسازد. چقدر خوشبخت است این حافظ غزلسرا... این شاعر سرشار از احساسات رقیق که اشعار او را در زیر وبم های «نیم شب» می خوانند.»سعید نفیسی پس از تفسیر موسیقی نیم شب کلنل به ویژه در مبحث تلفیق آن با شعر در تمام کلمات و مصرع ها، در پایان چنین می نویسد؛ «... ولی اگر حافظ شاعر شیرین سخن ما در این زمان می بود معتقد می شد که غیر از خنده و جام می و زلف گره گیر، چیز دیگری هم هست که در شکستن توبه ها کمک می کند و آن آهنگ موسیقی «نیم شب» است. بلکه بالاتر؛ اگر خنده و جام می باشد و زلف گره گیر هم باشد ولی نغمات «نیم شب» نباشد، توبه من نمی شکند. برای شکستن توبه من لازم است که موسیقی «نیم شب» و ارکستر مدرسه عالی موسیقی هم باشد.»
● تجسم لطایف روح حافظ از راه حنجره و انگشتان سحرآمیز
حیدرعلی کمالی شاعر آن زمان می نویسد؛ ... «نیم شب» مرا به لطایف روح خواجه آشنا می کند. اوست و تنها او که می تواند افکار یک شاعر را از راه حنجره و انگشتان سحرانگیز خویش تجسم دهد و هم اوست که می تواند آثار معنوی گفتار گوینده را در شنوندگان ایجاد کند و بالاخره باید گفت همه قطعاتی که وزیری به موزیک گذارده است، از چگونگی قضیه رودکی و امیرنصر سامانی حکایت می کند.برای درک بهتر کارهای موزیک کلنل و شیوه ساخت قطعات او باید به کتاب «سرگذشت موسیقی» خالقی مراجعه کرد. خالقی در بخشی از کتابش می نویسد؛ «... موسیقی وزیری را تاکنون همه کس درنیافته است. کسانی که سی سال پیش این آهنگ را با ارکستر مدرسه موسیقی وزیری شنیده اند چیزی در خاطر دارند ولی نسل جوان از آن بی خبر است زیرا این قطعه و نظایر آن در صفحه ضبط نشده است که استماع آن برای آنها مقدور باشد. نظیر این آهنگ ها را باید ارکستری اجرا نماید که نوازندگانش مایه کافی از علم موسیقی داشته و به موسیقی ایرانی هم کاملاً آشنا باشند. متاسفانه در این سی ساله، هر وقت هنرجویان مدارس موسیقی به آنجا رسیده اند که از عهده تشکیل چنین ارکستری برآیند، برنامه مدارس مزبور تغییر کرده و روش دیگری پیش آمده که زحمت های گذشته بی نتیجه مانده است.»... خالقی بعد به کار تاسیس هنرستان موسیقی ملی و آرزوهایش در شروع این کار اشاره می کند و در پایان می نویسد؛ «... آرزومندم که این بار منظور حاصل شود و میوه های آن، کام اهل ذوق را شیرین کند. اگر این بار توفیق یار آمد که اسباب بسی امیدواری است، ولی اگر نشد جای آن دارد که ناامید شویم. این پرونده را ببندیم و بگوییم که این مملکت جای این کارها نیست. اما خدا چنین روزی پیش نیاورد،»دلم نمی آید پاسخ خالقی این شاگرد صدیق و انسان هنردوست و میهن پرست را از زبان خودش نیاورم. در جایی دیگر در کتاب «سرگذشت موسیقی ایران» می نویسد؛ «هر کس دوران عمرش بیشتر است، خاطرات گذشته اش هم زیادتر است.
ملت های کم سابقه و جدید، گذشته یی نداشته اند که خاطره هایش را به یاد آورند. ولی ملت کهنسالی چون ایران که طول زمان تاریخ بزرگی برایش به یادگار گذارده، هر ورقی از آن را بگشاید، مملو از یادبودهای تلخ و شیرین گذشته است. برای جوانان، چون در امید و آرزو زندگی می کنند، یاد گذشته مفهومی ندارد.ولی همین که برف پیری بر سر نشست و امیدها به ناامیدی و آرزوها به نامرادی رسید، خوش ترین لحظات زندگی، یادآوری گذشته هاست.»در پایان سخن، این واقعیتی است که می بینیم در هر حال این هنر ملی کشور ماست که ما را برای او و او را برای ما زنده نگاه داشته است و در عرصه هنری ظاهراً چهار تن جلوه مخصوصی دارند، که می توان به یاد آنان خوش بود و به زندگی آینده هنری کشور امیدوار.اشتباه نشود من از برتری صحبت نمی کنم، بلکه از جلوه خاص سخن می گویم.از این چهار تن یکی فردوسی است، که در زنده نگاه داشتن زبان پارسی و پروراندن برگزیدگانی که ملت و با او میهن و زبان و آیین به نام آنان و یاد آنان احساس غرور و همبستگی کند، یکتاست.یکی هم حافظ است، که در کمال بخشیدن به زبان و شعر و تغزلی آن هم در اوج فهم فلسفی و در مبارزه با آیین حاکم و اشاعه مذهب عرفان ایرانی بی مانند است.یکی کمال الملک غفاری است، نقاش بزرگ و مربی نیکنامی که واقعاً دیدگاه خاطره هر میهن دوست ایرانی است.
با طرح های محکم خود در نقاشی بر اساس اعتقاد به دو اصل مسلم حقیقت و زیبایی و انتخاب رنگ و نور درست، آثاری کم نظیر برای ملت ایران به جای گذاشت. مدرسه او مکتب سقراطی بود و نه فقط مکتب نقاشی. نقاشی مدرن ایران بدون او شاید وجود نمی یافت.و بالاخره یکی هم کلنل وزیری است که در احیای موسیقی ایرانی و گسترش آن بر پایه موسیقی تعدیل یافته در قالب های نو و ایجاد مکتب صحیح و بزرگداشت هنر و هنرمند ایرانی و خلق سبک ماندنی بی نظیر است.این چهار تن و البته بزرگانی دیگر در رشته های فلسفی و ریاضی و علوم به تنهایی آن قدر آثار جاودان در هنر و علوم به جای گذارده اند که به عنوان تخته نجات، نسل فعلی و نسل های آینده، در گرداب های هائل و بیم موج و شب تاریک تاریخشان به کار آید.
● آثار و تالیفات علینقی وزیری
۱) آثار بی آواز
▪ مارش ظفر،
▪ مارش لشگر جنوب،
▪ مارش ایران،
▪ مارش اصفهان بندباز،
▪ دخترک ژولیده،
▪ ژیمناستیک موزیکال،
▪ حاضرباش،
▪ دزدی بوسه،
▪ رقص دختر من،
▪ والس دو نامزد،
▪ سمفونی شوم،
▪ سمفونی نفت
۲) آثار با آواز
الف) سرودها
▪ سرود ورزشکاران،
▪ سرود ای وطن،
▪ سرود پاینده ایران،
▪ مارش حرکت،
▪ سرود مهر ایران
▪ سرود خاک ایران،
▪ مجموعه سرودهای مدارس روی اشعار فردوسی،
▪ مجموعه سرودهای مدارس روی اشعار سعدی
۳) ترانه
▪ وصال دوست،
▪ حسن عهد،
▪ اهل دل،
▪ کنار گلزار،
▪ اسرار عشق،
▪ موسم گل،
▪ راه وصال،
▪ صحبت دل،
▪ بهار،
▪ سوز من،
▪ بسته دام،
▪ ره عشق، پاداش،
▪ جدایی،
▪ دو بلبل
۴) ترانه های کودکان
▪ گنجشک محبوس،
▪ کودک یتیم،
▪ مادر،
▪ تاتی تاتی
۵) آثار غنایی
▪ خریدار تو،
▪ گوشه نشین،
▪ شکایت نی،
▪ نیم شب،
▪ دلتنگ،
▪ دو عاشق،
▪ ناامید،
▪ روی غزل سعدی،
▪ روی شعر مثنوی مولانا،
▪ روی غزل حافظ،
▪ روی شعر گل گلاب
۶) اپرت ها
▪ گلرخ،
▪ شوهر بدگمان،
▪ دایی کچل
۷) درام ها
▪ دختر ناکام،
▪ جدایی،
▪ کودک یتیم
۸) نمایشنامه ها
▪ تشک پر قو،
▪ خانم خوابند
۹) تالیفات (کتاب ها)
▪ دستور تار و تعلیمات موسیقی، چاپ برلن ۱۹۲۲ میلادی
▪ در عالم صنعت، تهران ۱۳۰۴، سرودهای مدارس «از پندهای فردوسی» ۱۳۱۲، عروض نو، ۱۳۱۳، تهران
▪ مقدماتی ۱۳۱۳ تهران،
▪ نظری موسیقی ایرانی و آوازشناسی ۱۳۱۳ تهران،
▪ نظری مفصل موسیقی غربی و آکوردشناسی، ۱۳۱۳ تهران،
▪ آرمنی موسیقی ربع پرده یی «تاریخ تحریر ۱۳۱۴» در دست چاپ، دستور جدید کار ۱۳۱۵، تهران،
▪ دستور ویولن برای دوره مقدماتی، جلد اول، ۱۳۱۵ تهران،
▪ دستور ویولن شامل آوازهای ایرانی، جلد دوم، ۱۳۱۵ تهران،
▪ سرودهای مدارس «از پندهای سعدی» ۱۳۱۶ تهران،
▪ سه پیشاهنگ، ۱۳۱۶ تهران،
▪ خواندنی های کودکان در سه جلد، ۱۳۲۶ تهران،
▪ مرال جنگل، ۱۳۲۸ تهران،
▪ زیباشناسی در هنر و طبیعت چاپ دانشگاه تهران، ۱۳۲۹،
▪ زیباشناسی تحلیلی اثر پی یر گاستالا ترجمه وزیری، چاپ دانشگاه تهران، ۱۳۲۶،
▪ تاریخ عمومی هنرهای مصور جلد اول، چاپ دانشگاه تهران، ۱۳۲۷،
▪ تاریخ عمومی هنرهای مصور جلد دوم، چاپ دانشگاه تهران، ۱۳۴۶.
خسرو ملاح
روزنامه اعتماد

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 9   توسط خسروانی  | 

86/07/25

 

      علينقي وزيري 1358_1265

      علينقي وزيري در سال 1265 شمسي در تهران متولد شد. پدرش موسي وزيري افسر قزاقخانه بود که از جواني به کارهاي هنري پرداخت و به تعليم تار و ويلن مشغول شد. از شاگردان ممتاز درويش خان بود. ** علينقي وزيري بعد از تحصيلات مقدماتي در قسمت موزيک نظام به فرا گرفتن ( نت ) پرداخت و چند سال در اروپا در اين رشته مطالعه کرد و در مراجعت به کشور چنان در راه موسيقي کشور تلاش کرد که او را ( پدر موسيقي جديد ايران ) ناميدند.او موسس مدرسه عالي موسيقي و كلوب موزيكال و همچنين سرپرست مدرسه موسيقي دولتي و هنرستان موسيقي و اداره موسيقي كشور بود. ** روح الله خالقي از شاگردان او معتقد است که خدمات کلنل وزيري به موسيقي ايران به حدي است که مي توان گفت هيچکس تا کنون در صنايع ظريفه چنين کار مهمي انجام نداده است ** استاد وزيري در تهيه مارش هاي ميهني کوشش فراوان داشت و آثار با ارزشي از خود به يادگار نهاده است.

      از آثار مكتوب وزيري مي توان:

      دستور تار وسه تار (دو جلد) ، دستور ويولون (2 ج)، موسيقي نظري (3 بخش) ، در عالم موسيقي وصنعت ( مجموعه خطابه ها) ، سرودهاي مدارس ، زيبا شناسي در هنر وطبيعت ( ترجمه و اقتباس)، تاريخ عمومي هنر و زيبا شناسي ، سردوها از پندهاي سعدي و مجموعه نوشته هاي پراكنده ( به كوشش سيّد عليرضا ميرعلي نقي) را نام برد.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 9   توسط خسروانی  | 

86/07/23
ابوالحسن صبا

یک توضیح کوتاه: این داستان غم نامه ای است در سوگ ابوالحسن صبا. شاید بپرسید صبا که سال هاست مرده است. چرا حالا به سوگش نشسته اید... اما صبا برای من تازه متولد شده بود، تازه شناخته بودمش و نغمه ای از او نواخته بودم که زندگی نامه غم انگیزش را خواندم و... به سوگ نشستم...
قطعه ای از صبا را که گوش می دهید وجود شما را سراسر خوشی و شادی و لذت می کند... اما امان از غمی پنهان پشت چهره همیشه خندان صبا...
شاعری بود که با گیتارش به شادی آواز می خواند:

رقصم گرفته بود
مثل درختکی در باد
آنجا کسی نبود
غیر از من و خیال و تنهایی
رقصم گرفته بود
پیرانه سر، دیوانه وار
تنها... تنها... رقصیدم...

غمگین شدم...

ابوالحسن صبا

کاروانی از دور می آمد. صبا کاروانسالار بود...
صبا که مُرد... کاروانی ها می رفتند و می خواندند: بگرییم خون که ناگه صبا رفت...
نیما که رفت شعر نو بی پدر شد... صبا که رفت... دل موسیقی شکست...

***

این که شاگرد باشی، شاگرد استادی باشی که بدانی او هم شاگرد استادی بوده است و بتوانی زنجیره استادان را به انتها برسانی در انتهای این رشته ناگاه به ماهیتی فرامادی می رسی که وجودش مملو از یبایی هاست. حال اگر ریشه استادان را از آخر برگردی به خود می رسی و می بینی که ماهیت این زیبایی را درک کرده ای اما آیا صرفاً این که بدانی چیز زیبایی وجود دارد کافیست؟... پس من این زیبایی را کجا ببینم، کجا بشنوم، کجا بخوانم... من دست به ساز برده ام تا راوی این زیبایی باشم اما نیستم... تا رسیدن به قله، راه زیاد مانده است. من می خواهم شمه ای از این زیبایی را اکنون ببینم... حالا به ارزش هنر استادان پی برده ام...

***

گفتگوی شاگرد و استاد:
- وقت آزاد داری باز هم درس بگیری؟
- دارم استاد... ممکن هست که رقص چوبی رو به من درس بدین... من تا حالا افشاری نزده ام...
- کتاب کاروان صبا رو داری؟
- ندارم استاد...
استاد بلند شد. به میان قفسه کتاب هایش رفت و کتابی آورد. صفحه اول را باز کرد و نوشت: تقدیم به دوست و شاگرد عزیزم... از طرفِ...
چشمم را بستم و کتاب - این یادگار گران بها از استادم را - در کیفم گذاشتم. یک هفته در پیش دارم و باید چهارمضرابی در آواز بیات ترک، زرد ملیجه را در دشتی و رقص چوبی را در افشاری بنوازم... آثار استاد کامل... ابوالحسن صبا را...

***

صبا از محضر چهل استاد بزرگ زمان خویش بهره گرفت. از هر گلی شاخه ای چید و بزرگترین استاد زمان خود شد. در ویلن و سه تار استاد بی نظیری بود. دستور کاملی برای تار و سه تار نوشت، همچنین برای سنتور و ویلن و ضرب. و خدا می داند تعداد شاگردانش چقدر بود... استاد فرامرز پایور... استاد حسین تهرانی... استاد مهدی خالدی... استاد حسین یاحقی... استاد... استاد... شاگردان استاد... استادان شاگرد...

***

...
غباری از راه می آمد و می رفت. بر مسیر جاده ای نشسته بودند انگار... استاد ضرب نواز و شاگرد ضرب گیر...
شاگرد مشق تنبک می کرد. استاد که چهره اش مهربان بود تنبک را به زیر ساعد گذاشته بود و در هر دوره بازگشتی از ریتم ضربی شاگرد به تنبک ضربه ای می زد و بازگشت ریتم را یادآور می شد. شاگرد در مسیر جاده به راه افتاد... نواخت و نواخت... گرد و خاک بیابان، چهره استاد را زدود و همچون قاب عکسی به میان کتاب ها و مجله ها فرستاد... شاگرد ضرب گرفت و ضرب گرفت... استاد حسین تهرانی شد...
رادیو... تکنوازی تنبک استاد حسین تهرانی...!!
سلوی تنبک قابل شنیدن است؟... ضرب تنها؟!
اگر آن را استاد تهرانی بنوازد... شما مگر می توانید نشنوید؟...
در مسیر دیگر جاده ای دیگر... استادی یکتا همچون صبا... شاگردی درس سه تار می گیرد... شاگردی درس ویلن... شاگردی درس سنتور... شاگردی درس تار...
در نقطه پیوند همه شاخه راه هایی که از نقطه ای منشعب می شد، ابوالحسن صبا ایستاده بود... یک نگاه به گذشته انداخت و یک نگاه به آینده... از میرزا عبدالله سه تار، از درویش خان تار، از حسین خان اسماعیل زاده کمانچه، از حاجی خان ضربی تنبک، از نایب اسدالله نی، از حسین خان هنگ آفرین ویلن، از علی اکبر شاهی سنتور... و شاید از همه مهمتر... از استاد یگانه کلنل علینقی وزیری... این همه نغمه و نوا و تکنیک آموخته ای صبا... حوصله داری عده شاگردان را هم بشماری صبا؟!
زود رنجی... ظریف و احساساتی... زود خسته می شوی... حوصله تملق شنیدن نداری... استاد وزیری ترک وطن کرده اند ... تو ماندی و... هیچکس صبا جان... هیچکس...
من هم می روم...
شمال...
جنگل...
تنها...
زرد ملیجه، کوهستانی، کاروان، دیلمان، به زندان، رقص چوبی، در قفس، به یاد گذشته، چهارمضراب... این همه چهارمضراب... دشتی و افشاری و ماهور و چهارگاه و بیات ترک...
چه یادگارهایی برای ما گذاشتی صبا... چه یادگارهایی...
در عروسی ها می شنویم رقص چوبی را... تو نواختی اولین بار با ضرافت و لطافت با سه تار خودت...
...
متعلق به دنیای شماها نیستم دیگر... رهایم کنید... می روم از برای خودم...
می روم...
بدرود ای وارثان مرز پرگهر... ایران

ابوالحسن صبا

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 9   توسط خسروانی  |